دیشب به سیل ِ اشک، ره ِ خواب می زدم
دیشب اومدم خونه تون، نبودی! راستش و بگو: کجا رفته بودی؟!
یادته قول دادی، قالم نذاری! هی واسه م عذر و بهونه نیاری!
همیشه همه چیز از دیشب شروع می شود، حتی در شعر ِ حافظ هم اگر غور کرده باشید، بسیاری از اتفاقات دیشب (= دوش) می افتد و استاد عباس قادری هم که دستی در عرفان ِ میدون شوشی و ته ِ شاپوری دارد، از این قاعده مستثنا نیست، البته! در این که آمده و میخ شده و طرف نبوده و دلخور شده و حالا در پی ِ حقیقت است، حرفی نیست، اما چرا می گوید: "راستش و بگو!" از اینجا عباس جان، خانم ِ محترمی که در ادامه بیشتر از او خواهیم شنید، را از دروغگویی بر حذر می کند و هشدار می دهد که" راستش و بگو!"
عباس جان بلافاصله مدرک رو می کند و از قولی حرف می زند که البته هیچ مدرکی از آن در دست نیست، جز همین که خانم ِ محترم ِ فوق الذکر قرار بوده گویا، عباس جان را قال نگذارد! عباس جان در سومین اقدام، کاملا طرف را خلع ِ سلاح می کند و حتی جای عذر و بهانه برای او باقی نمی گذارد.
و اما خانم ِ محترمی که صدایی به غایت جوادمنشانه و البته کاملا ضعیفه وار دارد تریبون را در دست می گیرد و می گوید:
"به خدا رفته بودم سقاخونه دعا كنم شمعی كه نذر كرده بودم واسه تو ادا كنم"
حتما متوجه شدید که او با تضرع و خشوعی گوش گداز و هوش سوز، سوگند یاد می کند که به سقاخانه رفته و شعمی که برای عباس جان نذر کرده بود را ادا کند. این که به چه مناسبتی برای عباس جان شمع نذر شده، برای کارشناسان نامعلوم است، آیا برای اندام ِ به غایت موزون ِ عباس جان بوده و قطر ِ شکمش که کم کم دارد با قدش یکی می شود بوده؟ یا این که چهار دهه جواد زیسته و جواد خوانده و جواد مانده؟! به هر روی به نظر می رسد، خانم ِ محترم تا این جای کار توانسته، از هر تهمتی تبرئه بجوید. اما عباس جان کوتاه بیا نیست که نیست:
دروغ نگو! تو رو به خدا گولم نزن بهم مي گن پشت سرت، از مرد و زن
تو رو با رقيب ِ من ديدن تو جاجرود كه با او گرم سخن نشسته بودی، لب ِ رود
عباس جان دوباره هشدار می دهد که: دروغ نگو! و بعد از مرد و زنانی حرف می زند که خانم ِ محترم ِ این ترانه را در جاجرود با مردی از قضا، رقیب ِ عباس جان دیده اند که "لب ِ رود" نشسته بوده اند و گرم ِ سخن بوده اند. پناه بر خدا، هر چند هویت ِ شاهدان هنوز نامعلوم است، ولی به هر حال عباس جان خانم ِ محترم ِ مورد ِ اشاره را به فساد ِ اخلاقی و رابطه داشتن با رقیب ِ خود متهم می کند و این طور که معلوم است، فقط دوست دارد خودش با خانم ِ محترم رابطه ای قریب به یقین! نا مشروع داشته باشد، البته نه در جاجرود که در خانه ی آن خانم ِ محترم و پنهانی.
حقیقتی که از ابتدای ترانه، باید به آن توجه داشته باشد، این است که خانم ِ محترم ِ مورد ِ اشاره و اشاعه، خانه ای مستقل دارد و تنها زندگی می کند، آیا او دانشجویی است که در تهران تحصیل می کند و یا از خانواده اش مستقل شده و یا اساسا خانواده اش را در زلزله ی رودبار یا بم و یا سقوط ِ توپولف و رفقا از دست داده و حالا تنهاست! در هر صورت او می تواند بیوه ای باشد یا زنی مطلقه که خانه ی شوهر ِ مغفور یا مفقود ِ خود را صاحاب شده !
اگر فرض بگیریم که شاهدان، مشکل ِ بینایی نداشته اند و درست دیده اند، تفاوت ِ منظر ِ عباس جان و رقیبش به موضوع ِ عشق از اینجا ناشی می شود. همان طور که از ابتدای ترانه مشخص است، عباس جان دوست دارد که شب به خانه ی آن خانم ِ محترم بیاید و پنهانی به امورات ِ خیریه بپردازد و برود. این رفتار ِ او اشاره ای می تواند باشد به بیت ِ زیر از سیمین بهبهانی:
گر بوسه می خواهی بیا، یک نه ! دو صد بستان برو!
لیکن ز چشم ِ دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو!
و این یعنی عباس جان دشمن هم دارد، اتفاقا دشمنش بی توجه به هشدار های مکرر که:
ای قشنگ تر از پریا، تنها تو کوچه نری آ !!!!
بچه های محل دزدن! عشق ِ من و می دزدن!
اما این بچه محل ِ ناقلای عشق دزد، نگاهی مدرن به عشق و رابطه با زنان دارد و خانم ِ محترم را جاجرود می برد و لب ِ رود می نشاند و با او پیش ِ روی زنان و مردان گرم ِ سخن می شود. او به آزادی ِ رسانه ها و دسترسی ِ همه گانی به اطلاعات عقیده دارد. بر خلاف ِ عباس جان که تنها خانم ِ محترم را بدون ِ مدرکی محکمه پسند به دروغ گویی متهم می کند! و این بار با لحنی ملایم تر می پرسد:
چرا رفتی و قالم گذاشتی؟ مگه با ديگری وعده داشتی؟
چی می شد اگه پيشم می موندی من و انتظار نمی نشوندی !
عباس جان با قلبی شکسته و مالامال از اندوه ، به جای این که نگاه ِ سنتی اش به رابطه با زنان را اصلاح کند، خیلی ضایع التماس می کند. جالب این که خانم ِ محترم ِ این ترانه کماکان با لحنی که ذکرش در بالا رفته، می گوید:
"به خدا رفته بودم سقاخونه دعا كنم شمعی كه نذر كرده بودم واسه تو ادا كنم"
چرا کسی حرف ِ او را باور نمی کند؟ چرا او شواهد ِ خود را رو نمی کند؟ آیا از اقبال ِ نامساعدش ساعتی به سقاخونه رفته که سگ هم آنجا پر نمی زده؟!
این ترانه به رغم ِ جوادانه گی ِ مفرطش، چالشی مهم را و نقصانی عمیق را به بحث می گذارد که: وجدان ِ عمومی در این گونه موارد ، چگونه قضاوت می کند و حقیقت چگونه می تواند آشکار شود؟!!
و اما نکات ِ مجهول این ترانه:
1- چرا عباس جان قبل از رفتن، اس ام اس نزده؟!
2- موقعیت ِ سقاخونه ی مورد ِ اشاره کجاست؟!
3- علت ِ نذر ِ شمع چه بوده است؟!
4- خانم ِ محترم چرا تنها زندگی می کند؟!
5- آیا عباس جان واقعاً در خانه ی آن خانم ِ محترم رفته؟! یا او هم دروغ پرداز است و یک دستی می زند؟!
6- رقیب ِ عباس جان در شب ِ حادثه کجا بوده است؟
7- آیا او اهل ِ جاجرود است یا ساکن ِ جاجرود است یا هیچکدام!
8- این مرد و زنانی که در جاجرود آن صحنه ی شنیع را دیده اند، چه رابطه ای با عباس جان دارند؟! آیا عباس جان اینقدر آدم ِ متنفذ و مقتدری است؟! اگر هست چرا دوست دخترش به این آسانی "غر" می خورد؟!
از این ها که بگذریم، باید عرض کنم این ترانه حاشیه های جالب تری هم دارد، از آن جمله دو نوشته ی کوتاه ِ زیر در این رابطه است:
قسم به اون کسی که می پرستی و اونلی عباسو قادری!
و اما غلط های املایی وحشتناک در متن ِ ترانه که در ایران ترانه و جاهای دیگر ثبت شده، حبذا سواد و سوات! البته از طرفدارن ِ استاد ِ عباس جان قادری بیش از این انتظاری نیست:
عضر؟!!!!! رغيب؟!!!! جاجه رود؟!!!!!ا نظاری؟!!!!
در ضمن گویا ترانه سرای این ترانه، کسی ست به نام ِ "احمد قرقی" هر کس از او خبر و نشانی دارد، می تواند خود را آدم ِ خوشبختی بداند! کماکان:
خدا آخر و عاقبت ِ زبان ِ فارسی را به خیر کناد! آمین!


