برگشت، نگاه کرد، هیچ نبود!
جز درد، سطور ِ درد، هیچ نبود
حجم ِ چمدان و رد ِ خاطره ها
جز وزوز ِ " برنگرد " هیچ نبود
هی شخم زد آسمان و شخم زد آه!
بر سفره ی لاجورد، هیچ نبود
یک روز بهار خواهد آ آ آ
آن سوی فصول ِ سرد، هیچ نبود
تعبیر که شد، خزان به ریشه نشست
زخمینه ی لـَخت ِ زرد،
هیچ نبود
بسیار شنید و دید و چید و چشید
در چنته ( چه زن، چه مرد ) هیچ نبود!
گفتند " بشین! خدا همین جاهاست! "
( جایی که به غیر ِ درد، هیچ نبود )
باران شد و زد به آسفالت به شهر
شهری همه تلخ و طرد،
هیچ نبود!
هر جا که گذشت٫ خاطره کاشت
برگشت،
نگاه کرد،
هیچ نبود!
سعید کریمی - تیر 87
+ نوشته شده توسط سعید کریمی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت
22:57 |


