اسیر ِ بند ِ شکم را دو شب نگیرد خواب:
شبی ز معده سنگی، شبی ز دل تنگی!
تغذیه از مهم ترین مسائلی ست که بشر از دیرباز از آن ناگزیر بوده و به آن توجه داشت است. نوع ِ تغذیه و تنوع ِ غذایی یکی از راه های شناخت ِ فرهنگ و روابط ِ اقتصادی ِ جوامع ِ مختلفِ بشری است. با مطالعه ی متونی که از گذشته گان به یادگار مانده می توان تا حدودی به تغذیه ی مردمان ِ آن روزگار پی برد. ادبیات ِ فارسی میراثِ ادبی غنی و بزرگی ست که بیشتر حاوی ِ مضامین ِ تغزلی، عرفانی و حماسی است و کمتر به جزئیاتی چون نوع ِ خوراک و پوشاک پرداخته شده است. با این حال با دقت در همان متون به طور ِ جسته و گریخته می توان نشانه هایی از مسائل ِ فرهنگی و اجتماعی ِ آن روزگاران یافت.
در این میان گلستان ِ سعدی به عقیده ی بسیاری، گرانقدرترین اثر ِ منثور ِ فارسی است. شیخ اجل سعدی، گلستان را سال 656 هجری قمری در هشت باب به نثر و آمیخته با شعر تالیف کرده است و حاصل ِ سال ها سفر و مطالعه و تفکر ِ او در احوال و افکار گذشته گان و مردمان ِ روزگار ِ خود است. حدود ِ بیست بار در گلستان به طور مستقیم به تغذیه و نام ِ غذاها اشاره شده است که این نوشتار نگاهی است به این موارد.
اول بار سعدی در باب ِ اول و در سیرت ِ پادشاهان چنین نقل کرده است که "نوشین روان ِ عادل را در شکارگاهی صید ِ کباب کردند و نمک نبود" که نشان از اهمال و فراموش کاری ِ آن همه خدم و حشم دارد که یکی با خود نمک نبرده بوده و شاید هم این شکار و کباب پزی بدون ِ برنامه ریزی ِ قبلی بوده که بعید به نظر می رسد! به هر صورت "غلامی به روستا رفت تا نمک آرد، نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد" که این هشدار از اهمیت ِ شورای نرخ گذاری و احتمال ِ رشوه گیری در آن دوره خبر می دهد و این که اقتصاد ِ روستای مذکور تک محصولی بوده و از این رو در صورت ِ خرید ِ نمک با نرخی کمتر از نرخ ِ مصوب، ده خراب می شده است. مولف در ادامه با حکمت و فصاحت ِ معروفش به اهمیت ِ قانون گرایی و عدالت ورزی اشاره می کند، "گفتند: از این قدر چه خلل آید؟ گفت: بنیان ِ ظلم در جهان، اول اندکی بوده است، هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده!"
پاسخ ِ حکیمانه ی انوشیروان به دو نکته ی مهم اشاره دارد:
الف) سیر ِ تاریخی ِ حکومت ِ بشر بر روی زمین و به تبع ِ آن افزایش ِ ظلم و کاهش ِ شاخص ِ عدالت ِ اجتماعی و بازاین به معناست که ضریب ِ جینی در همان روزگار هم شاخص ِ مهمی بوده است.
ب) اعتراف ِ تکان دهنده ی انوشیروان به بی عدالتی در حکومت ِ تحت ِ امرش و استفاده از تعبیر ِ تکان دهنده ی "تا بدین غایت!"
از تفسیرهای اجتماعی و سیاسی در این حکایت که بگذریم باید به نوع ِ پخت و پزِ و خوردن ِ کباب اشاره کرد که هیچ مخلفاتی (حداقل در این روایت) نداشته و بدون ِ برنامه ی قبلی و مدون، حیوانی را شکار و گوشتش را کباب کرده، نمک می پاشیدند و می خوردند و همین!
سعدی حکایت را با دو بیت تمام می کند:
اگر ز باغ ِ رعیت ملک خورد سیبی برآورند غلامان ِ او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریان هزار مرغ به سیخ
که به تخم مرغ و مرغ اشاره دارد که در آن روزگار هم غذایی محبوب بوده است. سعدی در جای دیگری هم از مرغ یاد می کند:
مرغ ِ بریان به چشم ِ مردم ِ سیر کمتر از برگ ِ تره بر خوان است
وآن که را دستگاه و قوت نیست شلغم ِ پخته، مرغ ِ بریان است
که نشان از بی ارزشی ِ برگ ِ تره (و احتمالا سبزیجات و رژیم ِ گیاهی) در آن دوره دارد. با این حال در بیت ِ دوم با توجه به کمبود ِ امکانات و مشکلات ِ اقتصادی شلغم ِ پخته را با مرغ ِ بریان برابر می داند که نشان از بحران های اقتصادی در آن زمان دارد و رشد ِ تورم و بالا رفتن ِ نرخ ِ بیکاری.
سعدی یک بار ِ دیگر هم از شلغم ِ پخته تعریف می کند و می گوید:
در بیابان فقیر ِ سوخته را شلغم ِ پخته به که نقره ی خام
با توجه به این که گلستان نتیجه ی سالها تجربه اندوزی ِ مولف است، بعید نیست که سعدی خاطرات ِ زیادی از "شلغم ِ پخته خواری" داشته و به همین خاطر این قدر تابلو! از این رویه دفاع کرده است. او در چندین حکایت نیز از نان ِ خالی تعریف می کند و از آن جمله ست بیت ِ مشهور ِ زیر:
ای شکم ِ خیره به نانی بساز تا نکنی پشت به خدمت دو تا
سعدی در باب ِ دوم از درویشی حکایت می کند که در بیابان گرسنه و تنها مانده و یاران به او می رسند و سفره پیش ِ او می گذارند و به او می گویند"ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان می سازند!" درویش ِ مورد ِ نظر که احتمال ِ قریب به یقین شاکی و عاصی و قات! زده بوده، می گوید:
کوفته بر سفره ی من گو مباش! گرسنه را نان ِ تهی کوفته است
متاسفانه شاعر اطلاعات ِ بیشتری از نوع ِ کوفته ی مورد ِ نظر به ما نداده است و تنها می توان به دلیل ِ این که از فعل ِ بریان ساختن استفاده شده، متوجه شد که کوفته حاوی ِ گوشت بوده. درجه ی قناعت ِ سعدی به حدی است که او در جایی از گلستان سرکه و تره را کافی می داند، البته در مقایسه با نان و بره!
سرکه از دسترنج ِ خویش و تره بهتر از نان ِ دهخدا و بره
شاید این تصمیم بیشتربه قافیه اندیشی ِ شاعر بر می گردد، و گرنه مصرف ِ مداوم ِ تره و سرکه، معده را نابود می کند و پدرِ "صاب معده" را الساعه در می آورد! شاید هم سعدی دستی در تولید ِ سرکه داشته و به همین دلیل خواسته در میان ِ حکمت و اندرزهایش آن هم با فصاحت و بلاغتی دست نیافتنی، پیام بازرگانی ای هم برای محصولات ِ خود پخش کند! این کار از او بعید نیست چرا که بارها و بارها در اشعارش پیام بازرگانی برای خود پخش کرده و در ابتدای باب ِ دوم ِ گلستان می گوید: "گل است سعدی! و در چشم ِ دشمنان خار است"
در مطالعه ی باب ِ سوم به بیتی بحث انگیز و تکان دهنده درباره ی گوشت و نحوه ی رفتار ِ قصابان ِ آن روزگار بر می خوریم:
به تمنای گوشت مُردن به! که تقاضای زشت ِ قصابان!
که بر نگارنده معلوم نیست، قصابان ِ آن روزگار چه رفتار و کردار و خواسته ای داشته اند که شاعر مردن را به تمنای گوشت ترجیح می دهد؟!
سعدی دو بار و در دو بیت ِ مجزا به پیاز نیز اشاره کرده است. یکی مقایسه ی زیبایی است بین ِ ساختار ِ پیاز و پسته و تعبیر ِ زیبای او از این تفاوت:
آن که چون پسته دیدمش همه مغز پوست بر پوست بود همچو پیاز!
و در جای دیگری به بوی پیاز اشاره می کند که در آن روزگار هم آزار دهنده بوده:
بوی پیاز از دهن ِ خوب روی نغزتر آید که گل از دست ِ زشت!
گویا فساد ِ اداری و قضایی از سویی و رکود ِ اقتصادی به قدری در آن روزگار رایج بوده که به قاضیان خیار رشوه می داده اند!
قاضی چو به رشوت بخورد پنج خیار! ثابت کند از بهر ِ تو ده خربزه زار!
و شاید هم این بیت اشاره ای ست به رسوایی ِ قضایی ِ بزرگی ِ در آن روزگار که منجر به مصادره ی "ده جالیز خربزه" شده است!
به قول ِ مجریان ِ شیرین زبان ِ صدا و سیما؛ همان گونه که می دانید! حلوا از غذاهای قدیمی و مورد ِعلاقه ی ایرانیان است و در ادبیات ِ فارسی بسیاری از چیزها در شیرینی به آن تشبیه شده است. یکی از جالب ترین اشاره های سعدی به حلوا در گلستان بیت ِ زیر است:
چو یک بار گفتی، مگو باز پس که حلوا چو یک بار خوردند، بس!
یحتمل شاعر با توجه به احتمال ِ سرایت به بیماری ِ قند، هشدار می دهد که یک بار حلوا خوردن کافی است!
شیخ اجل در یکی از مشهورترین و شیرین ترین حکایات ِ گلستان با این شروع که "شیادی گیسوان بافت یعنی؛ علوی ام!" که درباره ی دروغ گویی است که رکورد ِ دروغ گویی را در آن روزگار از آن ِ خود کرده، به لبنیات اشاره می کند:
غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ!
که از سودجویی های فراوان در آن روزگار حکایت می کند و این که متاسفانه سازمانی برای بازرسی ِ این موارد نبوده است. جالب آن که آن چه به عنوان ِ ماست از سوی غریبه ها (یا همان شرکت های متفرقه ی لبنیات) در آن روزگار فروخته می شده دو سوم آب و کمتر از یک سوم دوغ بوده است! متاسفانه سعدی کماکان اطلاعات ِ بیشتری از این سودجویان به ما نمی دهد و معلوم نیست این سکوت ِ تاریخی به چه علت است!؟ (همانند ِ پرونده ی رسوایی ِ قاضی ای که خیار رشوه می گرفته!) آیا سعدی خود با باند ِ مافیایی ِ لبنیات ِ تقلبی همکاری داشته؟! و یا این متقلبان از وابسته گان به دستگاه های حکومتی ِ آن روزگار بوده اند؟!
از مواردی چون نام ِ غذاها که بگذریم، سعدی بارها به تغذیه ی درست و کم خوری اشاره کرده است که جدا از فضیلت ِ اخلاقی از نظر ِ پزشکی هم حائز ِ اهمیت است:
"عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام خوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی، صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار از این فاضل تر بودی!"
متاسفانه کماکان سعدی از دادن ِ اطلاعات ِ بیشتر به خواننده خودداری کرده است! و این سکوت ِ پی در پی و مشکوک از انحصار ِ اطلاعات و سانسور ِ رسانه ها از سوی مافیای غذایی و قضایی در قرن ِ هفتم ناشی می شود. آیا سعدی دچار ِ خودسانسوری است و یا دیگران (صاحبان ِ معروف ِ زر و زور!) نوشته های او را سانسور می کرده اند؟! در هر صورت تنها اطلاع ِ درستی که از عابد ِ مربوطه داریم، پرخوری و شب زنده داری ِ اوست. چه یک "من" را برابر ِ سه کیلو و چه پنج کیلو فرض کنیم، عابد ِ فوق الذکر بین ِ 30 تا 50 کیلو طعام می خورده آن هم هر شب! که خود رکوردی قابل ِ توجه است و جدا از چشمگیر بودن ِ این رکورد، این پرسش قرن ها ذهن ِ بسیارانی را به خود مشغول کرده که؛ عابد ِ مذکور چگونه هزینه ی تغذیه ی خود را تامین می کرده است؟! آیا او اسپانسر (حامی ِ مالی) داشته؟!
با توجه به شب زنده داری های همیشه گی اش، مسلما نمی توانسته روزها، کارِ ثابت، معتبر و پردرآمدی داشته باشد مگر آنکه بپذیریم او متمول و از مرفهان ِ بی درد ِ آن روزگار بوده است! و بعید نیست همین دلیل ِ سانسورِ اطلاعاتی و سکوت ِ خود خواسته و یا دیگران خواسته ی سعدی باشد!
و اما حکایتی دیگر که پایانی است بر این نوشته:
"زاهدی مهمان ِ پادشاهی بود، چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که ارادت ِ او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت ِ او، تا ظن ِ صلاحیت در حق ِ او زیادت کنند.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کین ره که تو می روی به ترکستان است!
چون به مقام ِ خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند، پسری صاحب فراست داشت، گفت: ای پدر باری! به مجلس ِ سلطان در طعام نخوردی؟! گفت: در نظر ِ ایشان چیزی نخوردم که به کار آید، گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید!"
پانوشت: مبنای تحقیق، گلستان سعدی به تصحیح ِ محمدعلی فروغی بوده است.
واژه نامه:
بر او مزیدی کرده = بر آن افزوده است
بیضه = تخم مرغ
خوان = سفره
مجریان ِ شیرین زبان ِ صدا و سیما = مجریان ِ شیرین زبان ِ صدا و سیما
چُمچه = ملاغه
مُقام = خانه
بعد از تحریر:
و اما حیف است از تشبیه ِ زیبای سعدی درباره ی آدم ِ گرسنه حرفی به میان نیاورم وقتی که سفره ای در برابرش می گذارند:
من گرسنه در برابرم سفره ی نان هم چون عذبم بر در ِ حمام ِ زنان!







