یک
بیدار شده بودی
و داد می زدی:
کلمه! کلمه!
سراسیمه کتاب ها را می گشتی
برگ های فقیر ِ لغت نامه آزارت می داد
خودت را خواب دیده بودی، شاید
گلدان های گِلی را، شاید
و شاید
آن چنار های همیشه گی را
شنبه را با آیینه اشتباه گرفته بودی
(همسایه ها نگرانت هستند)
تب نداشتی
فقط یادت رفته بود
چراغ ِ بالکن را خاموش کنی
هنوز سردت نشده بود
اما خوب می دانستی
که چیزی را دارند از تو پنهان می کنند.
همه ی زمستان از پنجره به کوچه نگاه می کردی
و به عابرانی که بی سرود می رفتند و می آمدند
من در ماشین نشسته بودم
تا بهار صبر کردم
تا به تو بگویم
خورشید دوست دارد به خانه ی ما بتابد
بغلت کرده بودم
و تو آهسته از من ساعت را پرسیده بودی
و من به تو اطمینان داده بودم که
ما هنوز وقت داریم
تو مجبور شده بودی به یادم بیاوری
ما چند موزائیک با خوشبختی فاصله داریم
چای سرد شد و ساعت سرد تر
من به ماشین برگشتم و تو کنار ِ پنجره ایستادی
همسایه ها به مسافرت رفته بودند
با همه ی چمدان هایشان
دیوارها با خیال ِ راحت
همه ی حجم ِ اتاق را اشغال کرده بودند
تو
بیدار شده بودی
و داد می زدی:
کلمه، کلمه
کلمه، کلمه.
دو
از روز ترسیده بودیم
از انبوه ِ روز ترسیده بودیم
تکه پاره های آفتاب را جارو کردیم
و در کیسه های سیاه حبس کردیم
سه بار پنجره ها را با پرده پوشاندیم
تا همرنگ ِ دیوار ها شدند
دست هایمان را در دستکش های سیاه پیچیدیم
تا نوری در خانه باقی نمانده باشد ..
پنج سال در شب بستری بودیم
دوستان مان گه گاه به دیدار ِ ما می آمدند
از پشت ِ در با ما حرف می زدند
از حیاط می گفتند
از کوچه می گفتند
از ارتفاع ِ آفتابی که پشت ِ خانه ی ما
انبار شده بود و گه گاه
از شیوع ِ شیون در ناودان ها می گفتند
ما هیچ صدایی نمی شنیدیم.
عادت کرده بودیم
به ساعت ها بی اعتنا باشیم
و به گلدان هایی که خالی بودند
هر وقت هم دیگر را می دیدیم
از روی عادت با لبخند
به هم شب به خیر می گفتیم
ما حرف ِ دیگری برای گفتن نداشتیم
این طور به نظر می رسید
بعضی وقت ها هفته ها می شد که
ما هم دیگر را نمی دیدیم و
دلتنگ بودیم
دلتنگ ِ لبخند یا شب به خیر یا دیدار ِ هم
سال ها بعد صبح
چند روز قبل از بهار
مرا بیدار کردی و
با من از پنج سال بی خوابی حرف زدی
با ترسی که در لهجه ی ما رسوب کرده بود
از گلدان هایی گفتی که خالی بودند
و از غیبت ِ دوستان مان
حرفت که تمام شد
فهمیدیم آن روز دیگر
حرفی برای گفتن نداریم
تنها توانستیم از تَرَک خوردن ِ سقف ها
گریه کنیم
ما سال ها گریستیم
که از روز ترسیده بودیم
از انبوه ِ روز ترسیده بودیم.
آذر ۸۶
+ نوشته شده توسط سعید کریمی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت
5:33 |