مادربزرگ برگشته بود، سر آسیمه همه ی خونه رو زیر و رو کرده بود، پی ِ سجاده اش. از خدا حرف می زد، از حضورش که تو خونه ی ما کمتر از یه موزائیک شده، از پا دردش حرف می زد، از این همه مدت که نبوده و ما نبودیم. هنوزم نگران ِ دیرخوابیدنم بود و موهای سفیدم که بیشتر شدن. از شیشه های بخار گرفته گله کرد و از زمونه ای که هیچ وقت باهاش مهربون نبوده. از این که پیر به دنیا اومده و هیچ وقت یادش نمی آد که جوون بوده باشه. چند تا سوال هم از حروم و حلال پرسید و خیالش راحت شد که تو زندگی ش آدم ِ خوبی بوده. از مردنش هم حرف زد و این که اصلا اذیت نشده و الان دیگه از زندگی ش راضیه.
معلوم بود که هنوزم پاش درد می کنه. از پروکسیکام های درمونده حرف می زد که دیگه به دردش نمی خوردن. یاد ِ پدرم افتاده بود و بغض کرده بود و از من می خواست که مواظب ِ خودم باشم. چادر نمازش و سر کرد و دو رکعت خستگی شو سبک تر کرد و خواست که بره نگام کرد و حرفش و قورت کرد و دم ِ در گفت: همین یه موزائیک مونده، مواظبش باشید!
رفته بود و خونه حس می کرد که شب یه چیزی و داره پنهون می کنه. یه چیزی که گفتنش اونم تو این دی ماه ِ لعنتی، به خطر کردن نمی ارزه، وقتی همه ی اخبار اینه که "برف و سرما تمام کشور را فراخواهد گرفت، برف و سرما . . . "
***
پا درد امونم و بریده، خیلی وقته، خیلی ساله، شاید به خاطر ِ این کفشهاست که بیست و نه ساله تو پامه و دنبال ِ خودم دارم می کشونمش. حتی پا برهنه هم که راه می رم، درد اذیتم می کنه. جناب ِ شب می گه: درد تو کفشم رسوب کرده و می شه به طور ِ واضح دیدش که داره شاهنامه می خونه و بعضی وقتها سرش و بالا می گیره و بهم پوزخند می زنه! کف ِ پام خطوط ِ معوج ِ یه نفرینه که تاریخ ِ خودم و بابام و همه ی خاندان و به یادم می آرن. تاریخ واسه من، یعنی یه پادرد ِ همیشه گی!
***
ــ ببخشید وقتتون و می گیرم! چند سال مونده تا این زمستون تموم شه؟! من خیلی سردمه!
***
ها کن ! همه ی این روزا رو، همه ی این تقویما رو، همه ای این فصلا رو، ها کن!
دستام و ها کن!
تا یادم نرفته بگم،
ما قراره به یه اتفاق ِ بزرگ برسیم که کمین کرده تا ما رو ببینه، ما قراره روبروی هم دور ِ یه میز بشینیم و قهوه بخوریم و فراموش کنیم که زمستونه و سردمونه،
همین!