تبليغاتX
تشریح شک

 

چرا وقتی تو کنار آدمی، هیچ چیز مطمئنی وجود ندارد؟!!

                                           ساموئل بکت – در انتظار گودو

 

 

خیلی طول نمی کشه، قبل از سطر ِ دوم متوجه می شی که یه چیز داره لنگ می زنه، یه چیز سر ِ جاش نیست، حس می کنی که اصطلاحاً اوضاع طبیعی نیست، اولین بار که این اصطلاح مسخره می افته تو کله ت، همه چیز به هم می ریزه، به همه چیز مشکوک می شی، بی هیچ دلیل ِ موجهی. با این که یقین داری یه چیزی غیر ِ طبیعیه با این حال نمی دونی چی؟! حتا نمی دونی کجا و چی جوری باید دنبالش بگردی. فقط حس می کنی که طبیعی نیست و احتمالاً تو خوابت داد می زنی که نه! نباید این جوری باشه، یه چیزی سر ِ جاش نیست! اما از خواب می پَری و می بینی که تنهایی محاطت کرده، همین و بس! به خواب یا بیداری ت ادامه می دی، با یه شکی که منگنه شده به ذهنت، اوضاع طبیعی نیست.

 

روزا فله ای میگذرن و رد می شن و تو به نشونه های بیشتری برای اثبات ِ نظریه ی احمقانه ت می رسی و سرآخر می ری سر ِ برهان ِ خُلف و این قضیه ی ساده که: اگه همه چی طبیعیه و سر ِ جاشه، پس چرا تو همه چی و غیر ِ طبیعی حس می کنی؟! پس حتمن یه چیزی هست، اما چه چیزی؟ اذیت می شی و سعی می کنی شبا دیرتر بخوابی و روزا زودتر پاشی و بزنی تو دل ِ شهری که هیچ راه ِ حلی واسه تو نداره.

چند وقت بعد به خودت می آی و می بینی که تو وضعیت ِ عجیبی گیر کردی که نمی دونی اسمش و چی بذاری. حتا با خودت کلنجار می ری که اوضاع مثل ِ همیشه ست و طبیعیه. اما تو مفهوم ِ طبیعی بودن گیر می کنی. دوباره همون شک ِ قدیمی: اگه همه چی سر ِ جاشه، پس چرا تو نمی تونی باهاش کنار بیای و هنوز تو خوابات بوی مرموز ِ غیر ِ طبیعی بودن ِ اوضاع می پیچه و جدولای نیمه کاره ی وسط ِ روز هم موضوع رو بیشتر پیچیده می کنن؟! مطمئن می شی که درست فکر می کنی و یه جای کار می لنگه!

 

تا کی می تونی ادامه بدی؟ تا وقتی که خودت می شی تاریخ ِ خودت. کهنه می شی، رویاهات تارعنکبوت می بندند و صدات بوی نا می ده. اونوقته که به واکاوی ِ گذشته ت مشغول بشی و اساسن دست به شناخت شناسی ِ شک ِ قدیمی ت بزنی که: مگه اوضاعی جز این که تجربه کردی می تونه وجود داشته باشه؟ چرا به یه قانون ِ همیشه گی شک کردی؟ قانونی که حالا خود ِ تو هم با اون تعریف می شی؟! اساسن مگه طبیعی تر از این هم ممکنه؟

بعدش احتمالن پا می شی می ری یه کتابخونه ی درب و داغون و یه رمان و تصادفی انتخاب می کنی و امانت می گیری و می چسبی به نیمکت ِ خسته ی کتابخونه تا از مطالعه لذت ببری. پیش از این سطر، مفهومی برای لذت تو ذهنت شکل نگرفته بود، پس سعی می کنی که بفهمی کی می تونی ادعا کنی که داری لذت می بری. متاسفانه به نتیجه نمی رسی. وقتی تنها یک شکل از حیات رو تجربه کرده باشی، هر مفهومی می تونی براش انتخاب کنی بی این که اون مفهوم اصالت داشته باشه. اینجاست که اذیت می شی و بی که بدونی لذت بُردی یا نه از کتابخونه می زنی بیرون و قصد می کنی که از این به بعد، همه چی رو طبیعی فرض کنی. شب کابوس می بینی که مفهوم طبیعی بودن، دست گذاشته رو گلوت و داره خفه ت می کنه، نمی تونی داد بزنی و صدات و قورت می دی و سعی می کنی همه چیز و طبیعی جلوه بدی و تو همون حال ته ِ ذهنت یکی داره گاری ش و هُل می ده و داد می زنه: اینجا هیچ چیز ِ طبیعی ای وجود نداره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 2:19  توسط سعید کریمی | 

 

 

ما بیهوده ماه را بزرگ می پنداشتیم و با طوسی ِ احمقانه ای نقاشی هایمان را پُر می کردیم. یعنی که ما به ماه احتیاج داریم!

 

 

اینجا سال هاست که ماه نمی بارد

به ما

کمی

ماه

بدهید.

 

ساده نیست، گاهی اوقات هیچ چیز ساده نیست. همین که صبح چشم باز می کنی و درد ِ غامض ِ بودن رویاروی توست. بیداری ات نمی آید و خوابت نمی بَرَد. لعنت! لعنت به تمام ِ تضادهای تاریخ! لعنت به تو! لعنت به تو که تمام ِ تضادهای تاریخ را در جیبت گذاشته ای و همه جا را تاریک کرده ای. با این همه تاریکی، ماه به کارت نمی آید. پا شو! هیچ گاه روز فرا نخوهد رسید، پا شو! هیچ گاه روز فرا نخواهد رسید، پا شو!

 

ما بیهوده ماه را بزرگ می پنداشتیم و با طوسی ِ احمقانه ای نقاشی هایمان را پُر می کردیم. یعنی که ما به ماه احتیاج داریم!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:16  توسط سعید کریمی | 

 

اون سال بارون نیومد، حتا یه چیکه. تا هفت آبادی اون ورتر خبری از بارندگی نبود. تابستون هر روز گرماش و بیشتر به رخ می کشید و بیشتر یادمون می اومد که اون سال بارون نیومده. از تو هیچ خوابی، هیچ ابری رصد نشد، هیچ فالگیری ردی از آب تو فال  ِ اون سال  ِ ما پیدا نکرد. چاه ها هر روز خسیس تر می شدن، تا روزی که سطل ها مون و پُر  ِ ماسه کردن و فرستادن بالا.

تنها رودخونه ی ده خشک شده بود، پُر  ِ لاشه ی غورباغه های نگون بختی که معنی  ِ نفرین و نمی دونستند ولی شدت  ِ آفتاب و نبود ِ آب و به خوبی درک می کردند و شاید به خاطر  ِ همین درک بود که تو سایه ی سنگ ها قایم می شدند و صبر می کردند تا بمیرند و دم  ِ آخر  ِ مُردن تو آفتاب می اومدن تا قاتل شون و بهتر لمس کنند و بعد چشماشون و می بستند و تلف می شدند.   

تک تک ِ چاه ها به هم اقتدا کردند و هیچ آبی واسه خوردن نموند. حیوونا اکثراً حروم شده بودند و اونایی هم که مونده بود و می دادیم کدخدا ببره شهر، بفروشه و چند بشکه آب برامون بیاره. آب، نرخ  ِ طلا شده بود، فقط وقتی تشنه گی می ریخت تو کاممون و تا جیگرمون و می سوزند، لبی تر می کردیم و سعی می کردیم تشنه مون نشه. روزا خونه می موندیم و بیرون نمی رفتیم تا بلکه تشنه گی عقب بیافته. هر چند بیرون کاری نداشتیم، وقتی آبی نداشتیم.

تشنه گی و صبر، بدنهامون و قوی کرده بود و بعضی از ما می تونست تو روز فقط دو قطره آب بخوره. یادمه تو اون روزا خبر آوردند که یکی از دهاتی ها یه هفته است آب نخورده، اولش باور نمی کردیم، رفتیم پیشش، برهوت بود، شکل  ِ کویری شده بود که پیرهن، شلوار تنش کردند و سرش یه کلاه نمدی گذاشتند. نا نداشت چیزی بگه، جاش، پسرش حرف می زد: "آره بابام یه هفته ست آب نخورده، بابام یه قهرمانه، تشنه گی حریف  ِ بابام نمی شه". آره راست می گفت، هیچ وقت تشنه گی نتونست حریف  ِ باباش بشه، حتا تکونش بده، بیست و هفت روز آب نخورد و لب از لب وا نکرد، تا خبر آوردند که مُرده! پا شد و رفت تو قبر خوابید. چشمای پسرک اشکی واسه ریختن نداشت، یه تیکه ابر توش تَرَک زده بود، ابری که هیچ وقت نتونست بباره. شب  ِ یتیم شدنش خورد شد و ریخت زمین.

 

بهش می گن: پرتاب شده گی! یه تعبیر ِ مهم و مسخره ی اگزیستانسیالیستیه! شاید باید توضیح بدم که چرا مهم و مسخره رو با هم آوردم! خب! خیلیا عقیده دارند که چیزهای مهم مسخره اند و چیزهای مسخره استعداد  ِ عجیبی واسه مهم شدن دارند!

چشمت و وا می کنی، می بینی: وسط  ِ یه بازی ای و نوبت  ِ حرکت  ِ توئه و زمان داره جلو می ره، تو باید حرکت کنی، فرصت تنگ تر از اونه که بتونی داد بزنی: "نه! بازی ای که خودم شروع نکردم و ادامه نمی دم!" همه چیز از این ضمیر مزخرف  ِ "خودم" شروع می شه، کدوم "خودم"؟! همون "خودم"ی که می خواد بازی و ول کنه؟! یا همون "خودم"ی  که تا قبلش و بازی کرده؟! سوال  ِ مزخرفیه، قبول دارم اما بحثم رو ریشه های این مزخرف بودنه، جواب  ِ یه سوال می تونه سوالی و مزخرف کنه یا اون و درست نشون بده. اینم نکته ایه تو این روزای بی نکته گی!

 

کلاه  ِ لبه دار  ِ مشکی  ِ بلندی رو سرش بود، با یه عصای کج و معوج. قدش بلند بود و لاغر، زیادی لاغر ولی با این حال وقار  ِ خاصی داشت، چشماش به رودخونه مون می زد، وقتی که آب داشت! با کت ِ چارخونه درشت  ِ زیتونی ـ قهوه ای و شلواری طوسی و کفش  ِ چرمی  ِ قهوه ای. مرموز بود و نبود! یعنی وقتی حرف می زد، حس می کردی سالهاست می شناسیش و تو یکی از همین دهات  ِ دور و بره و وقتی ساکت می شد، شرط می بستی از یه سیاره ی دیگه اومده و حتا پدربزرگتم اون و ندیده.

یه روز صبح تو میدون  ِ وسط  ِ ده دیده بودندش که دنبال  ِ آرایشگاه می گرده. به خاطر ِ همون غریبه، آرایشگر مجبور شده بود، بعد از مدت ها مغازه شو وا کنه، البته به شرط  ِ اصلاح  ِ خشک (بی آب)! غریبه آخر ِ اصلاح گفته بود که "من اونقدری آب دارم که بتونم همه ی ده و توش غرق کنم!" تو اون لحظه کسی به این جمله توجه نکرده بود تا ظهر  ِ اون روز که تو میدون  ِ شهر معرکه گرفت و همه ی ظرفای خالی  ِ ده و پُر  ِ آب کرد. بعدش با حالی که معلوم نبود، غروره یا تواضع! تعظیم کرده بود و از مردم خواسته بود که خونسرد باشند و اینقدر محتاج  ِ آب نباشند و یه جمله ی جالب هم گفته بود: چیزی که تو دنیا زیاده، آبه! هیچ می دونید "سه چهارم  ِ کره ی زمین، آبه!؟" هیچکدوم از هم دهاتی ها این حرف و نتونست باور کنه، نه به خاطر  ِ اینکه جغرافی شون ضعیف بود، نه! تو ده  ِ ما هیچ آبی پیدا نمی شد و ده  ِ ما کاملاً روی کره ی زمین بود!

لحظه های اول  ِ این اتفاق، همه غریو  ِ شادی سر دادند و کِل کشیدند. بعضی دستاشونا به آسمون بردند و "خدایا شکرت" گویات به سجده افتادند. هنگامه ی غریبی بود. یه کم از ماجرا گذشته بود که مردم تازه به شگفتی  ِ ماجرا پی بردند، خبری از غریبه نبود! این همه آب، یه دفه از منبع  ِ نا معلومی ریخته بود تو تموم  ِ ظرفای خالی  ِ ده، حتا استانبولی ها و دلوهای  لاستیکی پُر آب شدند و این نشان از سخاوت  ِ معجزه ی اون غریبه بود.

بعضی ها با شک آب و بو می کردند و جرات نداشتند آب و بخورند، اول از همه بچه ها از آب خوردند و بعد پیرتر ها، همه ی نظرها حاکی از گوارا بودن و دلچسبی  ِ آب داشت. تو کمتر از 20 دقیقه، همه ی اهل  ِ دهاتی از آب خورده بودیم. آبی که برای بعضی ها طعم  ِ رودخونه ی خشک شده ی ده و می داد و برای بعضی ها مزه ی نوشیدنی های شهری ها رو. مهم تعدد ِ روایت ها نبود، مهم رفع  ِ تشنه گی بود! تا شب کسی غریبه رو ندید و این غیبت تا سه روز ادامه داشت.

دقیقاً یادمه یک شنبه، یک شنبه ای یُبس و مزخرف که فقط به درد  ِ لعنت می خورد و کفر گفتن. غریبه طرفای عصر مثل  ِ یه روح تو میدون ظاهر شد. کسی دقیق ندید از کدوم طرف اومده. با صدای بلند "عصر به خیر" گفت. همه ی کسایی که تو میدون بودند با شادی به طرفش دویدند. این بچه ها بودند که اول بهش رسیدند. با بچه ها مهربون بود. ریش سفیدا یک یک باهاش دست دادند و ازش تشکر کردند. کدخدا اون و به خونه ش دعوت کرد. تو خونه ی کدخدا، سه تا ریش سفید  ِ دیگه بودند که یکی ش پدربزرگم بود. پدر بزرگ هیچ وقت بهم نگفت که دقیقاً تو اون اتاق چی گذشته ولی اینقدری بو بُرده بودیم که توافق کرده بودند فردای اون روز غریبه تو میدون  ِ ده سخنرانی کنه.

وقتی خبر همه جا منتشر شد، هیشکی آروم و قرار نداشت، همه چی از حالت  ِ عادی خارج شده بود، همه با چک و لگد و نذر و دعا عقربه ها رو به جلو هل می دادند تا ظهر  ِ فردا بشه و سخنرانی  ِ غریبه رو بشنوند و احتمالاً معجزه ش و دوباره ببینند. از قل قل  ِ یه ریز ِ قلیونا می شد فهمید که همه چی تحت الشاعه سخنرانیه. اون شب حتا پدر بزرگ توخونه ی ما  شاهنامه رو تعطیل کرد و رستم و شبونه تنها گذاشت. فرداش شنیدیم که تو خونه ی خان عمواینا هم امیرارسلان مسدود بوده.

فردا رسید، زودتر از اونی که بشه یه پاراگراف یا دست  ِ کم چند جمله رو به توصیفش اختصاص بدم. صبح با عجله رسیده بود و لب  ِ نرده ها تو بالکن وایساده بود و نورش و پاشیده بود رو شیشه های نیمه شکسته ی خونه مون. صدای گاوا از تویله می اومد و غرولندهای پدربزرگ از ته  ِ حیاط.

 

ــ از روده درازی بدم می آد و نمی خوام با حرفام وقتتون و بگیرم. اگه لحنم عامیانه است حمل بر بی ادبی نشه، دو دلیل داره: یکی ش احساس  ِ صمیمیته و دیگری این که من این قصه رو نمی نویسم و نویسنده ش سعید کریمیه که خب دوست داره این جوری بنویسه، مطمئناً اگه فرصت بود تا خودم بنویسم لحنم و پُر طمطراق تر و رسمی تر انتخاب می کردم، بگذریم از اونجا که از روده درازی که ادبا بهش می گن:اطناب، بدم می آد خیلی مختصر و مفید می گم. هر کی بتونه سه روز نخنده، واسه همیشه بهش آب آشامیدنی می دم، هیمشه گوارا و تازه، مثل  ِ آبی که چند روز پیش بهتون دادم. این قانون شامل  ِ لبخند و تبسم هم می شه. گریه مانعی نداره ولی نباید به شکلی باشه که با خنده اشتباه گرفته شه، مستحضرید که بعضی ها، خندیدن شون، شبیه گریه کردن شونه و من مواظب خواهم بود که کسی خطا نکنه. کسی سوالی داره؟!

ــ از کجا معلوم دروغ نمی گی؟! چه تضمینی وجود داره؟!

ــ تضمین ِ من، معجزه مه که همه تون دیدید. ثانیاً نخندیدن  ِ شما چه نفعی واسه من داره؟! این فقط یه برنامه ی جادوییه که پیش از این ثابت شده.

دیگه هیشکی هیچی نگفت و همه با بهت به هم نگاه می کردند. همه ی نگاه ها خشک و رسمی. انگار تو صف  ِ پرداخت  ِ قبض های مالیاتی اند!

شب ِ اول رستم و به شغاد سپردیم و فهمیدیم که باید زور بزنیم تا ابروهامون و لب مون و سفت کنیم تا مبادا خنده ای تو صورتمون دیده شه، هر چقدر هم کم رنگ از خنده پرهیز می کردیم.

شب  ِ دوم امیر ارسلان و به قمروزیر دادیم و یاد گرفتیم که فک مون و سفت کنیم و دندون هامون و بهم فشار بدیم تا احتمال  ِ هیچ تبسمی نباشه.


شب ِ سوم و بی قصه سر کردیم و به سکوت عادت کردیم و یقین داشتیم که وقتی هیشکی هیچی نگه، محاله خنده ت بگیره، "سکوت خنده دار نیست، سکوت، مشق  ِ مرگه". اینو آخر  ِ شب پدر بزرگ تو گرامافونش گفت و صداش و ضبط کرد، صفحه ش و شاید هنوز داشته باشم.

ظهر  ِ روز  ِ موعود رسید، غریبه به شکلی مرموز پیدا شد و رو سکو رفت.

ــ از روده درازی بدم می آد و نمی خوام با حرفام وقتتون و بگیرم. اگه لحنم عامیانه است حمل بر بی ادبی نشه، دو دلیل داره: یکی ش احساس  ِ صمیمیته و دیگری این که من این قصه رو نمی نویسم و نویسنده ش سعید کریمیه که خب دوست داره این جوری بنویسه، مطمئناً اگه فرصت بود تا خودم بنویسم لحنم و پُر طمطراق تر و رسمی تر انتخاب می کردم، از اونجا که از روده درازی که ادبا بهش می گن:اطناب، بدم می آد خیلی مختصر و مفید می گم، از الان تا 5 دقیقه دیگه صبر کنید تا واسه همیشه آب داشته باشید.

( بعد به مسخره ترین شکل  ِ ممکن به ساعت مچی ش که به ساعت  ِ دیواری بیشتر شبیه بود تا مچی، خیره شد و همزمان با پاهاش با سرعت  ِ آهسته ادای رقص  ِ لزگی رو در آورد، صحنه ی جداً مضحک و فکاهه ای بود و عجیب اینکه هیشکی نخندید جز پسر  ِ خل و چل  ِ کدخدا که دلش و گرفته بود رو بالا پشت  ِ بوم و از خنده داشت روده بر می شد. این کار به چند تا فحش  ِ آبدار و رکیک و غیر قابل  ِ ذکر  ِ کدخدا منجر شد، ولی پسر ادامه داد)

ــ ده... نه... هشت... هفت... شیش... پنج... چهار... سه... دو... یک و تمام، آقایون و خانم ها قرار  ِ ما تموم شد، شما ها دیگه هیچ وقت تشنه نخواهید شد، به خونه هاتون برگردید و از این آب ِ گوارا بنوشید و خوش باشید، گوارای وجود!

اینا رو گفت و اومد پایین و راهش و به طرف  ِ شمال گرفت و رفت و دیگه هیچ وقت هیشکی ندیدش؛ حتا پدربزرگ!

چند نفری که ظرف با خودشون آورده بودند اولین شاهدان  ِ معجزه ی شماره ی دو بودند، ولی انگار نه انگار! خیلی سرد به بقیه نگاه می کردند. دیگه خبری از غریوهای شادمانه ی معجزه ی شماره ی یک نبود. همه با سردی و رخوت از هم دیگه دور شدیم، همه سعی می کردند کماکان با اشارات دست و سر حرف بزنند و از صوت استفاده نکنند. وقتی برگشتیم خونه همه ی ظرفا رو پُر ِ آب دیدیم. معجزه ی شماره ی دو چند قانون  ِ ساده داشت:

1-     ظرفا هر شیش ساعت تو یه آن، پُر آب می شدند، این موضوع شامل  ِ همه نوع ظرفی می شد، از استکان های کوچیک  ِ چایی گرفته تا خَُمره های بزرگ  ِ سفالی.

2-     این موضوع شامل ِ ظرفهای خالی بود و ظرفهایی که آب داشتند، هر چقدر هم کم، دیگه پُر نمی شدند.

3-     محدوده ی عملیاتی  ِ این معجزه فقط شامل  ِ ده ِ ما بود و اگه کسی به ده  ِ مجاور می رفت، دیگه ظرفهاش پُر آب نمی شد.

4-     سوراخ بودن  ِ ظرف، مانع  ِ پُر شدن ش نمی شد و فقط وقتی که ظرفی کامل می شکست یا تغییر حالت می داد از این معجزه استثناء می شد.

5-     ظرفهای بر عکس نمی توانند پُر آب شوند، لطفاً آنها را به شکل  ِ درست بر روی زمین قرار دهید.

با توجه به سادگی و فراگیری ِ معجزه، هیچ مشکلی برای هیچ کس پیش نیومد و ما دیگه با تشنه گی مشکل نداشتیم و اساساً به طور  ِ جدی تشنه مون نمی شد. با توجه به سخاوت  ِ معجزه ی شماره ی دو، ده  ِ ما به بزرگترین وارد کننده ی ظروف  ِ غول پیکر در استان تبدیل شد و با ذخیره ی آب تونستیم زمینای کشاورزی و احیاء کنیم. حتا تونستیم چند تا استخر  ِ تفریحی هم بسازیم که دو تاشون هنوز همه به طور  ِ کجدار و مریز تو ده فعال اند.

این معجزه یه پیامد  ِ مهم داشت که بعضی ازش به عنوان یه مشکل یاد کردند و بعضی حُسن و یه عده آدم  ِ میانه روی بی خاصیت هم بوده و هستند که می گن این یه ویژگی  ِ خنثا و ساده ست. ما دیگه نتونستیم لبخند بزنیم یا بخندیم، هیچ وقت، هیچ کدوم از ما نتونست بخنده. عضلات  ِ صورتمون کاملاً سفت شده بود و فاقد  ِ انعطاف، حتا گریه هامون هم متوقف شد. همه ی صورت ها تو همه ی ساعات ِ شبانه روز و همه ی حالت ها رسمی و خشک بود.

حتا تو خوابامون هم کسی دیگه نمی خندید و همه جدی و عبوس بودند. البته به جز یه خواب، خوابی که پدربزرگ دیده بود و توش شغاد تو نخجیرگاه به دام ِ خودش افتاده و رستم سر  ِ چاهه و داره با صدای مهیبی می خنده! این خواب و پدر بزرگ اون موقع واسه کسی تعریف نکرد و ما اخیراً لابه لای غزلیاتش پیدا کردیم.

اون سالها عشاق  ِ ده با رسمیت  ِ آزار دهنده ای هم دیگه رو ملاقات می کردند و می بوسیدند، بوسه هایی که به یه تکلیف  ِ اداری می مانست تا حادثه ای احساسی. مادرا با چهره ای سرد و عبوس بی این که تغییر  ِ محسوسی تو چهره شون دیده شه، بچه به دنیا می آوردند و پدربزرگا با رسمیتی مضحک، تولد  ِ نوه هاشون و جشن می گرفتند.

با توجه به یکسانی  ِ چهره ها تو همه ی ساعات، هنر  ِ نقاشی و عکاسی تو  ده  ِ ما از رونق افتاد. نویسنده ها و شاعرا تو هیچ اثری نمی تونستند خوشحالی شخصیت هاشون و توصیف کنند و فقط می نوشتند "فلانی از شنیدن فلان خبر خوشحال شد و به خوردن  ِ چای  ِ تلخش ادامه داد! " هیچ خبری از چهره ها تو آثار هنری و حتا نوشته های روزنامه ای نبود. انگار که هیشکی چهره نداشت. روزگار  ِ غریبی بود.

اون نسل دیگه هیچ وقت تشنه گی رو حس نکرد و حتا تو دایره المعارف های ده، روبروی تشنه گی نوشتند: حالتی بد، بسیار بد! مقابل  ِ این رویه نسل  ِ جدیدی بود که کم کم داشت پا می گرفت، نسلی که تشنه نبود ولی می تونست بخنده. همین ویژگی به شکاف  ِ عمیق  ِ بین  ِ نسل ها در ده  ِ ما منجر شد و آثارش تو هنر و ادبیات و فلسفه و ورزش و حتا صنعت  ِ اون دوره کاملاً مشخصه.

توضیح این که نسل  ِ بی خنده  خونه های بی پنجره و کوچه های بن بست و بی پیاده رو رو دوست داشت، ولی نسل  ِ جدید با همه ی اینا مخالف بود و حتا در یه اقدام  ِ وهن آمیز و بی شرمانه، خونه ای رو ساختند که همه ی دیواراش و حتا سقفش از پنجره ساخته شده بود و این کار به موج ِ شدید ِ اعتصاب و اعتراض تو ده انجامید.

باید اعتراف کنم من یکی از چند یادگار  ِ معدود  ِ اون نسلم. نسلی که نمی خنده، ولی می خنده! و می خنده، ولی نمی خنده! سخته باور کنی دیگه تشنه ت نمی شه، سخته!

 

 

پیشتر گفتم که بهش می گن "پرتاب شده گی" فیل ِ سیاهت و تکون بده و بذار جلوی شاهت تا رفع  ِ کیش کنی، کرنومتر و بزن تا زمانت و هدر ندی! تو فقط یه رخ و یه پیاده عقبی و هنوز داری بازی می کنی، مهم نیست یادت نمی آد کی اون رخ  ِ لعنتی و عقب افتادی، مهم خود ِ این بازی  ِ لعنتیه!   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:21  توسط سعید کریمی | 

 

نزدیک  ِ چهارده ساله چیزایی می نویسم که عقلا بهش می گن: شعر! بعد از این همه وقت خوشوقتی م اینه که می تونم از شعر  ِ خوب بیشتر لذت ببرم و گرنه به قول  ِ حافظ "ما بدان مقصد  ِ عالی نتوانیم رسید/ هم مگر ..."

 

در کوی تو مشهورم و از وصل  ِ تو محروم

گرگ  ِ دهن  آلوده ی یوسف ندریده!

 

جداً چه طور می شه جادوی سعدی رو در چنین جاهایی دید و از فرط  ِ حیرت در آستانش زانوی ادب به زمین نکوفت (فعل  ِ زد در این جا بی هیچ تعارفی، فاقد  ِ کاربریه!)

 

از این سطر به بعد خا ط ر ه ی طولانی من از یه شب  ِ سرد و طولانیه! پس اگه حوصله ش و ندارید الساعه ضربدر ِ کنار ِ صفحه رو بزنید و بی خیال ِ این نوشته بشید و یقین کنید که چیزی رو از دست ندادید. بهونه ی این نوشتن هم زیاد قابل  ِ شرح و بیان نیست، بیشترش به دلتنگی م بر می گرده که این روزا گلوی روزم و حنجره ی شبم و چسبیده و ول کن نیست، علت  ِ ملموسش سرمای غریب  ِ این روزهاست!

 

قصه بر می گرده به زمستون  ِ هفتاد و هفت، زمستونی که مثل  ِ همین زمستون ِ نکبتی سرد بود و مزخرف و مثل  ِ همه ی زمستونایی که دیدم ضجه زای و طاقت فرسای. حسن صادقی پنجاه و پنجی بود و بچه ی میدون غار، تو یه تولیدی، سر  ِ نواب بود با هم آشنا شده بودیم و از اون تولیدی زده بودیم بیرون و اون رفته بود تو تیردوقلو لی می دوخت و من با این که تا اون روز فقط پارچه ای دوخته بودم به اصرارش رفتم اونجا و یه هفته لی دوختم که کار  ِ مزخرف و زمختی بود و ربطی به سابقه ی پارچه ای دوزیم نداشت. اونجا با حسین ابراهیمی آشنا شدیم که پنجاه و هفتی بود و بچه ی بیست متری منصور، دوازده متری ابراهیمی. سه تایی با هم تصمیم گرفتیم مستقل شیم و تولیدی بزنیم! توضیح این که رویا و سودای همه ی چرخکارا همیشه ی تاریخ، تولیدی زدن و رَستن از قیود  ِ خر حمالی واسه صاب تولیدیه.

واسه شروع این شراکت می بایست هر کدوم یه چرخ می ذاشتیم و یه کم هم چپ، (سرمایه، اندوخته) چندرغاز مایه تیله که به خنسی نخوریم. من طبق  ِ معمولی که نمی دونم از کی معمول شده و هنوزم با سماجتی غریب و شناعتی موهوم پا برجاست هیچ پس انداز و سرمایه ی اندوخته ای نداشتم، دست به دامان  ِ عموم شدم که "عموجان دویست، سیصد تومن قرض بده تا با اینا شریک شم". عموم طبق احتیاطی دهاتی مسلک! من و از این کار بر حذر داشت و پولی بهم نداشت و این آینده نگری به طور ِ کاملاً تصادفی (رو قید ِ کاملاً، کاملاً اصرار دارم!) درست از آب دراومد و من از ضرری هنگفت، یعنی همون مبلغ  ِ فوق الذکر جون  ِ سالم به در بردم!

مکان  ِ تولیدی زیر زمین  ِ خونه ی حسین ابراهیمی بود. خونه شون شمالی بود و هشتاد، نود متری، تا یادم نرفته بگم حسین عشق  ِ بدنسازی بود و هیکل و از این جور خزعبلات! زیر زمینی که می گم یه آب انبار ِ قدیمی بود که قدمتش شیرین به هفتاد سال می رسید. زیر زمینی دو در دو که سقفش حدوداً صد و شصت بود و من نمی تونستم توش سرپا وایسام! حسن صادقی یه ژوکی (از مارک های معروف و خوب  ِ چرخ خیاطی) داشت، اونو آورد و یه دویست هم از داداشش قرض گرفت واسه یه راسته ی دیگه و چرخ زیگزال (درستش زیگ زاگه ولی همه ی خیاطا زیگ زال تلفظ می کنن!) و بقیه ی خرت و پرا مثل  ِ قیچی و اتو ...

به زور چرخا رو تو اون زیر زمین جا کردیم، طوری که اون وسط به زور یه نفر می تونست بشینه! با این همت  ِ عالی تولیدی افتتاح شد! حسن و حسین صاب تولیدی بودند و دو شریک ِ به روایتی شفیق(که بعداً معلوم شد این روایت مخدوشه و شفقتی در کار نیست!) و من تنها چرخکار ِ این تولیدی که به رسم  ِ رفاقت به اونجا تبعید شده بودم به اون زیر زمین  ِ نمور به جای این که یه جای درست و درمون کار کنم. اساساً همه ی زندگی  ِ من این شکلی بوده که من تو جایی دنبال ِ چیزی می گشتم که اون چیز اصلاً نمی تونسته اون جا وجود داشته باشه حتا به زور  ِ معجزه! من قرار بود اونجا پول در بیارم که پولی در نیومد و ... انگار که وسط  ِ اقیانوس  ِ آرام دنبال  ِ خشکی باشی یا وسط  ِ کویر  ِ لوت، پی  ِ  یه رج سپیدار  ِ سبز بگردی! دلخوشی، عشق، خوشبختی، آرامش چیزایی بود که من دنبالش بودم ولی تو جایی که این واژه ها نمی تونستند اونجا حضور داشته باشند و فکر می کردم هستند و زمان نشون داد که "یافت می نشود، جُسته ایم ما" ولو به اندازه ی یه چایی دم کردن!

ماشین آلات ِ رویای ِ تولیدی عبارت بود از: چرخ  ِ ژوکی ِ حسن + دو تا چرخ  ِ راسته ی شانگونگ که چینی بود و مزخرف بود. ولی خوبیش تو آک(= نو) بودنش بود که به همین دلیل سهم  ِ حسن و حسین شد و من پشت  ِ همون ژوکی  ِ درب و داغون نشستم. اسماً ژوکی بود و رسماً فرغون! یا زیر می ریخت یا رو، نخ پاره می کرد و کمپلتش میزون نبود و صداش مزخرف و کار پیش برش قراضه بود و خلاصه به دلیل  ِ همین دلایل + رفاقت سهم  ِ من شده بود. (توضیح دادن ِ این اصطلاحات مفصله و بی خیالشون می شم!)

صاحبان ِ تولیدی ِ مذکور از اونجا که پولی نداشتند فقط می تونستند مزدی دوزی کنن. توضیح ِ کوتاهی درمورد  ِ این واژه ی مقدس می دم تا موضوع بیشتر براتون ملموس باشه. مزدی دوزی عبارت است از گرفتن  ِ کار ِ برش خورده + خرج کار از یه تولید کننده ی واقعی و دوختنش تو تولیدی ِ خودت! این وسط مثلا اگه قرار بود مزد  ِ چرخکاری  ِ یه کار دویست تومن باشه، مزدی دوزی ش می شد دویست و پنجاه و خونه پُرش سیصد و این وسط  سود  ِ چشمگیری! دست  ِ اون آدم ِ مزدی دوز و می گرفت. البته می بایست، مزد  ِ چرخکار و هزینه ی رفت و آمد و پول  ِ برق و کرایه مغازه رو از این سود  ِ چشمگیر کم کنی و اونوقت این کار یه خر حمالی  ِ آبرومندانه نسبت به چرخکاری به حساب می اومد چرا که ممکن بود مزدت و چـِکی بدند و کلی این وسط اذیت بشی. به هر حال چاره ای نبود و چرخ  ِ تولیدی می بایست بچرخه!

حسین از یکی از آشناهای قدیمی ش تو میدون خراسان کار ِ مزدی گرفت. حدود  ِ دویست و هفتاد تا پیرهن  ِ آکار. توضیح این که آکار یه نوع کتون ِ نازک بود که اون سال مد شده بود و رنگ بندی  ِ متنوعی داشت. من تا اون روز پیرهن ندوخته بودم. هر چند برای من که یه شلوار پارچه ای دوز  ِ حرفه ای بودم و جلیقه و کت  ِ مردونه هم دوخته بودم، کسر  ِ شأن بود بگم "نمی تونم بدوزم"! دسته کارا رو پخش کردیم و نود تاش به من رسید و کار و شروع کردیم. کارا رنگی بود و رنگای تندی مثل  ِ فسفری و آبی روشن و پوست پیازی داشت و به معنای دقیق  ِ کلمه چشم و تعطیل می کرد. فکر کن روزی دوازده سیزده ساعت چشمت رو این رنگ باشه! بعیده بالا نیاری! ولی چرخکارا حق  ِ بالا آوردن ندارند!

با هر بدبختی ای بود گاز می دادم و پدال و فشار که پیش به سوی رزق ِ حلال. رسیدن به رزق  ِ حلال اون هم تو همچین تولیدی ای اصلاً ساده نبود. تا فی خالدون ت و درد پُر می کرد تا صنار سه شاهی دربیاری و بدی اجاره خونه! معمولاً از هفت ِ عصر به بعد درد  ِ مزخرفی تو پات تیر می کشید و از نخاعت بالا می رفت و وادارت می کرد که چند تا فحش آبدار به زمونه و خودت و بابات و هفت پشتت بدی که یعنی نمی شه جور  ِ دیگه پول درآورد؟! واقعیت اینه که چرخکاری یکی از مزخرف ترین شغل های عالم  ِ امکانه. اگه تو بخوای پول  ِ بیشتری در بیاری، خان دایی ت نا گزیر از جـِر خوردنه. چرا که تو فقط باید بیشتر به خودت فشار بیاری و ساعات  ِ بیشتری کار کنی وگرنه وقتی تو به طور  ِ معمول روزی بیست تا کار می دوزی، با فشار و اضافه کاری می تونی بکنی ش بیست و پنج تا، ولی این عدد هزار تا در روز که نمی تونه بشه!

دو سه تا نکته می تونه این نوشته رو جالب کنه که من از شما دریغ نمی کنم. حسن صادقی مگنا می کشید و قبلاً که تو تولیدی بودیم فقط پنجشنبه عصرا( که بهشت ِ موعود  ِ همه ی چرخکارای طول  ِ تاریخه!) چند نخ وینستون  ِ قرمز می گرفت و حس  ِ پولداری بهش دست می داد! حسین صادقی چپ و راست فیگور می گرفت و از پله ها می رفت بالا و پایین و داد می زد: همه چی ریدیفه!؟ و شریک ِ محترم داد می زد: بیلیفه! ( بیلیف از لحاظ  ِ زبان شناسی، مهمله ی ریدیفه = ردیف است!) تا دلتون بخواد هم برای مزه پرانی اصوات نا هنجار از بالا و پایینش در می آورد که اذعان می کنم بعضی هاش بودار بود. شیشکی (صدای شنیعی که با دهان و به تقلید از مقعد تولید می شود) برکت ِ تولیدی بود و کسی و ناراحت نمی کرد و جوابش ساده بود: بمال به سبیلت (یا بابات) تا پُر پشت تر بشه!

موجود  ِ بامزه و ابزار  ِ درام ِ این تولیدی من بودم. اون روزا شدیداً مذهبی بودم و نماز خون و قس علیهذا! از این رو بهم می گفتن: پسر  ِ مطهری! (منظور مرتضی مطهری و نه خیابون ِ تخت طاووس!) ایامی که تولیدی افتتاح شد مصادف بود با ماه رمضون و من فقط تو اون جمع روزه می گرفتم و رفقا به دو علت ِ کاملاً منطقی روزه ی مذکوری که من می گرفتم و با فراغ  ِ بال می خوردند! حسن نمی تونست سیگار بکشه و حسین بدنساز بود و شکم باره و خلاصه مگه می شد اون همه ساعت چیزی نخورد و تازه کار هم کرد!؟

 

همه ی اینا رو گفتم تا برسیم به شب  ِ قدر. البته نه شب  ِ قدری که نصیب  ِ اخوان شد و قدرش ندانست یا شبی که "در آن ظلمت ِ شب" به حافظ آب ِ حیات دادند، اصلا و ابدا! یه شب  ِ قدر  ِ کاملا معمولی  ِ نوزده  ِ رمضونی که طبق  ِ معمول  و به روایتی می تونست شب  ِ قدر باشه! شب  ِ قدری کاملاً مستضعفی و زمینی! خبری از کائنات نبود!

اون سال، شب  ِ ضربت مصادف شده بود با بیست و دو  ِ بهمن. خیاط جماعت چند روز در سال و خیاطی نمی کنند و به قول  ِ معروف دست به قیچی نمی برند که دو تاش نوزده و بیست و یک ِ رمضونه، بیست  ِ رمضون و معمولاً زیر سبیلی رد می کنند و با احتیاط و به قصد ِ کسب  ِ رزق  ِ حلال که پیشتر ذکر  ِ خیرش رفت، دست به قیچی می برند.

یکی از قوانین  ِ همیشه گی و لایتغیره هر تولیدی عقب بودن  ِ کار تو هر فصل از ساله و ما هم طبق ِ قانون  ِ عقب بودن  ِ کار، قرار گذاشتیم که شب و کار کنیم و روز و تعطیل کنیم که هم کارا جلو رفته باشه و هم خبط نکرده باشیم. تو حافظه مون هیچ نشونی از حروم بودن ِ کار تو شب  ِ قدر نبود! پس ما به رای  ِ هم دیگه اقتدا کردیم و وایسادیم شب کاری!

اذان و که دادند حسین یه کاسه آش از خونه شون آورد و من کوکوهایی که از خونه آورده بودم و داغ کردم و به "چند خوردی از طعام و از شراب" پرداختم و بی خیال  ِ "گر تو این انبان ز نان خالی کنی!" شدم. طبق  ِ یه قانون  ِ نانوشته ی دیگه درسته که بعضی ها روزه نمی گیرند ولی حتماً سر  ِ سفره ی افطار حی و حاضرند و اتفاقاً اشتهایی مضاعف دارند. حسن و حسین که در پیروی از این گونه قوانین ید  ِ بیضا داشتند با من افطار کردند. تا یادم نرفته یه کم نون و پنیر و سبزی (البته بدون ِ "تو بیش از این می ارزی!) به خوان  ِ نعمت بیافزایید.

طرفای ده  ِ شب همه ی اهل  ِ خونه ی حسین اینا تشریشون و بردند احیاء و العفو! العفو! و ما کماکان به گاز دادن و تلاش برای کسب  ِ رزق  ِ حلال ادامه دادیم. این تلاش تا پاسی از شب و البته با سرعت کمتر ادامه داشت. طرفای دو، حسین ابراهیمی چرخشو خاموش کرد و رفت بالا بخوابه. حسن تا نیم ساعت بعدش ادامه داد و بعد چرخش و خاموش کرد و شروع کرد به تعریف کردن  ِ خاطره های چندش آورش از مخ زدن  ِ فلان دختر تو نازی آبد و بُزآوردناش تو این امر  ِ مقدس. مهم جالب بودن  ِ خاطره برای من نبود، بلکه همین که اون مثلاً داره برای من تعریف می کنه کفایت می کرد. این جور مواقع معمولا یه کم هم از عرق خوردناش تعریف می کرد و این که: ولی من کم نیاوردم روی همه شون و کم کردم! بد نیست توضیح بدم که برای بچه های پایین شهر و رفقای اهل  ِ حال، هدف از عرق خوردن، کم نیاوردن و است بس و نه خدای ناکرده سرخوشی و مستی! به همین خاطر این گونه مراسم همیشه مملو از تگری زدن و کثافت کاری های مربوطه است!

قبل از اینکه رقبای حسن تو خاطره ش کنار بکشن و یکی شون رو فرش تگری بزنه (معاصرین  ِ سعدی و مولانا می گفتن: اشکوفیدن، یا اشکوفه زدن! معلومه از دیرباز این سنت پسندیده و بچه های اهل  ِ حال وجود داشتند و بشریت رو به فیض می رسوندند!)  احساس کردم که از پام تا جایی که ستون  ِ فقراتم به کله م چفت می شه، شده یه چوب  ِ خشک و داره تیر می کشه. به سختی می تونستم پام و از رو پدال بردارم. چرخ و خاموش کردم و کاپشنم و پوشیدم رفتم دستشویی برگشتم که بخوابم. رفیق  ِ حسن تگری ش و به احترام ِ من نگه داشته بود تا برگردم و بزنه! وقتی زد خیالم راحت شد و گفتم: حسن دمت گرم! باشه بعد از ماه رمضون با هم بشینیم و حالی کنیم ، بد!

 

در کمال  ِ شرمندگی باید خدمتتون عارض شم که هر آنچه تا این سطر نوشتم اهمیت  ِ زیادی نداره و خالی از بار ِ دراماتیکه! از این لحظه به بعد قصه داغ می شه. این که تصمیم بگیری تو اون زیر زمینی بخوابی البته که طبیعیه ولی همونطور که گفتم اونجا یه آب انبار ِ نمور بود که یا چند تا پله ی کج و معوج از حیاط  سرازیر می شدیم توش! آب انبار یا همون زیر زمین یا حتا اگه دوست دارید اسمش و بذارید تولیدی تا به دو شریک  ِ فوق الذکر بر نخوره، در نداشت! یه پرده ی پاره پوره ی بد رنگ  ِ کثیف، سردرش میخ کرده بودیم که ما رو از بیرون نبینن و ما بیرون و نبینیم. این پرده با سرما مهربون بود و اون و با تشریفات ِکامل و دست نخورده به شکل  ِ باد داخل می آورد.

البته که تولیدی ِ ما خالی از وسایل  ِ گرما ساز نبود. یه چراغ  ِ علاءالدین ِ نفت سوز (که واسه همه ی ایرانی ها خاطره انگیزه، همونقدر که چارقد  ِ مادرشون!) وسط ِ تولیدی با احتیاط گذاشته بودیم و زحمتمون و زیاد کرده بود تا مبادا کارا به چراغ بخورند و تو یه چشم بهم زدن بسوزن! راستش و بخواید هنوزم بعد از گذشت  ِ نه سال از این خاطره دقیقاً نمی دونم  اون چراغ به چه دردی می خورد و واسه کی و واسه چی روشن بود؟!!!چراغی که فتیله ی معیوبی داشت و خوب نمی سوخت و یه کم که زیادش می کردی، دود  ِ بی رنگ  ِ مزخرفی بیرون می داد که چشمت و می سوزوند با خساستی مثال زدنی گرمایی تولید نمی کرد! ولی خب این چراغ همه ی سخاوت  ِ حسین بود و مایه ی دلخوشی  ِ من و حسن که یه چیزی داریم تا گرم شیم هر چند گرم نمی کنه!

پیشتر گفتم که زیر زمین یه چهار ضلعی  بود که تلاش می کرد مستطیل به نظر برسه وبه زور، سر جمع چهار متر مربع بود! ناچار بودیم روی نیمکت  ِ پشت  ِ چرخ، خودمون و به زور جا کنیم و روش دراز بکشیم. سعی کنیم که تکون نخوریم! البته سعی هم می کردیم جایی واسه تکون خوردن نداشتیم! کاپشنامون و تنمون کردیم کفشمون و پوشیدیم، بالشتکی که روش می شستیم و بالش  ِ خواب کردیم و همه ی کارا رو ریختیم رومون که حکم  ِ پتو پیدا کنه. اما همه ی اینا بی فایده بود. سوز با رهایی و آزادی  ِ رشک بر انگیزی از کناره های پرده رد می شد و خودش و می ریخت رو ما و ما می لرزیدیم! با اینکه از نه صبح یه ریز پشت  ِ چرخ بودیم و اندازه ی خود  ِ قله ِ دماوند خسته، اما خوابمون نمی برد! هر از گاهی اباطیلی تلاوت می کردیم و دوباره چشامون و می بستیم و سعی می کردیم که یامون بره زمستونه!

همه ی فکرایی که سرما اجازه می داد و از سرم گذروندم. فکرایی که بیشتر به شب  ِ قدر مربوط بود و حضور  ِ خدا در زندگی  ِ روزمره ی ما و شکل  ِ معیشت  ِ ما و رزق  ِ حلالی که لعنتی به این سادگی ها در نمی اومد! تا یادم نرفته بگم که قبل از خواب و به جهت  ِ پسر  ِ مطهری بودن اشتباه نکنم و دقیق یادم مونده باشه،دور و بر  ِ بیست رکعت نماز  ِ مستحبی خوندم و چند رکعتش و البته به حساب  ِ بابام و شوهر عمه م حواله کردم تا اونها هم از این شب  بی نصیب نمونن.

اون موقع ها هنوز اونقدر با سعدی حشر و نشر نداشتم تا یاد ِ این بیفتم که هفت قرن  ِ پیش شیخ فرموده " که شبی نخفته باشی به درازنای سالی!" شب خیال  ِ گذشتن نداشت و سرما سر  ِ سازگاری! کماکان بیدار بودیم و سعی می کردیم که عقربه های ساعت و به جلو هل بدیم تا صبح شه! ولی این شب  ِ لعنتی رد بشو نبود، مات وایساده بود و خیره خیره زُل زده بود به چشمای ما و داشت به ریش ِ ما می خندید. لابه لای سوز  ِ سرما و بادی که تو حیاط می پیچید و می ریخت تو زیر زمین به طور  ِ وضوح صدای خنده ش و می شنیدیم.

اونقدر لرزیدیم تا شد ساعت  ِ هفت  ِ صبح و من پا شدم. حسن که نیمه خواب و نیمه بیدار بود، گفت زوده! وایسا یه مغازه ای، جایی واشه یه چیزی بخریم، بخوریم! دارم از گشنه گی می میرم! من گفتم: خسته نباشید! من روزه ام! الانم می رم خونه مون، دارم از زور  ِ خواب و سرما می میریم! همیشه چرخکارا جدا از کارهای عقب افتاده، یه نقطه ی مشترک با هم دارند، جیب  ِ خالی، کمر درد یا همین لحظه که جفتمون داشتیم می مردیم! من ترجیح دادم که پاشم برم خونه مون بمیرم! حسن موند یکی دو ساعت بعد بره. خداحافظی کردم و زدم تو خیابون. چقدر صبح بود! خودم و به سه راه فراباد (فرح آباد) رسوندم تا یه نمه آفتابی که دراومده بود و بغل کنم، خورشید واقعاً گرم بود و زیبا! خورشید واقعاً زیبا بود!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 5:37  توسط سعید کریمی | 

 

وقتی زیاد زمین بخوری، به پا شدن شک می کنی! این یه قانون  ِ ساده و تلخه اگه حتا بهش فکر نکنیم، اگه حتا ازش حرف نزنیم! هر چند که توافق کرده باشیم چیزی که ارزش  ِ شنیدن نداره، ارزش  ِ گفتن هم نداره!

راستی!

با تو هیچ وقت سردم نمی شه، اگه حتا تموم  ِ دی ماه و با یه آمپول به من تزریق کرده باشند بازم به تو فکر می کنم و تو هُرم  ِ تو می سوزم، این قشنگ ترین قانونیه که این روزا داره من و رعایت می کنه! به قوانین احترام بذاریم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2:27  توسط سعید کریمی | 

 

 

من از شبی مُسری حرف می زنم، شبی با لکه های بزرگ  ِ تعفن. ببخشید! اگر گاهی خاطر  ِ شما را آزرده می کنم، من سعی می کنم، از درد حرف نزنم و از دلتنگی های مدام. من سعی می کنم همه چیز را فراموش کنم، هیچ چیز را به خاطر نیاورم، من سعی می کنم یادم برود از همسایه ها فصل را بپرسم و پیاده به ابتدای باغ برگردم. باید اعتراف کنم، ابتدای باغ وجود  ِ خارجی  ندارد. من در تخیلاتم باغی ساخته ام که با دریا شروع می شود و در بیت ِ سوم  ِ غزلی که برای تو نوشته ام، به پایان می رسد.

من از شبی مُسری حرف می زنم که پنجره ها را خفه کرده و سقف ها را تیره. شبی که در سطر سطر  ِ این نوشته ها ریشه دوانده، شبی که سایه اش از  پشت  ِ همه ی استعاره های من پیداست. شبی خون آلود و تیغ نسب، شبی که مرا در خویش با مُردن روایت می کند.

من از شبی مُسری حرف می زنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

از بالکن به کوچه نگاه می کنم. فروشنده های دوره گرد را می بینم که داد می زنند: خوشبختی! خوشبختی! آنها خوشبختی را به شکل  ِ سبدها، سطل ها و لگن های پلاستیکی به زنان  ِ خانه دار می فروشند. به اتاق برمی گردم با این فکر که آیا فروشنده ها خود آدمهای خوشبختی هستند؟

                                                                                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:30  توسط سعید کریمی | 

 

مادربزرگ برگشته بود، سر آسیمه همه ی خونه رو زیر و رو کرده بود، پی ِ سجاده اش. از خدا حرف می زد، از حضورش که تو خونه ی ما کمتر از یه موزائیک شده، از پا دردش حرف می زد، از این همه مدت که نبوده و ما نبودیم. هنوزم نگران  ِ دیرخوابیدنم بود و موهای سفیدم که بیشتر شدن. از شیشه های بخار گرفته گله کرد و از زمونه ای که هیچ وقت باهاش مهربون نبوده. از این که پیر به دنیا اومده و هیچ وقت یادش نمی آد که جوون بوده باشه. چند تا سوال هم از حروم و حلال پرسید و خیالش راحت شد که تو زندگی ش آدم ِ خوبی بوده. از مردنش هم حرف زد و این که اصلا اذیت نشده و الان دیگه از زندگی ش راضیه.

 

معلوم بود که هنوزم پاش درد می کنه. از پروکسیکام های درمونده حرف می زد که دیگه به دردش نمی خوردن. یاد ِ پدرم افتاده بود و بغض کرده بود و از من می خواست که مواظب ِ خودم باشم. چادر نمازش و سر کرد و دو رکعت خستگی شو سبک تر کرد و خواست که بره نگام کرد و حرفش و قورت کرد و دم  ِ در گفت: همین یه موزائیک مونده، مواظبش باشید!

 

رفته بود و خونه حس می کرد که شب یه چیزی و داره پنهون می کنه. یه چیزی که گفتنش اونم تو این دی ماه ِ لعنتی، به خطر کردن نمی ارزه، وقتی همه ی اخبار اینه که "برف و سرما تمام کشور را فراخواهد گرفت، برف و سرما . . . "

 

***

 

پا درد امونم و بریده، خیلی وقته، خیلی ساله، شاید به خاطر ِ این کفشهاست که بیست و نه ساله تو پامه و دنبال ِ خودم دارم می کشونمش. حتی پا برهنه هم که راه می رم، درد اذیتم می کنه. جناب ِ شب می گه: درد تو کفشم رسوب کرده و می شه به طور  ِ واضح دیدش که داره شاهنامه می خونه و بعضی وقتها سرش و بالا می گیره و بهم پوزخند می زنه! کف ِ پام خطوط  ِ معوج  ِ یه نفرینه که تاریخ  ِ خودم و بابام و همه ی خاندان و به یادم می آرن. تاریخ واسه من، یعنی یه پادرد  ِ همیشه گی!

 

***

 

ــ ببخشید وقتتون و می گیرم! چند سال مونده تا این زمستون تموم شه؟! من خیلی سردمه!

 

 

***

 

ها کن ! همه ی این روزا رو، همه ی این تقویما رو، همه ای این فصلا رو، ها کن!

دستام و ها کن!

 

 

 

تا یادم نرفته بگم،

ما قراره به یه اتفاق  ِ بزرگ برسیم که کمین کرده تا ما رو ببینه، ما قراره روبروی هم دور ِ یه میز بشینیم و قهوه بخوریم و فراموش کنیم که زمستونه و سردمونه،