تبليغاتX
تشریح شک

اسیر ِ بند ِ شکم را دو شب نگیرد خواب:

شبی ز معده سنگی، شبی ز دل تنگی!

 تغذیه از مهم ترین مسائلی ست که بشر از دیرباز از آن ناگزیر بوده و به آن توجه داشت است. نوع ِ تغذیه و تنوع ِ غذایی یکی از راه های شناخت ِ فرهنگ و روابط ِ اقتصادی ِ جوامع ِ مختلفِ بشری است. با مطالعه ی متونی که از گذشته گان به یادگار مانده می توان تا حدودی به تغذیه ی مردمان ِ آن روزگار پی برد. ادبیات ِ فارسی میراثِ ادبی غنی و بزرگی ست که بیشتر حاوی ِ مضامین ِ تغزلی، عرفانی و حماسی است و کمتر به جزئیاتی چون نوع ِ خوراک و پوشاک پرداخته شده است. با این حال با دقت در همان متون به طور ِ جسته و گریخته می توان نشانه هایی از مسائل ِ فرهنگی و اجتماعی ِ آن روزگاران یافت.

در این میان گلستان ِ سعدی به عقیده ی بسیاری، گرانقدرترین اثر ِ منثور ِ فارسی است. شیخ اجل سعدی، گلستان را سال 656 هجری قمری در هشت باب به نثر و آمیخته با شعر تالیف کرده است و حاصل ِ سال ها سفر و مطالعه و تفکر ِ او در احوال و افکار گذشته گان و مردمان ِ روزگار ِ خود است. حدود ِ بیست بار در گلستان به طور مستقیم به تغذیه و نام ِ غذاها اشاره شده است که این نوشتار نگاهی است به این موارد.

 اول بار سعدی در باب ِ اول و در سیرت ِ پادشاهان چنین نقل  کرده است که "نوشین روان ِ عادل را در شکارگاهی صید ِ کباب کردند و نمک نبود" که نشان از اهمال و فراموش کاری ِ آن همه خدم و حشم دارد که یکی با خود نمک نبرده بوده و شاید هم این شکار و کباب پزی بدون ِ برنامه ریزی ِ قبلی بوده که بعید به نظر می رسد! به هر صورت "غلامی به روستا رفت تا نمک آرد، نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد" که این هشدار از اهمیت ِ شورای نرخ گذاری و احتمال ِ رشوه گیری در آن دوره خبر می دهد و این که اقتصاد ِ روستای مذکور تک محصولی  بوده و از این رو در صورت ِ خرید ِ نمک با نرخی کمتر از نرخ ِ مصوب، ده خراب می شده است. مولف در ادامه با حکمت و فصاحت ِ معروفش به اهمیت ِ قانون گرایی  و عدالت ورزی اشاره می کند، "گفتند: از این قدر چه خلل آید؟ گفت: بنیان ِ ظلم در جهان، اول اندکی بوده است، هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده!"

پاسخ ِ حکیمانه ی انوشیروان به دو نکته ی مهم اشاره  دارد:

الف) سیر ِ تاریخی ِ حکومت ِ بشر بر روی زمین و به تبع ِ آن افزایش ِ ظلم و کاهش ِ شاخص ِ عدالت ِ اجتماعی و بازاین به معناست که ضریب ِ جینی در همان روزگار هم شاخص ِ مهمی بوده است.

ب) اعتراف ِ تکان دهنده ی انوشیروان به بی عدالتی در حکومت ِ تحت ِ امرش و استفاده از تعبیر ِ تکان دهنده ی "تا بدین غایت!"

از تفسیرهای اجتماعی و سیاسی در این حکایت که بگذریم باید به نوع ِ پخت و پزِ و خوردن ِ کباب اشاره کرد که هیچ مخلفاتی (حداقل در این روایت) نداشته و بدون ِ برنامه ی قبلی و مدون، حیوانی را شکار و گوشتش را کباب کرده، نمک می پاشیدند و می خوردند و همین!

سعدی حکایت را با دو بیت تمام می کند:

اگر ز باغ ِ رعیت ملک خورد سیبی        برآورند غلامان ِ او درخت از بیخ

به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد        زنند لشکریان هزار مرغ به سیخ  

که به تخم مرغ و مرغ اشاره دارد که در آن روزگار هم غذایی محبوب بوده است. سعدی در جای دیگری هم از مرغ یاد می کند:

مرغ ِ بریان به چشم ِ مردم ِ سیر      کمتر از برگ ِ تره بر خوان است

وآن که را دستگاه و قوت نیست          شلغم ِ پخته، مرغ ِ بریان است

که نشان از بی ارزشی ِ برگ ِ تره (و احتمالا سبزیجات و رژیم ِ گیاهی) در آن دوره دارد. با این حال در بیت ِ دوم با توجه به کمبود ِ امکانات و مشکلات ِ اقتصادی شلغم ِ پخته را با مرغ ِ بریان برابر می داند که نشان از بحران های اقتصادی در آن زمان دارد و رشد ِ تورم و بالا رفتن ِ نرخ ِ بیکاری.

سعدی یک بار ِ دیگر هم از شلغم ِ پخته تعریف می کند و می گوید:

در بیابان فقیر ِ سوخته را        شلغم ِ پخته به که نقره ی خام

با توجه به این که گلستان نتیجه ی سالها تجربه اندوزی ِ مولف است، بعید نیست که سعدی خاطرات ِ زیادی از "شلغم ِ پخته خواری" داشته و به همین خاطر این قدر تابلو! از این رویه دفاع کرده است. او در چندین حکایت نیز از نان ِ خالی تعریف می کند و از آن جمله ست بیت ِ مشهور ِ زیر:

ای شکم ِ خیره به نانی بساز        تا نکنی پشت به خدمت دو تا

سعدی در باب ِ دوم از درویشی حکایت می کند که در بیابان گرسنه و تنها مانده و یاران به او می رسند و سفره پیش ِ او می گذارند و به او می گویند"ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان می سازند!" درویش ِ مورد ِ نظر که احتمال ِ قریب به یقین شاکی و عاصی و قات! زده بوده، می گوید:

کوفته بر سفره ی من گو مباش!       گرسنه را  نان ِ تهی کوفته است

متاسفانه شاعر اطلاعات ِ بیشتری از نوع ِ کوفته ی مورد ِ نظر به ما نداده است و تنها می توان به دلیل ِ این که از فعل ِ بریان ساختن استفاده شده، متوجه شد که کوفته حاوی ِ گوشت  بوده. درجه ی قناعت ِ سعدی به حدی است که او در جایی از گلستان سرکه و تره را کافی می داند، البته در مقایسه با نان و بره!

سرکه از دسترنج ِ خویش و تره              بهتر از نان ِ دهخدا و بره

شاید این تصمیم بیشتربه قافیه اندیشی ِ شاعر بر می گردد، و گرنه مصرف ِ مداوم ِ تره و سرکه، معده را نابود می کند و پدرِ "صاب معده" را الساعه در می آورد! شاید هم سعدی دستی در تولید ِ سرکه داشته و به همین دلیل خواسته در میان ِ حکمت و اندرزهایش آن هم با فصاحت و بلاغتی دست نیافتنی، پیام بازرگانی ای هم برای محصولات ِ خود پخش کند! این کار از او بعید نیست چرا که بارها و بارها در اشعارش پیام بازرگانی برای خود پخش کرده و در ابتدای باب ِ دوم ِ گلستان می گوید: "گل است سعدی! و در چشم ِ دشمنان خار است"    

در مطالعه ی باب ِ سوم به بیتی بحث انگیز و تکان دهنده درباره ی گوشت و نحوه ی رفتار ِ قصابان ِ آن روزگار بر می خوریم:

به تمنای گوشت مُردن به!      که تقاضای زشت ِ قصابان!

که بر نگارنده معلوم نیست، قصابان ِ آن روزگار چه رفتار و کردار و خواسته ای داشته اند که شاعر مردن را به تمنای گوشت ترجیح می دهد؟!

سعدی دو بار و در دو بیت ِ مجزا به پیاز نیز اشاره کرده است. یکی مقایسه ی زیبایی است بین ِ ساختار ِ پیاز و پسته و تعبیر ِ زیبای او از این تفاوت:

آن که چون پسته دیدمش همه مغز       پوست بر پوست بود همچو پیاز!

و در جای دیگری به بوی پیاز اشاره می کند که در آن روزگار هم آزار دهنده بوده:

بوی پیاز از دهن ِ خوب روی      نغزتر آید که گل از دست ِ زشت!

گویا فساد ِ اداری و قضایی از سویی و رکود ِ اقتصادی به قدری در آن روزگار رایج بوده که  به قاضیان خیار رشوه می داده اند!

قاضی چو به رشوت بخورد پنج خیار!        ثابت کند از بهر ِ تو ده خربزه زار!

و شاید هم این بیت اشاره ای ست به رسوایی ِ قضایی ِ بزرگی ِ در آن روزگار که منجر به مصادره ی "ده جالیز خربزه" شده است!

به قول ِ مجریان ِ شیرین زبان ِ صدا و سیما؛ همان گونه که می دانید! حلوا از غذاهای قدیمی و مورد ِعلاقه ی ایرانیان است و در ادبیات ِ فارسی بسیاری از چیزها در شیرینی به آن تشبیه شده است. یکی از جالب ترین اشاره های سعدی به حلوا در گلستان بیت ِ زیر است:

چو یک بار گفتی، مگو باز پس             که حلوا چو یک بار خوردند، بس!

یحتمل شاعر با توجه به احتمال ِ سرایت به بیماری ِ قند، هشدار می دهد که یک بار حلوا خوردن کافی است!

شیخ اجل در یکی از مشهورترین و شیرین ترین حکایات ِ گلستان با این شروع که "شیادی گیسوان بافت یعنی؛ علوی ام!" که درباره ی دروغ گویی است که رکورد ِ دروغ گویی را در آن روزگار از آن ِ خود کرده، به لبنیات اشاره می کند:

غریبی گرت ماست پیش آورد       دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ!

که از سودجویی های فراوان در آن روزگار حکایت می کند و این که متاسفانه سازمانی برای بازرسی ِ این موارد نبوده است. جالب آن که آن چه به عنوان ِ ماست از سوی غریبه ها (یا همان شرکت های متفرقه ی لبنیات) در آن روزگار فروخته می شده دو سوم آب و کمتر از یک سوم دوغ بوده است! متاسفانه سعدی کماکان اطلاعات ِ بیشتری از این سودجویان به ما نمی دهد و معلوم نیست این سکوت ِ تاریخی به چه علت است!؟ (همانند ِ پرونده ی رسوایی ِ قاضی ای که خیار رشوه می گرفته!) آیا سعدی خود با باند ِ مافیایی ِ لبنیات ِ تقلبی همکاری داشته؟! و یا این متقلبان از وابسته گان به دستگاه های حکومتی ِ آن روزگار بوده اند؟!

از مواردی چون نام ِ غذاها که بگذریم، سعدی بارها به تغذیه ی درست و کم خوری اشاره کرده است که جدا از فضیلت ِ اخلاقی از نظر ِ پزشکی هم حائز ِ اهمیت است:

"عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام خوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی، صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار از این فاضل تر بودی!"

متاسفانه کماکان سعدی از دادن ِ اطلاعات ِ بیشتر به خواننده خودداری کرده است! و این سکوت ِ پی در پی و مشکوک  از انحصار ِ اطلاعات و سانسور ِ رسانه ها از سوی مافیای غذایی و قضایی در قرن ِ هفتم ناشی می شود. آیا سعدی دچار ِ خودسانسوری است و یا دیگران (صاحبان ِ معروف ِ زر و زور!) نوشته های او را سانسور می کرده اند؟! در هر صورت تنها اطلاع ِ درستی که از عابد ِ مربوطه داریم، پرخوری و شب زنده داری ِ اوست. چه یک "من" را برابر ِ سه کیلو و چه پنج کیلو فرض کنیم، عابد ِ فوق الذکر بین ِ 30 تا 50 کیلو طعام می خورده آن هم هر شب! که خود رکوردی قابل ِ توجه است و جدا از چشمگیر بودن ِ این رکورد، این پرسش قرن ها ذهن ِ بسیارانی را به خود مشغول کرده که؛ عابد ِ مذکور چگونه هزینه ی تغذیه ی خود را تامین می کرده است؟! آیا او اسپانسر (حامی ِ مالی) داشته؟!

با توجه به شب زنده داری های همیشه گی اش، مسلما نمی توانسته روزها، کارِ ثابت، معتبر و پردرآمدی داشته باشد مگر آنکه بپذیریم او متمول و از مرفهان ِ بی درد ِ آن روزگار بوده است! و بعید نیست همین دلیل ِ سانسورِ اطلاعاتی و سکوت ِ خود خواسته و یا دیگران خواسته ی سعدی باشد!  

و اما حکایتی دیگر که پایانی است بر این نوشته:

"زاهدی مهمان ِ پادشاهی بود، چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که ارادت ِ او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت ِ او، تا ظن ِ صلاحیت در حق ِ او زیادت کنند.

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی            کین ره که تو می روی به ترکستان است!

چون به مقام ِ خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند، پسری صاحب فراست داشت، گفت: ای پدر باری! به مجلس ِ سلطان در طعام نخوردی؟! گفت: در نظر ِ ایشان چیزی نخوردم که به کار آید، گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید!"

 پانوشت: مبنای تحقیق، گلستان سعدی به تصحیح ِ محمدعلی فروغی بوده است.

واژه نامه:

بر او مزیدی کرده = بر آن افزوده است

بیضه = تخم مرغ

خوان = سفره

مجریان ِ شیرین زبان ِ صدا و سیما = مجریان ِ شیرین زبان ِ صدا و سیما 

چُمچه = ملاغه

مُقام = خانه

بعد از تحریر:

و اما حیف است از تشبیه  ِ زیبای سعدی درباره ی آدم ِ گرسنه حرفی به میان نیاورم وقتی که سفره ای در برابرش می گذارند:

من گرسنه در برابرم سفره ی نان     هم چون عذبم بر در ِ حمام ِ زنان!

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 0:33 |

دوست عزیز و گرانقدرم عرشیا عشقی در نوشته ای نسبتا مفصل به ترانه های روزبه بمانی پرداخته است. عنوان نوشته " نيست سري کز تو پرآشوب نيست" است! و چون از من خواسته بود که نظرم را بیان کنم، یحتمل با توجه به دوستی ِ چندین ساله ی من با روزبه بمانی، از سکوت ِ من تعبیرهای خاصی خواهد شد، هر چند شاید با نوشتن ِ همین متن هم دوباره همان تعبیرها استخراج شود که در هر صورت بنده مسئول نخواهم بود!

 1

" نيست سری کز تو پرآشوب نيست    اين همه هم خوب شدن، خوب نيست

جور و جفا کن که حبيب ِ منی                   مهر و وفا شيوه ی محبوب نيست"

رابطه ی مازوخیستی فوقی که در شعر ِ رهی به آن اشاره شده، ابداً در قرن بیستم و بیست و یکم مضحک نیست! بالاخره بعضی از خلایق از آزار دیدن لذت می برند و خدا این آزارها را بیشتر کناد البته برای ایشان! و این که چرا روزبه بمانی مخاطب این بیت رهی است؟! بر نگارنده هنوز معلوم نیست!

2

البته که صرف استفاده از یک واژه را نمی توان "تم" دانست. تم اصطلاحی مشخص در موسیقی است که در نقد ادبی هم کاربرد پیدا کرده است ولی در هر صورت واژه  به ویژه اگر مانند "آشوب" عام باشد را نمی توان تم محسوب کرد.

3

این که چرا این همه ترانه های روزبه "آشوب خیز" است البته جای توجه دارد ولی ای کاش در این روزها که همه چیز به شدت عادی ست، عرشیا پی ِ موضوعات ِ دیگری در ترانه های روزبه می گشت.

4

تمام ِ آن چیزهایی که به عنوان ِ عناصر تکراری در ترانه های روزبه آورده شده، صرفاً موتیف های مشترکی هستند که ترانه سرا به آنها علاقه دارد و البته این موضوع ِ عجیبی نیست و هر هنرمندی در هر عرصه ای به فضاهای خاصی علاقه دارد پس صرف ِ این تکرارها موضوع ِ قابل ِ بحثی نیست. اما این که آیا روزبه با این تکرارها می خواهد صاحب امضا بشود یا نه؟! فراوان جای بحث دارد.

با توجه به شناختی که از ترانه های روزبه دارم و اگر اشتباه نکنم، نزدیک ِ 6-5 سالی می شود که به شکل ِ حرفه ای ترانه سرایی می کند و در این مدت بعید می دانم کارهای منتشر شده اش حتی به عدد ِ 50 رسیده باشد. پس قضاوت های این چنینی برای این فرد کمی زود است و باید منتظر نشست و دید در آینده این علاقه ها آیا به سیاق ِ شخصی یا امضاء یا حتی سبک ِ خاصی می رسد یا نه؟!

با ذکر ِ این تکرارها فقط معلوم می شود که روزبه به تعبیر ِ آشوب علاقه دارد (امیدوارم این جمله ی من باعث ِ بازداشت و متعاقب ِ آن اعتراف گرفته گی ِ روزبه نشود! و برای همین ناچارم توضیح بدهم که ایشان فقط در شعر از این تعبیر استفاده می کند که تازه همین هم کاملا شخصی است و خدای ناکرده منظور آشوب های اجتماعی نیست!) همان طور که مثلا حافظ به باده و تمام ِ واژه هایی که در این حوزه وجود دارد. دلیل ِ ماندگاری ِ حافظ هم علاقه اش به باده و یا خرقه و خرابات و ... در شعر نیست! آوردن ِ 5 نمونه از یک واژه وقتی می توانست قابل ِ ملاحضه باشد که 5 یا 10 یا چیزی در این حدود ترانه از روزبه منتشر شده بود و البته که ترانه های منتشر شده ی او بیش از این هاست!

5

عرشیا در میانه ی متنش چنین نوشته است:

"تلاش های روزبه بمانی برای امضادار کردنِ کارهايش به همين جا ختم نمی شود! او 99% ترانه هايش را بر روی وزنِ "مفاعيلُن مفاعيلُن" مي سرايد! که از لحاظ تلفيق شعر و موسيقی چندان مناسب نيست، چرا که به دليل عدم روانی، دست و پای ملودی پرداز را می بندد."

بر این منطق چندین ایراد وارد است:

الف: ادعای تلاش برای امضاء دار شدن به لطف ِ 5 مورد آشوب ِ البته کاملاً شخصی! هنوز برای من و احتمالا بسیاری نا معلوم  است پس هنوز چیزی شروع نشده که به ختم برسد!

ب: تعبیر ِ 99% ترانه ها هم متاسفانه از تعبیراتِ دولت ِ نهمی ست که هیچ پایه و اساس ِ علمی ندارد! من در حافظه ام بیش از 5 ترانه از روزبه سراغ دارم که در این وزن نیست و با این حساب باید بیش از 500 ترانه از روزبه با وزن ِ مفاعیلن مفاعیلن منتشر شده باشد که بی شک چنین نیست!

ج: چرا این وزن از لحاظ ِ تلفیق ِ شعر و ملودی مناسب نیست؟! اگر نیست پس چرا ترانه های مطرح ِ زیادی با این وزن داریم؟ از آن جمله:  سفر از اردلان سرفراز با این شروع:" تو ای تنهای معصومم چه دردآور سفر کردی" و یا "کمی با من مدارا کن" از شهیار قنبری و یا حتی ترانه ی "تصور کن" یغما و ...

6

درباره ی کپی کاری ها و شباهت ها که بهتر است آن را موتیف های مشترک بنامیم، با نویسنده موافقم که می تواند ناشی از عدم ِ تنوع در وزن باشد ولی به هر روی این موضوع هم در میان ِ هنرمندان عمومیت دارد ولی ای کاش به نقد و تحلیل و نوع ِ استفاده از این موتیف های مشترک در کلیت ِ ترانه ها پرداخته می شد تا عیار ِ این تکرارها برای خواننده آشکار شود. آیا این تکرارها در ترانه های روزبه از خساست و تنبلی ناشی می شود و یا نه او به دنبال ِ واریاسیون و یافتن ِ اجرایی تازه بوده است؟! و اگر چنین است آیا او موق بوده ؟! 

7

درباره ی اتفاقات ِ مربوط به "شطرنج" هم نویسنده از طنزِ با مزه ای استفاده کرده است، جوانی ایرانی که به کاستاریکا رفت و ترانه نوشت و برگشت و ...

8

این که ترانه های یغما فریاد می زنند که برای اوست یا نه؟! خود بحثی مفصل است ولی باز به قول ِ نویسنده "برگرديم به بحث شيرين ِ روزبه بمانی و ترانه های وی!"! 

9

نویسنده در ادامه می نویسد: "همچنين در اکثر ترانه های وی يکی دو اشکال زبانی وجود دارد که اگر رفع شود، بهتر است."

عجیب این که عرشیا در این مورد که ادعای مهمی ست هیچ مستند و مثالی نیاورده و گویا موضوع را آنقدر بدیهی دانسته که لزومی ندیده وقت ِ بنده و دیگران را بگیرد! مزید ِ اطلاع باید عرض کنم این ادعایی ست که چندی پیش یکی از دوستان شفاهاً برایم بیان کرد و او هم البته مثال ِ خاصی نزد و به "الان چیزی یادم نیست!" اکتفا کرد! نویسنده با فراغ ِ بال ِ تمام از ادعایش می گذرد و می نویسد:

"از تمام اين مسائل که بگذريم روزبه بمانی ترانه سرای قابل تأملی است و ترانه های خوب کم ندارد، همچنين درون همين ترانه ها نيز که مورد بحث قرار گرفت زيبايی های قابل توجهی را خلق کرده است."

اتفاقا نگذریم! چرا بگذریم؟! حضرات چرا تعارف می کنید؟ کسی که در اکثر ِ ترانه هایش یکی دو اشکال ِ زبانی ندارد، نمی تواند ترانه سرای قابل ِ توجهی باشد که تصادفاً ترانه های خوب هم کم ندارد! نمی دانم این نظریه از کجا می آید ولی من به جز همان بند که کاوه یغمایی با اشتباهی فاحش خوانده و روزبه بارها آن را متذکر شده و گفته که کلام را اشتباه خوانده اند، چیزی یادم نمی آید، اگر مثال هایی از این دست آنقدر هست که شامل ِ یکی دو اشکال ِ زبانی در اکثر ِ ترانه ها می شود، لظفاً سکوت پیشه نکنید و ترانه سرا و امثال ِ نگارنده را از آن آگاه کنید! و اما آن اشتباه ِ فاحش که بیانش رفت:

"من باتوام عزیزم، اسم ِ منو صدام کن!" که غلط است و می بایست: "اسم ِ من و صدا کن!" خوانده می شد.

10

درباره ی بحث ِ نا شیرین ِ "غوره ناشده مویز شدن" هم حرف و حدیث کم نیست! ولی عجالتاً خودِ غوره شدن هم خالی از توفیق نیست! باید هوا یاری کند و سرما نزند و ... بگذریم! 

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 2:49 |

برج ِ عاج                                                    

بیا سوار ِ قصه رو ، رو اسب ِ خسته گی ببین

ببین شدم یه خاطره، فقط همین! فقط همین!

ببین بهار ِ عشقمون پر از گلای پرپره

غم جفت ِ مهربونت و به باغ  ِ گریه می بره

ای تو مثل ِ قصه با من، هم سفر تا مرز ِ رویا

این منم تنهای تنها، خسته از تکرار ِ شب ها

طرح ِ مات ِ انتظارم، چشم ِ من فانوس ِ راهه

جاده اما امتدادش، مثل ِ بخت ِ من سیاهه

چه تلخه بی تو گم شدن، تو سایه های سرد ِ شب

چه خسته پرسه می زنه، پس از تو کوچه گرد ِ شب

شاید تو با ستاره های شب صدام و گوش بدی

از برج ِ عاجت آخرین ترانه هام و گوش بدی

لحظه های تلخ ِ مرگه، لحظه های بی تو بودن

از تو سهم ِ من همینه، شعر ِ دلتنگی سرودن

سایه ای تنها رو هر شب تا در ِ میخونه بردن

در پناه ِ می شبا رو، به فراموشی سپردن

خواننده: شاهرخ

کلام، آهنگ و تنظیم و آلبوم و سالِ اجرا ؟؟؟

(شناسنامه ی ترانه را جایی نیافتم! اگر کسی اطلاع دارد یا با شاهرخ در تماس است، نگارنده و دیگران را مطلع کند. )

این ترانه به زعم ِ من از بهترین ترانه هایی ست که شاهرخ اجرا کرده، چه از نظر ِ کلام و چه موسیقی. استفاده ی به جا از آواز ِ دشتی قابل ِ تحسین و در خور ِ توجه است و با بهترین نمونه های پاپ ِ ایرانی که در آن ها نیز از دشتی استفاده شده، پهلو می زند، نمونه های دیگری که از این منظر مثال زدنی ست: ترانه های "بگو یارب" و "وطن" و "سفر" که به ترتیب هایده، مازیار و معین اجرا کرده اند.  

بند ِ نخست با آواز ِ دشتی و بدون ِ موسیقی و به تبعیت از سنت ِ آواز ِ ایرانی خوانده می شود و از نمونه های کم نظیری ست که در آن استفاده ای ساختمند از آواز شده و هدف خود نمایی ِ صدای خواننده نبوده است. جالب این که نمونه های فراوانی از مقدمه ی آوازی در چند دهه ی اخیر شنیده شده که اتفاقاً خواننده به شکل ِ رقت باری ناتوان از اجرای آواز بوده، ولی خوانده! تا کور شود هر آنکه نتواند شنید! ! شاهرخ در مقدمه ی ترانه های دیگری هم چون "چایی، چایی" و "الله" و ... نیز آواز خوانده، ولی هیچ کدام تا این اندازه ساختمند و به جا نبوده است.

استفاده از آواز ِ دشتی در حرکت ِ ملودی ِ آوازی و سازی در همه ی اثر یک دست و به جاست، به ویژه تدبیر ِ ملودیکی سکوت و شروع ِ دوباره ی جمله از منطقه ی بم، در خواندن ِ بند ِ پایانی که با معنای کلام نیز سازگاری دارد. (لحظه های تلخ ِ مرگه و ...)

در تنظیم نیز حرکت ِ نوستالژیک ِ گروه زهی ها قابل ِ ذکر است که یادآور ِ تنظیم های آن روزگار است، حرکتی که موردِ علاقه ی بسیاری از تنظیم کننده های آن سال ها بود؛ آندرانیک، منوچهر چشم آذر، صادق نوجوکی، کاظم عالمی و بیژن مرتضوی، نوع ِ استفاده و جنس ِ "بیس" و درامز نیز یادآور ِ دهه ی هشتاد و اوایل ِ دهه ی نود است.

و

حالات ِ درونی ِ صدای شاهرخ نیز در این اجرا نسبت به کارنامه ی چهل ساله ی این خواننده، برجسته گی ِ خاصی دارد. بغض ِ او در "لحظه های تلخ ِ مرگه" یا قطعه ی آوازی ِ شروع ِ ترانه قابل ِ توجه است. همین طور خوانش ِ درست ِ کلمات و اگر بخواهم نمونه بیاورم، سطر ِ زیر:

از برج ِ عاجت آخرین ترانه هام و گوش بدی

وزن ِ کلام و نوع ِ ملودی ایجاب می کرد که این گونه خوانده شود: از/ بر/ج /ِ عا/ ج ِ/تا/خَ/ رین  

با توجه به این که ملودی با تحریر خوانده شده، این خوانش می توانست به نامفهومی ِ کلام، حداقل برای بسیاری از مخاطبان بشود که شاهرخ این گونه می خواند: از/ بر/ج /ِ عا/ جت/آ/خَ/رین  

همین طور تلفظ ِ هجای "ه َ" در "از تو سهم ِ من همینه" به صمیمیت و شیرینی ِ ملودی کمک کرده! البته این دو تعبیری که به کار بردم قابل ِ اثبات و اساساً توضیح نیست و برداشت ِ شخصی ِ نگارنده است!

نوع ِ استفاده از تحریرها هم به جا بوده جز یک مورد که شاید بتوان بر آن خرده گرفت، تحریر در هجای "رو" در "در پناه ِ می شبا رو" که الگوی مشهوری ست در فرود ِ دشتی، جالب آن که شاهرخ این الگو را به طور ِ کامل اجرا نمی کند و به "نت ِایست" نمی رسد!

در هر صورت نظر ِ آهنگساز ِ محترم ِ اثر، صائب است و با توجه به سبک ِ موسیقیایی ِ اثر که پاپ است و داعیه ی پیروی ِ کامل از سنت را ندارد، توضیح ِ فوق را نمی توان نقص ِ کار دانست.    

 و اما کلام ِ ترانه

از منظر ِ سبک شناسی ترانه را باید به طیفی منسوب کرد که هم از ترانه ی نوین ِ دهه ی پنجاه پیروی می کند و هم به فضای ترانه سرایی ِ کلاسیک دلبسته گی دارد. تعابیری چون: "اسب ِ خسته گی" و باغ ِ گریه" خاستگاهِ دهه ی پنجاهی دارد و "سایه ای تنها رو هر شب تا در ِ میخونه بردن و ..." آبشخوری کلاسیک ولی با این حال ترانه را نمی توان به دوگانه گی متهم کرد، چرا که زبانِ ترانه خالی از خدشه است.

تشبیه بسیار هوشمندانه ای در سطر ِ زیر اتفاق افتاده که قابل ِ ذکر است:

"جاده اما امتدادش، مثل ِ بخت ِ من سیاهه"

درباره ی استفاده از ترکیب ِ "برج ِ عاج" هم نظر ِ خاصی ندارم! سلیقه ی ترانه سراست و اشکالی بر آن نمی توان گرفت. و اما بحثی که پر طرفدار است و من هم از آن نمی گذرم! ایرج جنتی عطایی ترانه ی معروفی دارد به نام ِ "من از سفر می آم" با این شروع:

"من از سفر می آم،

با اسب ِ خسته گی، از فتح ِ یک سراب

با سایه بونی از گرمای آفتاب"  

حال شاید برخی بروند سراغ ِ همان دعوای قدیمی ِ "فلان چیز صاحاب داره و دست بهش نزن! جیزه!" خوشبختانه ایرج خود، اذعان دارد که نوع ِ استفاده ملاک است و کسی را نمی توان محدود کرد. بعید می دانم احتیاجی به توضیح باشد که این ترکیب در این ترانه کاملا مستقل از فضای ترانه ی ایرج شکل می گیرد و تنها ممکن است در ذهن ِ برخی تداعی گر ِ استفاده در "من از سفر می آم" باشد. عقیده دارم که این استعاره به ویژه با آمدن ِ "سوار ِ قصه"٫ جامه ای تازه بر تن کرده و عاطفه ای تازه آفریده است.

تعمیم ِ عاطفه و استفاده از سوم شخص ِ در بند ِ زیر قابل ِ توجه است:

چه تلخه بی تو گم شدن، تو سایه های سرد ِ شب

چه خسته پرسه می زنه، پس از تو کوچه گرد ِ شب

"همینه" در سطر ِ زیر می تواند فاصله گذاری و ارجاع به متن به حساب آید.

از تو سهم ِ من همینه، شعر ِ دلتنگی سرودن

استفاده ی هم ارز از دو وزن ِ پرطرفدار ِ ترانه، یعنی: "فعلاتن فعلاتن" و "مفاعلن مفاعلن" فرجام ِ خوبی در اجرا داشته است.  

 ***

چرا بی هیچ مقدمه و حرفی رفتم سراغ ِ شاهرخ؟! نه این روزا آلبوم ِ جدید منتشر کرده و نه شکر ِ خدا اتفاقی براش افتاده. سالم و سُر و مُر و گُنده یحتمل مثل ِ بقیه ی دوستان در تدارک ِ آلبوم ِ جدیدش است! اتفاقاً از مناسبت نویسی بدم می آد! مثلاً این چند وقته به بهانه ی مرگ ِ بیژن ترقی خیلی ها، خیلی نوشتند و حرف زدند و من اتفاقاً با این که حرف های زیادی درباره ی آثارش و به ویژه کتاب ِ خاطراتش دارم چیزی ننوشته و نمی نویسم وامیستم یه وقت بی مقدمه بنویسم یه جایی منتشر کنم!

۱- سال 1374 تو یه تولیدیِ پوشاک ِمردانه کار می کردم، تولیدی کار جماعت بدون ِ موسیقی نمی تونه کار کنه، سر و صدای چرخ ها زیاده و برای بعضی که به این محیط عادت ندارند شاید عجیب باشه که تو اون بلبشو چطور می شه موسیقی گوش کرد!؟ اتفاقا برای نشنیدن ِ صدای چرخ ها ست که موسیقی از صب تا شب تو تولیدی ها شنیده می شه! بعد از یه مدت برای کارکنان ِ تولیدی صدای چرخ ها از بس تکراری و یکنواخت می شه که شنیده نمی شه و شنوایی به جای صدای چرخ، به موسیقی توجه می کنه و البته باید پشت ِ چرخ نشسته باشی یا مشاغل ِ این چنینی و تجربه کرده باشی تا موضوع برات ملموس بشه، بگذریم!

اون سال ها من بیشتر شجریان و ناظری گوش می کردم! اما تو تولیدی فقط موسیقی ِ پاپ! پیدا می شه! خیلی کم آدم تو تولیدی دیدم که سنتی باز باشه، مگر قدیمی ها که گلپایگانی، مرضیه و چند نفر ِ دیگه رو دوست داشتند. اونجا ما آدم های فقیری بودیم، یه ضبط داشتیم که نزدیک ِ یه چرخکار ِ تیز و بُز به نام ِ "ولی" بود که آخرین خبرم ازش به سال ِ 77 برمی گرده که بد جوری معتاد شده بود! اون موقع رو فرم بود و مگنا باز، ما کلاً پنج، شیش تا کاست بیشتر نداشتیم که همیشه تو تولیدی می موند، کسی از ترس ِ این که دو در نشه، کاست اونجا نمی آورد! یا می آورد و همون روز می برد. اما کاست های ثابت که هر روز می شنیدیم:

یه کنسرت از معین بود که ترانه ی "پریچه" رو اجرا می کنه با "اصفهان" و "اونا که تو زندگی شون شعرای حافظ و خوندن!" و ... یه کاست ِ رو اعصاب از حبیب، که "آفتاب مهتاب چن رنگه!" رو داشت با "خوشگل زیاد پیدا می شه تو دنیا" و چند تا کار ِ دیگه ی این شکلی! یه کاست از ایرج مهدیان بود که یادمه اون ترانه ی معروفش و هم داشت "وقتی برگی رو زمین می افته" و دو کاست از شاهرخ! "ولی" شاهرخ باز بود، اون موقع می گفت 7-8 تا کاست از شاهرخ داشته که کار گرفتند و این دو تا مونده، آلبوم ِ "آهو" که کار ِ تازه ای بود و یه آلبوم که توش خیلی کارهای شاهرخ بود: "تفنگا تق تقش مونده" و "من از شب ها می آم" و "شنیدم مردن ِ من آرزوته" و ... "برج ِعاج"

ترانه ی "برج ِ عاج" و از اون موقع دوست دارم و دوست داشتم درباره ش بنویسم. ای کاش شاهرخ از این ترانه ها زیاد داشت، اما چرا بعد از 40 سال خوندن و این همه آلبوم، ترانه های شنیدنی ِ شاهرخ کمه! قصدم اینه که اگه عمری باشه دراین باره بنویسم!

۲- شاهرخ تقاطع ِ سبک های موسیقی ِ معاصر ِ ایرانی ست: پاپ ایرانی، پاپ اروپایی، راک، دیسکو، رگه، ردیفی، کوچه بازاری، خراباتی، رو حوضی، هاوس، پاپ کلاسیک و ... همین باعث می شه که بشه بیشتر درباره ش نوشت!

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 4:38 |

                                      

سعید محمدی در آلبوم ِ جدیدش ترانه ای خوانده با نام ِ "اما تو چیز دیگری" که بیتی قدیمی را در آن تضمین کرده است. این ترانه از نظرِ کلام و موسیقی و اجرا در میانِ آثارِ دیگری که از سعید محمدی شنیده ام، قابل قبول تر است و جای خوشحالی دارد که دوستانی در آشِ شله قلم کار ِ موسیقی ِ لوس آنجلسی، به دنبالِ ارزش های ادبی در کلام هستند. نکته ای که در این میان جالبِ توجه است اطلاعاتِ غلط در باره ی بیت ِ تضمین شده است، برخی آن را به سعدی منتسب کرده اند برخی همانندِ مجریِ بی بی سی آن را از مولانا دانسته اند!!!! سعید محمدی چنین خوانده است:

 گرد ِ جهان گردیده ام، خوبان ِ عالم دیده ام          لطف ِ همه سنجیده ام، اما تو چیز ِ دیگری

 این بیت از امیرخسرو دهلوی (652-725 ه.ق) است و در دیوانِ او به این شکل آمده است:

 آفاق را گردیده ام، مهر ِ بتان ورزیده ام                 بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز ِ دیگری

 که از غزلی ست هفت بیتی با این مطلع:

 ای چهره ی زیبای تو، رشکِ بتانِ آذری              هر چند وصفت می کنم، در حسن از آن زیباتری

 که استقبالی است از غزلی با مطلع ِ زیر از سعدی:

 آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری             یا کبر منعت می کند کز دوستان یاد آوری؟!

احتمالاً سعید محمدی به اجرای خاصی از ترانه ی صورتگر ِ نقاش ِ چین نظر داشته هر چند در آنجا بیت ِ مذکور  را مرضیه به شکل ِ زیر خوانده است:

آفاق را گردیده ام، مهر ِ بتان سنجیده ام              بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز ِ دیگری

 این تصنیفِ قدیمی نیز خالی از حاشیه نیست و مشکل از اسم ِ تصنیف شروع می شود: "صورتگر ِ نقاش!" که غلط است و صورتگر همان نقاش است و کسره ی اضافی در این میان بی معنی است! خواننده این گونه می خواند و دیگران هم در بازخوانی همان را تکرار کرده اند:

صورتگر ِ نقاش ِ چین! رو صورت ِ یارم ببین           یا صورتی برکش چنین، یا ترک کن صورتگری

 این بیت از سعدی ست و در همان غزلی ست که امیر خسرو از آن استقبال کرده، ولی چنین خطای فاحشی بعید می نماید از سعدی باشد و البته که نیست، در نسخه ی فروغی و دیگر نسخه ها بیت به این شکل آمده که صحیح است:

 صورتگر ِ دیبای چین، گو صورت ِ رویش ببین         یا صورتی بر کش چنین، یا توبه کن صورتگری

 می بینید که دوستان به اندازه ی کافی در بیت دخل و تصرف کرده اند!

توضیح ِ کوتاه درباره ی امیرخسرو دهلوی این که موسیقی دان بوده و برخی معتقدند در سازِ سنتور (که در اصل هندی است) تغییراتی داده و به جای سیم که مرسوم بوده از روده و یا ابریشم باشد از سیم ِ فلزی استفاده کرده است. در ضمن او را مبدع ِ سنتِ قوالی می دانند و خواندنِ اشعار ِ امیرخسرو در میانِ قوالان بسیار رواج دارد.

 و بیتی بسیار زیبا در غزل ِ سعدی ست که یادآوری اش در پایان ِ این نوشته خالی از لطف نیست، جایی خواندم که در آن روزگار این بیت بسیار معروف بوده و زبان به زبان می گشته و بازرگانی آن را در بلاد ِ چین و از زبان ِ قایقرانان ِ چینی شنیده است:

 تا دل به مهرت داده ام، در بحر ِ فکر افتاده ام          چون در نماز اِستاده ام، گوی به محراب اندری

ترانه های موردِ اشاره در این متن:

 صورتگر ِ نقاش ِ چین

کلام: سعدی، امیرخسرو دهلوی، شیدا٫ آهنگ: شیدا٫ تنظیم: بزرگ لشکری٫ خواننده: مرضیه

 اما تو چیز ِ دیگری

کلام: امیرخسرو دهلوی، سعید محمدی٫ آهنگ و خواننده: سعید محمدی٫ تنظیم: اروین خاچیکیان

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:42 |

                                                                                         اسرار ِ ازل را نه تو دانی و  نه من

وین حرف ِ معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس ِ پرده گفت و گوی من و تو

چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من

شطرنج

 از پس ِ پرده نگاه کن، مثل ِ شطرنجه زمونه

هر کسی مثل ِ يه مهره توی اين بازی می مونه

يکی مثل ِ ما پياده، يکی صد ساله سواره

يه نفر خونه به دوشه، يکی دو تا قلعه داره

يه طرف همه سياه و يه طرف همه سفيدن

رو به روی هم يه عمره ما رو دارن بازی می دن

اونا که اول ِ بازی توی خونه ی تو و من

پيش ِ پای اسب ِ دشمن، اون همه سرباز و چيدن

ببين امروزم تو بازی ميون ِ شاه و وزيرن

هنوزم بدون حرکت پشت ِ ما سنگر می گيرن

تاج و تخت ِ شاه ِ ديروز، در ِ قلعه شون نمی شه

به خيال شون که اين تاج سرشونه تا هميشه

يادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت

تاج و از سرش تو ميدون لشگر ِ پياده انداخت

اون که ما رو بازی می ده، اونه که مهره رو چيده

اون که نه شاهه، نه سرباز، نه سياهه، نه سفيده

از پس ِ پرده نگاه کن!

ترانه سرا: روزبه زاده

آهنگ ساز و خواننده: داريوش اقبالی

تنظيم: هومن دپارس  

آلبوم: معجزه ی خاموش

یک: سنت یا بدعت؟

در آلبوم ِ معجزه ی خاموش آنچه پیش از هر چیز مشهود است، تفاوت ِ ترانه ی شطرنج با دیگر ترانه های این آلبوم از نظر ِ خاستگاه و نوع ِ آفرینش گری است، چه از منظر  ِ کلام، چه اجرا و تنظیم. بقیه ی قطعات ِ این آلبوم شباهت ها و اشتراک های زیادی با دو آلبوم ِ پیشین ِ این خواننده، به ویژه «راه ِ من» دارند. در این نوشتار بیشتر از منظر ِ کلام به این تفاوت ها نگریسته خواهد شد.

پیشتر در فصل ِ ششم ِ کتاب ِ «مکث در مه» به طور ِ مفصل به سبک شناسی ِ ترانه ی معاصر و وجوه ِ تمایز و تفاوت های جریان های مختلف اشاره کرده ام. ترانه ی «شطرنج» از لحاظ ِ سیاق ِ ادبی، ادامه ی طبیعی ِ ترانه ی دهه ی پنجاه است که با تحولات ِ ادبی و اجتماعی ِ سه دهه ی اخیر همراه شده است و از آن تاثیر گرفته است. توضیح این که برخی ترانه های یغما گلرویی (مانند ِ نقاب) و چند نفر ِ دیگر را نیز می توان در این طیف قرار داد. جریانی در برابر ِ اسلاف ِ خود که اتفاقاً در این آلبوم نیز حضوری پر رنگ دارند، برای نمونه نگاه کنید به ترانه ی «ساعت ِ شوم» و یا «معجزه ی خاموش» (هر دو از ایرج جنتی عطایی) در این آلبوم و یا ترانه ی «تصویر ِ رویا» از روزبه بمانی.

در ترانه ی شطرنج مولفه ی مهم ِ «ترانه ی نوین ِدهه ی پنجاه» یعنی؛ گرایش به قطب ِ استعاری هنوز دیده می شود و  این راهکار در این جریان مهم ترین تلاش برای خلق ِ اثری با ارزش های ادبی و شاعرانه گی است، با این تفاوت که دیگر از ترکیب های استعاری ِ افراطی (حضور ِ مجروحم)  تتابع ِ اضافات برای آشنایی زدایی (طعم ِ خيس ِاندوه یا روزن ِ اين کنج ِخاکستری ِ پرپر) و یا قاعده کاهی واژگانی ( = ساخت ِ کلمات ِ جدید = گم ترانه) و یا حتی کژتابی ِ غریب ِ دستوری (مثل ِ من که مثل ِ من!) خبری نیست.

 دو: محوریت ِ محاوره

ترانه ی شطرنج از منظر ِ زبان شناسی ِ بسیار به زبان ِ خودکار (محاوره ی روزمره) نزدیک است و کمترین تغییرات در نحو ِ زبان برای رعایت ِ قافیه و وزن در آن اعمال شده است و حتی آشکارا از قواعد ِ لهجه ی تهرانی بهره برده است:

يادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت

تاج و از سرش تو ميدون لشگر ِ پياده انداخت

 جدا از طرح ِ ترانه که نمادگرا و دارای اشاره های فراوان ِ تاریخی و فرهنگی است، این ترانه عریان و خالی از صناعت نیست. بیشتر ِ صنایع ِ استفاده شده در این ترانه به استفاده از اصطلاحات ِ بازی ِ شطرنج بر می گردد که بستر ِ روایی ِ ترانه است.

 از پس ِ پرده نگاه کن، مثل ِ شطرنجه زمونه

هر کسی مثل ِ يه مهره توی اين بازی می مونه

 اعنات در قافیه ی زمونه و می مونه (که آن را خوش آواتر کرده است)

دو مورد تشبیه (مثل ِ یه مهره) و (مثل ِ شطرنج)

ایهام در می مونه (ماندن یا مانستن = شبیه بودن؟! البته خوانش ِ داریوش ماندن را بیشتر تداعی می کند ولی هر دو معنی قابل ِ برداشت است)   

مراعات النظیر (شطرنج، بازی، مهره)

يکی مثل ِ ما پياده، يکی صد ساله سواره

يه نفر خونه به دوشه، يکی دو تا قلعه داره

دو مورد مطابقه ( پیاده و سواره) (تقابل ِ یکی و دو تا)

دو مورد ایهام ( خونه و قلعه) سیاقه العداد ( استفاده از اعداد یک دو صد)

مراعات النظیر (قلعه و پیاده)

يه طرف همه سياه و يه طرف همه سفيدن

رو به روی هم يه عمره ما رو دارن بازی می دن

مطابقه (سیاه و سفید)

اونا که اول ِ بازی توی خونه ی تو و من

پيش ِ پای اسب ِ دشمن، اون همه سرباز و چيدن

ایهام در (چیدن) (گذاشتن = مهره چینی، چیدن =بریدن و قطع کردن)

ایهام در (سرباز)

مراعات النظیر ( اسب و سرباز)

 ببين امروزم تو بازی ميون ِ شاه و وزيرن

هنوزم بدون حرکت پشت ِ ما سنگر می گيرن

مراعات النظیر (شاه و وزیر)

مراعات النظیر ( بازی و حرکت)

تاج و تخت ِ شاه ِ ديروز، در ِ قلعه شون نمی شه

به خيال شون که اين تاج سرشونه تا هميشه

اعنات در قافیه (همیشه و نمی شه)

مراعات النظیر (تاج و تخت)

مراعات النظیر (شاه و قلعه)

مراعات النظیر (سر و تاج)

مراعات النظیر (تاج و شاه)

مراعات النظیر (خیال و سر)

يادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت

تاج و از سرش تو ميدون لشگر ِ پياده انداخت

مطابقه (شاه و پیاده)

مراعات النظیر (سر و تاج)

مراعات النظیر (تاج و شاه)

مراعات النظیر ( شاه و لشگر)

مراعات النظیر (میدون و لشکر)

مراعات النظیر (مهره، پیاده، شاه)

اون که ما رو بازی می ده، اونه که مهره رو چيده

اون که نه شاهه، نه سرباز، نه سياهه، نه سفيده

مطابقه و ایهام (سیاه و سفید)

ایهام در (چیدن) (گذاشتن = مهره چینی، چیدن =بریدن و قطع کردن)

مراعات النظیر  و ایهام (شاه و سرباز)

مراعات النظیر ( مهره و بازی)

از پس ِ پرده نگاه کن!

(رد العجز و علی الصدر!)  

 بیشتر از 30 صنعت ادبی در این 8 بیت به کار رفته که به رغم ِ بسامد ِ فراوان ِ چنین صنایعی در زبان ِ کوچه و بازار، نمی توان اثر را خالی از صناعت فرض کرد ولی از آنجا که ترانه سرا به روایت ِ بی پرده ی طرح اصرار داشته، نخواسته سطری از ترانه به خاطر ِ ترکیب یا هنجار ِ زبانی ِ خاصی در میان ِ بقیه ی سطور برجسته شود. و این نکته تفاوت ِ سیاق ِ ترانه سرا با ترانه های دهه ی پنجاهی ست، برای نمونه در بیت ِ زیر:

خونه از گريه پره، کوچه از مرگ ِ غزل

توی ويرونی ِ باغ، نعش ِ گل بغل بغل (ساعت ِ شوم، ایرج جنتی عطایی)

 «مرگ ِ غزل» و «نعش ِ گل» با توجه به علاقه ی شاعر به بیان ِ استعاری، بیش از بقیه ی عناصر در این بند نمود داشته و برجسته شده است، حال آن که ممکن است در روایت و طرح ِ ترانه نقش ِ مهمی نداشته باشند.

تا اینجای نوشته سعی ام بر نشان دادن ِ تفاوت های سبکی بوده است و نه ارجحیت یکی بر دیگری، چرا که ممکن است بسیاری همین شیوه ی تازه تر را نپسندند و همه جا موثر ندانند. به عقیده ی نگارنده؛ در این گونه موارد قضاوت ِ کلی ای نمی توان داشت و از صدور فتاوی ِ عجیب، غریب باید پرهیز کرد.

 سه: طرح و بستر ِ روایی ِ ترانه

واژه ابزار ِ آفرینش گری در ادبیات است و گسترش ِ حوزه ی واژگانی همیشه از دغدغه های ادبا بوده است. یکی از مهم ترین و پر طرفدارترین شیوه های این کار، آوردن ِ اصطلاحات ِ حوزه های مختلف ِ فرهنگی است، به این معنا که واژگان در حوزه های مختلف، معنایی جدا از معنای معمول خود پیدا می کنند. برای نمونه، واژه ی «دست» که عضوی از بدن است در انواع ِ بازی ها معنی ِ بازه ی زمانی ِ مشخصی از آن بازی است و از این مثال ها فراوان است. استفاده از اصطلاحت ِ شطرنج نیز از علاقه مندی های شاعران ِ پارسی گوی از دیرباز بوده است، با یادآوری ِ این نکته که شطرنج از منظر ِ دینی حرام بوده و در بعضی از فتاوی ِ اخیر آن را مباح ِ مشروط شمرده اند.

یکی از نمونه های جالب ِ توجه در این زمینه مطلع ِ یکی غزلیات ِ خواجوی کرمانی است که مملو از ایهام و مراعات النظیر و جناس و دیگر صنایع ِ مورد ِ علاقه در سبک ِ عراقی ست. 

 پيش ِ اسبت رخ نهم زآن رو که غم نبود ز مات

در وفايت جان ببازم تا کجا يابم وفات

 به ایهام ها در این بیت دقت کنید که حوزه ی تاویل و تعبیر ِ فراخی فراهم آورده است. اسب ( اسب و مهره ی اسب) رخ ( روی و مهره ی رخ) مات ( مرگ و مات در شطرنج و ما تو را ) وفات (مرگ و وفای تو)

در ترانه هم از این گونه موارد بسیار می توان یافت اما نگاهی به دو ترانه که با همین نام یعنی «شطرنج» پیش تر اجرا شده اند خالی از فایده نیست، اول به ترانه ی جدیدتر که از زویا زاکاریان اشاره می کنم که با موسیقی و صدای مهرداد آسمانی اجرا شده است.

این ترانه کلیشه ای ست از شکستی عشقی که فراوانی ِ اصطلاحات ِ شطرنج تنها وجه ِ تمایز ِ آن است و این وجه ِ تمایز نیز فراتر از نمونه های همیشه گی در ادبیات ِ دیروز و امروز نیست. حتی به جای شطرنج  می توان طرح ِ فوق را مثلاً در انواع ِ بازی ِ ورق پیاده کرد! تعبیر ِ پارادوکسیکال (بیان ِ نقیض)  ِ بسیار زیبایی در این ترانه است که ربطی به شطرنج هم ندارد با این حال یادآوری اش خالی از لطف نیست:

گفتی: تو مغروری هنوز، با فتح ِ این همه شکست

 و اما ترانه ی قدیمی تر که قابل ِ توجه و تامل است، ترانه ای ست که سال ها پیش فرزین خوانده است و نام ِ ترانه سرایش را در جایی نیافتم!

 من یه مهره ی سیاه، تو یه مهره ی سفید

با همه سرگردونی، باز به هم می دیم امید

من تو خونه ی سفید، تو تو خونه ی سیاه

جا به جا می شیم و باز، دلخوشی مون: یه نگاه

"ما چرا کنار ِ هم با یه دنیا فاصله

کی می خواد نذاره ما برسیم به قافله؟!"

کی ما رو بازی می ده، توی صحنه ی ستیز

چه کسی سود می بره، توی این جنگ و گریز

دست ِ نامرئی کیه؟! که جدایی می آره

از زمین و آسمون، واسه بختم می باره؟!

 استفاده از تقابل ِ مهره ها و خونه ها، بازی و ستیز و بی فایده گی ِ موضوع (از منظر ِ شاعر) همه ساختمند است. حداقل این طور به نظر می رسد که هدف استفاده ای باری به هر جهت از شطرنج و ساخت ِ ترکیبات ِ دم ِ دستی در این میان نبوده است. با این حال جدا از نقاط ِ قوتی این چنینی، اصرار ِ شاعر بر روایتی شخصی، سهل انگاری در زبان و عدم ِ دقت در پایان بندی به ترانه لطمه زده است.

ترجیع کار از فاصله حرف می زند، مگر در شطرنج دو مهره می توانند به هم برسند؟ مثلاً در یک خانه قرار بگیرند؟! و این بیشتر به پیروی از ترانه ای چون «دو پنجره» بر می گردد که در طرح و دنیایی مستقل از بازی ِ شطرنج شکل گرفته است. قافیه اندیشی ِ بد در همین سطر موضوع را بغرنج تر می کند، کدام قافله؟!! قافله در بازی ِ شطرنج چه کار می کند؟! مگر دو مهره ی نا همرنگ ( که معلوم نیست پیاده اند یا وزیر یا فیل یا ...؟!) در شطرنج هدف ِ مشترکی برای رسیدن را دنبال می کنند؟!

 کی ما رو بازی می ده، توی صحنه ی ستیز

چه کسی سود می بره، توی این جنگ و گریز

 بند ِ بسیار درخشانی است و ساختمند ترین بند ِ این ترانه. ترانه ی شطرنج ِ روزبه زاده بسط ِ  این ایده در بستری تاریخی و فرهنگی است و نه شخصی!

 دست ِ نامرئی کیه؟! که جدایی می آره

از زمین و آسمون، واسه بختم می باره؟!

 این ترانه با چنین طرح ِ بدیعی، بدترین از این نمی توانست تمام بشود! دست ِ نامرئی چرا؟! مگر در شطرنج دست ها نامرئی اند؟! دوباره جدایی ِ عشقی و همان «دوپنجره واره گی!» و حالا که کار به این جا می کشد، ترانه سرا طبق ِ سنتی دیرین در مملکت ِ گل و بلبل همه ی مشکلات را به خیک ِ آسمان می بندد و همان قصه ی قدیمی ِ «تف به ذاتت فلک!» و جالب که من و تو ناگهان به «واسه بختم» تبدیل می شود! و  "تو" که مهره ای سفید در "خونه ای سیاه"است از ترانه خط می خورد! شاید هم بخت ِ "تو"ی مورد ِ اشاره باز شده و پریده رفته و الخ!

 چهار: یک پیشنهاد و چهار فرض!

برگردیم و ترانه ی شطرنج ی که داریوش اقبالی خوانده است را با پیش فرض های زیر بخوانیم:

1-      در ایران ِ دهه ی هفتاد یا هشتاد زندگی نمی کنیم!

2-      جنگ ِ هشت ساله با عراق اتفاق نیافتاده!

3-      انقلاب ِ سال ِ 57 اتفاق نیافتاده!

4-      رژیم ِ سلطنتی ِ پهلوی وجود نداشته و  صد سال پیش در همان دوره ی مشروطه، حکومت ِ ایران جمهوری شده!

 حال با این تصورات چگونه می توان به دنیای این ترانه وارد شد؟! آیا به زور ِ چند مراعات النظیر و مطابقه می توان ترانه ی شطرنج را قابل ِ تامل خواند؟ و از ان لذت برد؟!

در بند ِ اول صرفاً با گشایش ِ طرح (همانند ِ گشایش ِ بازی در شطرنج که بسیار مهم است) روبرو هستیم و هنوز به جز تشبیه ِ زندگی به شطرنج، اتفاق نیافتاده است.

هر چه جلو تر می رویم، تاویل ِ ترانه و ارتباط ِ معنایی با آن صرفاً به مدد ِ موارد ِ تاریخی ِ مورد ِ اشاره امکان پذیر است، منظور تعبیراتی ست چون: اون همه سرباز، شاه ِ دیروز و ...

 منگنه شدن ِ اثر به تاریخی که در آن اتفاق می افتد را نمی توان نقص، بلکه باید نقطه قوت دانست، به ویژه اثری که داعیه ی «پاپ بودن» نیز دارد و  برای همه ی پارسی زبانان تولید و عرضه شده است.

به هر حال گرایش به همراهی با جریانات ِ سیاسی و اجتماعی از دغدغه های همیشه گی داریوش اقبالی بوده است و این ترانه را می توان قدم ِ مهمی در این راه دانست. البته نظر ِ من بر تایید یا رد ِ این راه نیست و صرفاً از منظر ِ مطالعه ی روند ِ هنری ِ این هنرمند به آن اشاره کردم. این خواننده ترانه های دیگری نیز در این آلبوم دارد که خط و ربط ِ سیاسی دارند ولی از لحاظ ِ ادبی و سبک شناسی با شطرنج تفاوت دارند،همانند ِ ترانه ی تقویم از اردلان سرفراز  

 پنج: موسیقی و اجرا

شجاعت و جسارت ِ داریوش در انتخاب ِ نوع ِ موسیقی و خوانش (بعد از کارنامه ای عریض و طویل و رسیدن به سیاقی شخصی در موسیقی ِ پاپ ِ ایرانی) قابل ِ تحسین است. هر چند او نمونه هایی مشابه (البته با نوآوری ِ کمتر) همانند ِ ترانه ی «می گن: گرگه» دارد ولی در سال های اخیر بیشتر به تولید ِ کارهایی پرداخته که خود سال ها پیش، بهترین ترانه ها را در آن سبک خوانده است.

توجه به اکسپرشن (حالات ِ درونی ِ صدا) و لحن و بی پروایی از گفتار در میان ِ ترانه ای با زمان ِ کوتاه و مهم تر از همه رهایی از ملودی از پیش فرض های ذهنی ِ مخاطب از نقاط ِ مثبت ِ اجرای اوست. درصد و درجه ی توفیق ِ او در این بدعت (در کارنامه ی هنری ِ خود ِ خواننده و نه در کل ِ موسیقی ِ ایرانی!) قابل ِ نقد و بحث است و احتیاج به مجالی مستقل از این نوشته دارد.

موسیقی در این ترانه بیشتر به موسیقی ِ فیلم می ماند تا موسیقی ِ ترانه ای با کلام ِ فارسی! تنظیم کننده کوشیده تا برای کلام بستری موسیقیایی فراهم کند و از هیچ نوآوری و خلاقیتی هم در زمینه ی هارمونی و ریتم نهراسیده است.

باید اعتراف کنم، همه ی این جسارت ها، آن هم در آلبوم ِ خواننده ای که دیگر به سنت در موسیقی ِ پاپ ِ ما بدل شده است، انگیزه ی من در نوشتن ِ این سطور بود و اگر مجالی دست داد درباره ی دیگر ترانه های آلبوم نیز خواهم نوشت.

 سعید کریمی

بهمن 1387

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 0:33 |

                                                        

خدایا مطربان را انگبین ده

برای ضربشان، دست آهنین ده  (مولانا)

 چند روز پیش با شهریار فریوسفی قرار ِ ضبط ِ تار داشتیم و کمی با هم گپ زدیم و صحبت به هارمونیزه کردن ِ موسیقی ایرانی کشید و از مجتبی میرزاده یاد کردیم و آلبوم "راز گل" که برای علیرضا افتخاری ساخته است.

 از لحاظ ِ صدا دهی و ارکستراسیون این آلبوم، اثری قابل توجه در موسیقی ایرانی است و بعضی دیگر از ساخته های خود ِ میرزاده به آن شباهت دارد و بس. این آلبوم در میانِ کارهای افتخاری هم منحصر به فرد است. ترانه های کمان ابرو، خونین دلان از آثار معروف این آلبوم است. تسلط ِ میرزاده به نوازندگی ِ سازهای مختلف ِ ایرانی، تجربه و شناختش از موسیقی ِ ردیفی و ذوق و نبوغ ِ ویژه اش در کمتر اثری از او مثل ِ "راز گل" نمود داشته است.

 درباره ی میرزاده بسیار می توان حرف زد که احتیاج به کتابی مفصل دارد، از نوازندگی و همکاری اش در تعداد ِ بی شماری آهنگ از سوسن، ایرج، شجریان، گوگوش، مازیار، ناظری، افتخاری گرفته تا معین و شکیلا و محمد اصفهانی یا نبوغش در برنامه ی "کافشو"ی پرویز صیاد و وصل بی وقفه ی دریاچه ی قو به آهنگ ِ خالتور ِ لاله زاری! موسیقی فیلم های زیادی نوشته که مجموعه فیلم های "صمد" از آن جمله است و ساخت وتنظیم ترانه های فراوان.

 فریوسفی به نکته ی خاصی هم اشاره کرد که در این جا نقل می کنم. چرا که من خود پی گیر ِ اطلاعاتی از این دست هستم که متاسفانه مکتوب نشده  و وضعیت ِ بایگانی ِ صدا و سیما  و دسترسی به آن هم احتیاجی به توضیح ندارد. میرزاده در سال های اول انقلاب تعداد زیادی سرود را با همان ادواتی که مجاز بود! مثل ِ گروه کر و سنج و طبل و بعضاً سازهای نظامی تنظیم کرده است. از آن جمله  است سرودهای:

 "بوی گل و سوسن و یاسمن آید" با آهنگسازی ابرآویز

"به ناله ی در خون خفته" با آهنگسازی جهانبخش پازوکی

"خمینی ای امام" و "خجسته باد این پیروزی" با آهنگسازی احمد علی راغب

 

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 22:49 |

                                                                                     

بی هیچ مقدمه چینی و تعارفی می نویسم:

 " شادمهر عقیلی" چهره ای ویژه در موسیقی ِ پاپ بعد از انقلاب ِ داخلی ست.  

 تند نروید! موضوع نه جو گیر شدن است و نه موافقت و مخالفت با جهت ِ وزش ِ باد در موسیقی ِ نه چندان گسترده ی ایرانی. شادمهر در زمینه ی نوازندگی، آهنگسازی, تنظیم و البته خوانندگی کارنامه ی تقریباً بلند بالایی دارد و با گذشت ِ بیش از ده سال از فعالیتش؛ حالا دیگر می توان با خیالی راحت تر درباره ی او حرف زد.

 اظهار نظر من درباره ی او همیشه در همه جا مختصر و مفید بوده «آدم ِ تیز و زرنگیه» زرنگ یعنی که پـَپه! نیست! حداقلش این است که می داند چه می خواهد و چه کار می کند. در موقعیت هایی هم که بوده، معمولاً بهترین گزینه را انتخاب کرده. با این توضیح که تا جایی که من می دانم؛ نه بچه ی فلان شیخ بوده و نه همسایه ی فلان آدم معروف بوده  و نه  در کیش به تور ایرج قادری خورده و نه برای فلان آدم ِ  خرمایه تریاک و مشروب و جنس لطیف برده و خیلی از این دست کرامات! اتفاقاً با خیلی ها هم در افتاده!   

 چه وقتی نوازندگی می کرد و در خیلی از کارها ویولن و گیتار می زد و حتی وقتی که فیلم بازی کرد و در آشفته بازار ِ سینمای نیمه جان ِ وطنی کارش را  کرد و رفت، چه وقتی اینجا برای عرشیا کار ساخت یا در لوس آنجلس برای فریده. اتفاقاً کاری با این موضوع ندارم که؛ این کارها یا کلاً هر کاری که ساخته، مطابق ِ سلیقه ی من بوده، هست یا نه؟! مهم اتفاقی ست که افتاده و چند بند پایین تر به آن اشاره خواهم کرد.

 لازم به یادآوری ست؛ منظورم این نیست که فقط شادمهر می دانسته و می داند چه کار بکند و لاغیر! اصلاً! کسی مثل محمدرضا چراغعلی هم البته موفق بوده و یا بهروز صفاریان و چند نفر ِ انگشت شمار ِ دیگر. ولی خوانندگی باعث ِ بیشتر دیده شدن ِ این آدم شده است.

 هم اکنون سیاق ِخوانندگی و آهنگسازی ِ  شادمهر، اگر نگوییم "جریان" به "شبه جریان" ِ مهمی در موسیقی ِ پاپ ِایرانی منجر شده و چند سالی ست که در نقد و نظر ِ کارها می شنویم که فلانی شادمهری می خواند یا اهنگ شادمهری ست! این اتفاق حداقل در این وسعت برای هیچ کدام از هم نسلان ِ او دیده نشده است.

 جالب این که کارهای آغازین شادمهر خالی از اتهام "تقلید" نبود. بعضی در خواندن او را به تقلید از سیاوش شمس و در تنظیم به تقلید از کسانی چون کاظم عالمی متهم می کردند! ولی خب آن روزها خیلی زود گذشت و استقبال از مسافر و دهاتی و دیگر آلبوم ها همه چیز را به نفع او عوض کرد. جایگاه فعلی او در موسیقی پاپ، مشخص کننده ی خیلی از قضاوت هاست.

 شادمهر به آن سوی آب ها رفت و "خیالی نیست" را منتشر کرد که کار بسیار ضعیفی مثل " اون چشای مثل گربه" ( نام دقیق ترانه خاطرم نیست!)  را در خود داشت و در مقایسه با آلبوم های قبلی نا امید کننده بود. با این حال او آنقدر کار کرد تا به تنظیم های اخیرش رسید که ترانه ی "رسیدی" از این حیث قابل تامل است. کاری جسورانه از حیث موسیقی و اجرا در قیاس با انبوه کارهای بنجل لوس آنجلسی. خیلی راحت، بی هیچ واهمه ای داد می زنم" کارهای بنجل ِ لوس آنجلسی" مثال فراوان است و علی ایحال از فراورده هایِ اخیر ِ شهرام صولتی نام می برم و آلبوم دوستان با خوانندگی: ستار، شیلا، مرتضی و سعید محمدی که باید روزی هزار بار سجده ی شکر کند که کس نه! کسانی پیدا شده اند که برای این ملودی ها به او پول بدهند!  

 بگذریم! تجربه ی سال های اخیر نشان داده که تقلید از شادمهر, عاقبت به خیر ترین! نوع ِ تقلید است و رفقایی که در خواندن و ملودی نویسی از او تقلید کرده و می کنند، خیلی زود مشهور می شوند و اتفاقا مقلد هم پیدا می کنند! نیما علامه دهر یکی از جدید ترین موارد ِ این فهرست است که کارش از لحاظ موسیقیایی بد نیست و آدم ِ مستعدی به نظر می رسد. تجربه ی حمید عسگری و مقلدانش! نشان داد که تقلید از مقلد ِ شادمهر هم خالی از لطف نیست. به هر حال در روزگاری که تقلید از ابی و ستار و داریوش، یعنی شکست ِ مطلق در میان ِ خاص و عام! شادمهر غنیمتی ست برای بعضی از رفقا که نیاز ِ مبرم به تضمین ِ سرمایه گذاری ِ مادی و معنوی در موسیقی!! دارند.

     

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 1:57 |

                                                          

ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان ِ عشق را نالان مکن ( مولانا )

احتیاجی به مقدمه چینی نیست، یک راست می روم سر ِ اصل ِ مطلب، بیدل در زبان ِ فارسی چه معنایی دارد؟ همه ی فرهنگ های فارسی به اتفاق بیدل را : عاشق، دل از کف داده، بیمار ِ عشق و دلباخته و یا با تعابیری از این دست معنا کرده اند، نمونه:

که پرورده ی مرغ ِ بيدل شد ست
ز آب ِ مژه پای در گل شد ست                                  ( فردوسی )

برآمد نيلگون ابری ز روی نيلگون دريا
چو رای عاشقان گردان چو طبع ِ بيدلان شيدا      ( فرخی سیستانی )

با باد چو بيدلان همی گردی
نه خواب و قرار، نه خور و مسکن                       ( ناصرخسرو ) 

چو بيدلان به سر ِ کوی خويش باز روم
چو ناگهان به سر کوی بنده برگذری                           ( سوزنی )

شور ِ عشق تو در جهان افتاد
بيدلان را به جان زيان افتاد                                       ( خاقانی )

گهی دل را به نفرين ياد کردی
ز دل چون بيدلان فرياد کردی                                     ( نظامی )

 هزار بيدل ِ مشتاق را به حسرت ِ آن
که لب به لب برسد، جان به لب رسانيدی                       ( سعدی )

بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد                            ( حافظ )

حال معلوم نیست ( حداقل برای نگارنده ) شهیار قنبری در ترانه ی " شک می کنم " بیدل را با چه معنایی به کار برده است؟ با توجه به منطق ِ اثر نمی تواند به معنای عاشق یا معناهای مشابه و مثبت به کار رفته باشد، با این توضیح که از قضا هیچ استثنایی (حتی یک نمونه ! ) هم بر خلاف آن در ادبیات ِ فارسی برای واژه ی بیدل، نه دیده و نه خوانده و نه شنیده ام! برای چندمین بار متن ِ ترانه را با هم مرور می کنیم:

خواننده: گوگوش، کلام: شهیار قنبری، آهنگ: مهرداد آسمانی، تنظیم: اندی جی

شک می کنم به آدمک شک می کنم
به خبرای قاصدک شک می کنم

حالم به هم می خوره از فرشته های الکی  
اين همه از ما بهترون، قديسای دروغکی

شيطونه می گه: همه ی فرشته ها رو لو بدم
چرا بايد وحشت کنم وقتی همه وصليم به هم

شيطونه می گه: حاکم و پيش همه فلک کنم  
به فکر ِ همسايه باشم، تا به خودم کمک کنم


نون ِ خطيب ِ مجلس و دلم می خواد آجر کنم
وقت ِ موعظه مردم و از خنده روده بُر کنم

شک می کنم به آدمک شک می کنم
به خبرای قاصدک شک می کنم

دلم می خواد روز ِ عزا، پيرهن ِ قرمز تن کنم 
به زور ِ نور ِ ساز ِ خوش، شبکده رو روشن کنم

نيزار ِ بيزار و می خوام، به ميکده مهمون کنم
می خوام شب  ِ يلدامون و چله ی تابستون کنم

غريبه دشمن ِ تو نيست، رمال ِ بیدل دشمنه
وقتی که شلاق می زنه، اين خودشه که می شکنه

تمام ِ شواهد نشان از آن دارد که " رمال ِ بیدل " حداقل در این ترانه، عاشق نیست! البته اگر چنین باشد آن وقت مشکل همین جا حل می شود و عشق در این ترانه خلاف آمد ِ عادت، منفی ارزیابی شده و پرونده با عشق ِ رمال که علی ایحال معلوم نیست چه ربطی به شلاق دارد؟ تمام می شود!

ناگفته نماند که رابطه ی بیدل ( = عاشق ) و شلاق  تاویل ِ خاص خود را دارد. رمال ِ عاشق می تواند فتیش ( Fetish ) باشد و فی نفسه چه اشکال دارد؟! به ویژه که ترانه سرا آدم ِ هزاره ی سوم است و در هزاره ی سوم فتیش و شکنجه و شلاق زدن و عشق، بدجوری به هم آمیخته اند و محصول این آمیزش ( به شکل ِ مشروع یا نامشروع ) یحتمل می شود همین ترانه ی شک می کنم!

اما نباید شتاب کرد، آقای قنبری این ترانه را برای دفاع از فتیشیسم نگفته و منظورش سرودن ِ ترانه ای اجتماعی و اعتراضی بوده و اتفاقاً همه ی شواهد از جمله مصاحبه ها و نوشته های پراکنده و نماهنگ ِ ترانه، همه از این نیت حکایت دارد. حال با خیالی بانسبه راحت تر می توانیم حدس بزنیم که شاعر " بی دل " ( همان بیدل ِ سابق ! )  را به معنای کسی که دل ندارد به کار برده است. 

هر چند " بی دل " را کماکان در فرهنگ ها به اتفاق، با عنوان ِ  " کسی که دل از کف داده " معنا کرده اند که از فعل ِ دل دادن ریشه می گیرد و دلالت بر عاشقی دارد و بس! این تغییر ِ نوشتاری هم به جایی نمی رسد و ما را دوباره به خانه ی اول بر می گرداند و این که جناب ِ رمال عاشق است و در عشقش هم بسیار پافشاری می کند و هی آفتاب دلیل ِ آفتاب می آید و عجب!  

من بی دل و بی دستم، وز عشق ِ تو پا بستم

بس بند که بشکستم، آهسته که سرمستم

 

هم بنده و آزادم، ویرانه و آبادم

هم بی دل و دلشادم، ای مه تو که را مانی؟!                ( مولانا )

اما چگونه می توان این اتفاق ِ عاشقانه ی بی هیچ پیش زمینه ای را در چنین ترانه ی اجتماعی – سیاسی ای توجیه کرد؟! به ویژه که شهیار قنبری بی شک و بر خلاف ِ ترانه " شک نمی کنم " که ترانه سرایی حرفه ای ست حداقل این طور به نظر می رسد. او بعد از چهل سال کار ِ حرفه ای کردن و پیشرو بودن، محال است کاری با چنین ساختار ِ مخدوش ِ معنایی و یک لنگ در هوا بنویسد، پس همت می کنیم تا معما را حل کنیم و به تاویلی درست از متن برسیم.

بی تعارف باید عرض کنم؛ به احتمال ِ زیاد منظور ِ ایشان از بیدل " کسی است که دل ندارد ولی نه به خاطر ِ عشق بلکه به خاطر این که بی رحم است "!!! و با عواطف ِ انسانی بیگانه و شلاق می زند. البته حالا که حرف از شلاق به میان آمد بد نیست بپرسیم: رمال چرا شلاق می زند؟  کار رمال فالگیری است و تا آنجا که دیده و شنیده ایم همین الان هم در همه جای دنیا جماعت ِ رمال به وفور یافت می شود و با رمل و اصطرلاب سر و کار دارد. از سویی بی شک ( کماکان بر خلاف ِ اسم ِ ترانه ) جلاد مامور ِ اجرای شکنجه و شلاق زدن است و بعضاً بریدن ِ سر و خلاصه  کارهای بیدلانه! ( البته به زعم  ِ شاعر و نه زبان و ادبیات فارسی و فارسی زبانان )

عجیب است ترانه سرا که به اخلاق ِ حرفه ای ( آن طور که خود بارها گفته است ) اشراف ِ کامل دارد و قاعده ی بازی را می داند، ترانه ای می نویسد که شخصیت های روایت در کار ِ هم مداخله می کنند؟! رمال در کارِ جلاد مداخله می کند! عجیب نیست؟ در این جا چند فرضیه ی مهم مطرح می شود:

1- آیا شغل ِ دوم رمال، جلادی ست؟!

2- آیا شغل ِ دوم جلاد، رمالی ست؟!

3- آیا جلاد مرخصی رفته و رمال جای او را گرفته؟!

4- آیا رمال به جای فالگیری، حالگیری می کند؟!

5- آیا پای نفر ِ سومی در کار است که  تخصص ِ دیگری دارد و هم جلادی می کند و هم رمالی؟!

6- آیا رمال از عناصر امنیه خانه است و آمده تا ترانه ای ناب و البته نایاب و اعتراضی را مخدوش کند؟!

7- چرا شیطونه ی این ترانه از هر گونه اظهار ِ نظری درباره ی رمال، خودداری کرده؟!

کمی بیشتر که غور کنیم پی می بریم که شاعر در جایی از همین ترانه می گوید: " همه وصليم به هم " و شاید همین نکته ی به ظاهر کوچک، پرده از ارتباط ِ ساده ی بین ِ رمال و جلاد برمی دارد. البته وقتی که همه به هم وصل باشیم شاید بتوانیم خودمان را جای دیگری جا بزنیم! البته این نظریه ی آنارشی مآبانه می تواند همه ی بنیان های جامعه را از بین ببرد و برای نمونه دیگر کپی رایت و حقوق مولف هم معنایی نخواهد داشت چرا که همه وصلیم به هم و چه معنی دارد کسی از کسی اجازه بگیرد وقتی به او وصل است و وحشت هم که نمی کند؟! در هر صورت رمال ِ این ترانه می تواند سرآغازی باشد بر دوره ای جدید از تاریخ ِ بشریت و بی شک آیندگان بارها با خود نجوا خواهند کرد: ای کاش رمال در این ترانه حداقل! دست از شلاق زدن می کشید چرا که فقط خودش شکست و تاریخ یلخی و کیلویی عوض شد!

از بحث های حاشیه ای بگذریم و برگردیم سر اصل ِ مطلب، سوال این جاست: چرا شاعر فرض کرده کسی که دل ندارد، بی رحم است؟ تا جایی که شنیده و خوانده ایم دل نداشتن کنایه از ترسو بودن است، همانطور که دل داشتن معنی ِ شجاعت می دهد و بسیار شنیده ایم که " فلانی دل ِ این کار و نداره " یا " این کار دل می خواد " که در هر دو مورد دل به معنای جرات به کار رفته و مسلماَ  باز منظور ِ شاعر این نبوده. چرا که رمال ِ بی دل ِ فوق الذکر شلاق می زند و من حیث المجموع آدم ِ با جربزه ای به نظر می رسد.  

دوباره اعتراف می کنم " من تا این لحظه پاسخی منطقی برای پرسشی که در ابتدا مطرح کرده ام، نیافته ام  و باید خیلی رک بگم، به احتمال ِ قریب به یقین " جناب ِ شاعر گاف ِ بزرگی داده اند " اما وقتی پای گاف های این چنینی پیش می آید، عرصه ی شارلاتان بازی در هنر فراخ است و بی صاحاب است اگر صاحابی هم دارد خود ِ ایشانند و امثال ِ ما نابلدان را ــ شکر ِ خدا ــ  بدان در راه نیست! محض ِ اطلاع مهم ترین روزنه ی گریز در چنین موردی آشنایی زدایی است، ماجرا از این لحظه با مزه خواهد شد، شدید! راستی حیف فرصت نشد درباره ی نیزاری که در این ترانه بیزار شده یا بی زار ! صحبت کنم، خدا لعنت کند این رمال ِ وقت نشناس ِ بد پیله را!  

 

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 18:32 |