تبليغاتX
تشریح شک - عارف ِ عاصی

 

 

عارف قزوینی بی نیاز از معرفی ست، زندگی اش را وقفِ موسیقی  و میهن دوستی کرد و شاید به همین دلیل ده سال ِ آخر عمرش را در انزوا و فقر گذراند.

در نوجوانی به نشانه ی اعتراض، دربار ِ ناصری را ترک کرد.  رفیق ِ صمیمی ِ حیدرخانِ ِ عمواوغلی بود و با مشروطه خواهان همراه شد. با استبداد ِ صغیر مبارزه کرد. به ترانه هویتی دوباره بخشید و پدیده ای به نامِ "کنسرت" را در ایران پایه گذاری کرد. برای مجلسِ ِ دوم تصنیف ساخت، در سوکِ  کلنل محمد تقی خانِ ِ پسیان گریه کرد و تصنیفی به همین مناسبت ساخت، از مورگان شوستر ِ آمریکایی دفاع کرد و از کابینه ی سید ضیاء، با روی کار آمدن ِ رضا خان از همه کناره گرفت و به همدان رفت و منتظر شد تا اجلش سر برسد. ابیات ِ زیر نمونه ای از نارضایتی  ِ وی از اوضاع ِ جاری ِ مملکت است:

 

خرابه‌ای شد ایران ومرکز ِ دزدان!

کنم چه چاره که این جا، پناهگاه ِ من است

 

.

 

ای دیده خون ببار که یک ملتی به خواب  

رفته ست و من دو دیده ی بیدارم آرزوست


ایران خراب‌تر ز دو چشم ِ تو ای صنم

 اصلاح ِ کار از تو، درین کارم آرزوست


بیدار هرکه گشت در ایران به دار رفت!  

بیدار و زندگانی ِ بی دارم آرزوست


ایران فدای بلهوسی های خائنین

گردیده، یک قشون ِ فداکارم آرزوست

.

 

بزرگان؟ جملگی، مست ِغرورند خدا!  کسی فکر ِ ما نیست!

ز انصاف ومروت سخت دورند خدا! کسی فکر ِ ما نیست!

رعیت بی سواد وگنگ و کورند خدا! کسی فکر ِ ما نیست!

هفده، هجده، نوزده و بیست! ای خدا! کسی فکر ِ ما نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 4:11  توسط سعید کریمی |