تبليغاتX
تشریح شک

 

 

به جـــــِـــد  عرض می کنم که زندگانی در مملکت ِ گل و بلبل نعمتی ست غریب که از بدو ِ تولد هر آن با حادثه ای شگفت آور مواجه می شوید و آنقدر انگشت ِ حیرت به لب می گزید که حداکثر قبل از سی ساله گی، دیگر انگشتی برای گزیدن نمی ماند و به قول ِ ظرفا: حالش و می بَرید!

 

از یک ماه پیش بنا بر این بود که مهدی میرزاباقریان ( آهنگساز و نوازنده ) به همراه ِ گروهش  امروز کنسرتی ویژه ی آثار ِ یوسف اسلام ( کت استیونس ِ اسبق ) در تالار فردوسی  ِ دانشگاه ِ تهران اجرا کنند و در حالی که برنامه از قبل اعلام شده بود و پوسترهایی هم برای اطلاع رسانی در شهر پخش شده بود، مسئولان ِ دلسوز و محترم سه شنبه این کنسرت را لغو کردند و والسلام یوسف اسلام!  

 

اتفاقات ِ این چنینی تازه گی ندارد و آنقدر تکرار شده و می شود که بیان ِ دوباره ی آن به تحقیق و تجربه، آب در هاون کوفتن و باد به غربال بیختن است. شایان ِ یادآوری ست از سویی آثار ِ کریس دی برگ مجوز می گیرد و دیر یا زود ایشان در همین مملکت ِ گل و بلبل کنسرت اجرا می کند و از دیگر سو دوستان ِ نوازنده ی ما مجالی برای اجرا ندارند. این بام کلاً از اول هم چندین آب و هوا داشت وگرنه  مشکل از بام نشینان نیست که نیست!

 

در ضمن خدمت ِ مهدی خان عرض کردم که بخت با شما یار بود که می خواستید آثار ِ یوسف اسلام را اجرا کنید و خدای ناکرده اگر اسم  ِ ننه مرده ی مربوطه، یوسف جهود بود معلوم نبود که چه پیش می آمد!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:13  توسط سعید کریمی | 

 

فقط نارنجی! آبی های آبلیموجاتی با دفاع ِ مستحکم شون! له شدند تا معلوم شه دوره ی قهرمانی با فحش ِ ناموسی به سر رسیده، میثم خان ِ یوسفی  بهت توصیه می کنم خیلی زود و قبل از فضاحت های بیشتر، شکست و قبول کنی و وقتی دو تا عقبی و بهت اس ام اس می دم که : دو تا ! ( بعد از اس ام اس ِ گل ِ اول که نوشته بودم: تیمتون ج ِ ر خورد! ) لج نکن و اس ام اس نده که: آقا ما قهرمانیم! ای آقا کجای کاری که اون ممه رو لولو بُرد! یورو 2008 از آن ِ مارکو جان ِ فان باستن است و بس!

 

در ضمن تب ِ فوتبال امیر و گرفته و امشب بهم گفت:

دایی می خوام تیم ِ ملی شم و همه ی فوتبالیکس ها رو ببرم ! 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:30  توسط سعید کریمی | 
 

" نگاهم کن " را شنیدم، کاری معقول و خالی از ژان گولریسم های متداول و غیرِمتداول! با اجرای سالم ِ خواننده ای جوان که پیش از این چیزی از او نشنیده بودم؛ میلاد رحیمی.  نگاهم کن ترانه ای ست با کلام ِ یغما گلرویی و موسیقی ِ پویا نیک پور.

 

ببین !سبزینه ی فریاد ِ تلخم تو گلو پژمرد

دوباره این من و دروازه های تا ابد بسته

 

به جز تو آشنایی نیست، رفیق و هم ‌صدایی نیست

ولی حتی برای ما پناهی جز جدایی نیست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:23  توسط سعید کریمی | 

 

امشب به عادت ِ هرساله، به تماشای مسابقه ی نهایی ِ لیگ ِ قهرمانان ِ یوروپ نشستیم و کلی هم حظ کردیم و هکذا. از آنجا که امسال سال ِ قرمزهاست و کلاً امسال و هر سال " قرمزته" منچستر یونایتد قهرمان شد و آبی ِ آبلیموجاتی ِ چلسی، به عادت ِ همیشه فرودست ماند. در این بین نکاتی چند به ذهن ِ نگارنده خطور کرد که بیان ِ آن، یحتمل خالی از لطف نیست،

یکم، چقدر بی ذوق و بی شوق هستند این جماعت ِ اروپایی! جداً که حال مان منزجر شد بس که در مراسم ِ پایانی نظم دیدیم و برنامه ریزی، که چه بنشینند و برای مراسم ِ پایانی ِ برنامه ریزی کنند که چنین کنند و چنان کنند؟! مگر یلخی بودن چه زیان دارد؟ بیایند از مسئولان ِ کوشا و خدمت گذار ِ ما یاد بگیرند که انگار نه انگار و همین جوری کشکی کشکی جایزه را به قهرمان می دهند و از این قرتی بازی ها هم در نمی آورند. حبذا فرهنگ ِ خودمان که کلی باحال است و مشتی و آدم حظ می کند بس که صحنه ی محیرالعقول در آن می بیند.

دیُم، آقا چرا شادی های مان را قسمت نکنیم؟! آخر چه معنی دارد که گروهی قهرمان بشوند و فقط هم ایشان جام را بالای سر ببرند؟! پس حسن و حسین و اکبر و اصغر و تقی و نقی و بقیه ی بچه ها چه می شوند؟ آیا آن تماشاگر ِ طفلی در قهرمانی سهم ندارد؟ این اروپایی های خسیس فقط به بازیکنان و مربی مدال دادند و جام را هم آنها تصاحب کردند و از دیگران دریغ کردند. مرحبا فرهنگِ خودمان که کلی خودمانی است و می گذارند تا احمدآقای بقال ِ سر ِ کوچه ی ما هم جام را بالای سر ببرد و روی سکو برود ، آقا چه اشکال دارد؟ نظم سیخی چند؟!

سیُم، آقا این یعنی چه که نمی گذارند تماشاگر وسطِ زمین بیاید؟! این هم شد فوتبال!؟ وا اسفها به حال ِ اروپایی هایِ بخیل ِ تازه به دوران رسیده، عشق است فرهنگ ِ ِ خودمان که را که کلی جیگر است و از این جور چیزها، تماشاگر با یقه ی کت ِ سر مربی ِ تیم ِ قهرمان مماس می شود و این یعنی مردمی بودن. یاد بگیرید بدبخت های غربی !

چارم، ما کلاً باحالیم، این که احتیاج به دلیل و برهان ندارد! اصلاْ بذارید خیال تان را راحت کنیم٫ این دلیل و دلیل آوردن را غربی ها اختراع کردند تا ما را از یاد ِ خدا غافل کنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 2:53  توسط سعید کریمی | 

 

ــ می بخشید! ولی سادگی  ِ شما یه نقص  ِ جدیه!

 

*

 

گوئیندو: عالیجناب! من خوشبخت نیستم!

کاردینال: کی گفته باید باشی؟! این که وظیفه ی تو نیست! کی بهت گفته ما به دنیا می آییم تا خوشبخت باشیم؟!

 

( هشت و نیم، فدریکو فلینی )

 

----

 

 

اول خودش و به شکل  ِ بستنی  ِ یخی  و بعضاً قیفی به ما معرفی کرد، کمی بعدتر چرخ و فلک شد و بعدها نمره ی بالا تو املاء و ریاضی. کم و بیش عادت کردیم که با چیزای دیگه اشتباه نگیریمش. عکس ِ مریلین مونرو شد و همین طور ادامه داد تا رسید به  دوازده، دوبل سریلی و حتی بی بی  ِ پیک شد و سرباز ِ گیش. مهم ترین مشخصه ش زودگذر بودنش بود. به ثبت ِ احوال مراجعه کردیم و تنها تونستیم یه اسم ازش پیدا کنیم، اسمی که از قبل هم ازش اطلاع داشتیم: خوشبختی!

 

موضوعاً احمقانه بود و به غایت نامرد! بعد از کلی " پشت ِ هر شکست یه شکست ِ دیگه منتظره تا نیشش و واکنه و به ریشت بخنده " دادخواست تنظیم کردیم و به دیوان ِ عالی ِ پدربزرگ مراجعه کردیم.

 

ــ نه! پسرم شما جوونید و جاهل و غافل! اگه سن ِ من و داشتید و ...

ــ که می شدیم پدربزرگ!

ــ وسط ِ حرفم نپر! همین کارا رو می کنید دیگه! جمله م کامل نشده فکر می کنید منظورم و فهمیدید، هر ف که فرحزاد نیست! ممکنه فرانسه باشه! اصلاً به من چه! وقت ِ من و به خاطر ِ این کارای کوچیک نگیرید!

ــ کدوم کار ِ کوچیک پدربزرگ؟ ما داریم تا خرخره به قهقرا می ریم!

 

و از ما خواست که نقشه ی قهقرا رو براش بکشیم و ما این کار و کردیم و اون هم تصدیق کرد.

 

ــ واضح و مبرهنه که شما دارید، همین جا می رید! من چی کار کنم؟

 

مجبور شدیم که تمامی ِ شواهد و مدارک مون رو، رو کنیم تا معلوم شه در حق مون اجحاف شده! و اما مدارک ِ ما دال بر نیل به موفقیت و خوشبختی:

 

- نمره ی انضباط در کارنامه ی اتمام دوره ی دبستان، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه

- کارت پایان خدمت و بعضاً معافیت

- " پیر شی جوون " به قاعده ی ام پی تری  ِ گوگوش

- دعای خیر  ِ والد و والده

- بوستان ِ سعدی

- یه کامیون فال  ِ حافظ از دم: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید و کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور!

- سینمای فردین

- سوء پیشینه از کلانتری  ِ محل

- آشنایی با ویندوز 98 و ایکس پی

- سر کوپن

- ده لو خوشگله

- سریال ِ اوشین

 

پدربزرگ صبر نکرد تا قسمت ِ اول  ِ اوشین تموم بشه و هر چی از دهنش دراومد به ما و یه عده ی دیگه که از آوردن ِ اسم شون معذورم داد و پا شد و رفت و درم یه جور پشت ِ سرش بست که هیچ وقت نتونسیتم بازش کنیم. سال ها از اون ماجرا می گذره و ما کماکان پشت ِ این در ِ بسته ایم تا پدربزرگ بیاد.

 

زیاده عرضی نیست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 4:12  توسط سعید کریمی | 

 

دشوارترین و آسان ترین کار در هستی، فراموش کردنه! بعضی وقت ها  دنیا به شکل ِ احمقانه ای بزرگه! بی خیال ِ واژه ها و دروغ ها و خاطره های احمقانه ی کاذب! دروغ بدترین اختراعه آدمیزاده! فقط کافیه که خودت باور کنی! تو یعنی هستی! باور کن، خودت و باور کن، همین! فرق نمی کنه ببینی یا نبینی!

 

 

-

 

نگفتمت: مرو آن جا که مبتلات کنند!؟

که سخت دست درازند، بسته پات کنند!

 

نگفتمت: که بدان سوی دام در دام است

چو در فتادی در دام، کی رهات کنند؟

 

بسی مثال ِ خمیرت دراز و گرد کنند

کَهَت کنند و دو صد بار کهرُبات کنند؟!

 

                                                    مولانا جلال الدین

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:57  توسط سعید کریمی | 

 

 

عارف قزوینی بی نیاز از معرفی ست، زندگی اش را وقفِ موسیقی  و میهن دوستی کرد و شاید به همین دلیل ده سال ِ آخر عمرش را در انزوا و فقر گذراند.

در نوجوانی به نشانه ی اعتراض، دربار ِ ناصری را ترک کرد.  رفیق ِ صمیمی ِ حیدرخانِ ِ عمواوغلی بود و با مشروطه خواهان همراه شد. با استبداد ِ صغیر مبارزه کرد. به ترانه هویتی دوباره بخشید و پدیده ای به نامِ "کنسرت" را در ایران پایه گذاری کرد. برای مجلسِ ِ دوم تصنیف ساخت، در سوکِ  کلنل محمد تقی خانِ ِ پسیان گریه کرد و تصنیفی به همین مناسبت ساخت، از مورگان شوستر ِ آمریکایی دفاع کرد و از کابینه ی سید ضیاء، با روی کار آمدن ِ رضا خان از همه کناره گرفت و به همدان رفت و منتظر شد تا اجلش سر برسد. ابیات ِ زیر نمونه ای از نارضایتی  ِ وی از اوضاع ِ جاری ِ مملکت است:

 

خرابه‌ای شد ایران ومرکز ِ دزدان!

کنم چه چاره که این جا، پناهگاه ِ من است

 

.

 

ای دیده خون ببار که یک ملتی به خواب  

رفته ست و من دو دیده ی بیدارم آرزوست


ایران خراب‌تر ز دو چشم ِ تو ای صنم

 اصلاح ِ کار از تو، درین کارم آرزوست


بیدار هرکه گشت در ایران به دار رفت!  

بیدار و زندگانی ِ بی دارم آرزوست


ایران فدای بلهوسی های خائنین

گردیده، یک قشون ِ فداکارم آرزوست

.

 

بزرگان؟ جملگی، مست ِغرورند خدا!  کسی فکر ِ ما نیست!

ز انصاف ومروت سخت دورند خدا! کسی فکر ِ ما نیست!

رعیت بی سواد وگنگ و کورند خدا! کسی فکر ِ ما نیست!

هفده، هجده، نوزده و بیست! ای خدا! کسی فکر ِ ما نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 4:11  توسط سعید کریمی | 
 

آهنگِ " قلبم گرفت" از زیباترین ترانه های پاپ ایرانی ِ بعد از انقلاب است که ساخت ِ آن به دهه ی شصت بر می گردد، با موسیقی  و تنظیم ِ محمد حیدری، آهنگساز ِ نام آشنا و نوازنده ی توانای سنتور. ترانه در آواز ِ دشتی ست، با کلامی از هدیه (لیلا کسری) و آواز ِ هایده که اجرای وی در این ترانه، مثال زدنی ست، اجرایی پاپ ، ولی سالم نه احیاناْ کتره ای و الکن! در بالا  نت ِ مقدمه ی ترانه که با فلوت اجرا شده و تِم ِ اصلی ِ کار نیز محسوب می شود را آورده ام، این مقدمه ی کوتاه حال و هوایی خاص دارد که چندین بار شنیدن و نواختنش خالی از لطف نیست. 

 


قلبم گرفت ای نازنین، نفس دیگه نفس نیست!
آه این زمین و سرزمین، واسه م به جز قفس نیست
تا کی بگم: آه ای خدا، مگه دل ِ درد آشنام
هرچی کشیده بس نیست؟! رنجی که دیده بس نیست؟!

یه جا اگه قبله ی حاجات بود، یه جا اگه جای مناجات بود
صد جا دیگه دار ِ مکافات بود، صد جا دیگه جای مجازات بود

قلبم گرفت ای نازنین، نفس دیگه نفس نیست!
آه این زمین و سرزمین، واسه م به جز قفس نیست
تو ای عزیزترین کسم، پشت و پناه ِ من باش
یه تکیه گاه ِ  مهربون، رفیق راه  ِ من باش

 

قلبم گرفت ای نازنین، نفس دیگه نفس نیست!
 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:6  توسط سعید کریمی | 

 

مدونا بازگشته ست با آلبوم ِ جدیدش و تک آهنگ ِ " چهار دقیقه برای نجات ِ دنیا" که به سرعت تو همه ی ده تای اول ها ( Top Ten ) خودی نشون داده، کاری با همکاری ِ جاستین تیمبرلک و تیمبرلند. آمادگی ِ بدنی و زیبایی ِ مدونا در پنجاه سالگی قابل ِ تحسینه، بماند که صدا و سیما او را ابزار ِ " چند منظوره ی هرزه نگاری " نامیده است. به هر حال نمی توان منکر ِ این حقیقت شد که او یکی از مهم ترین شمایل ِ پست مدرنیزم است و از این منظر حتی او را می توان " قدیسه ی پست مدرن " دانست به شرطی که هنوز به " قداست "ایمان داشته باشیم!

 

If you want it
Ya already got it
If you thought it
It better be what you want

If you feel it
It must be real just
Say the word and
I'ma give you what you want 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 3:48  توسط سعید کریمی | 

واضح و مبرهن است که آثار ِ تاریخی از بی ارزش ترین موضوعاتِ فرهنگی ِ هر مرز و بوم است و پاسداری از آن البته که امری بیهوده و مذموم است و از همین رو اروپاییان ِ عقب افتاده و بی فرهنگ حتی یک تکه سنگِ پانصد ساله هم که پیدا می کنند، دورش انواع و اقسام ِ حصارها را می کشند که آی مردم! ما دارای تاریخ و تمدن پرپیشینه ای هستیم. در مملکتِ گل و بلبل تا حدِ امکان از این قرتی بازی ها پرهیز شده است. نمونه اش گنبدِ علویان (متعلق به همین قرن ِ سوم و چهارم ِهجری) در همدان است که در حیاطِ مدرسه ای دخترانه واقع شده و لابد این یعنی مدرسه ی دخترانه بر گنبد، تقدم ِ تاریخی دارد!

و بعد

در ایام ِ نوروز، نگارنده به همراه ِ سه دوستِ دیگر به مناطق ِ غرب ِ کشور رفتیم و در این سفر به طاقِ بستان هم سر زدیم. کتیبه های طاق بستان مربوط به دوره ی ساسانی است که همین یعنی که اصلاً اهمیت ِ خاصی ندارد و باز اگر برای بیست، سی میلیون سال ِ پیش بود یک چیزی! و گرنه هزار و پانصد سال پیش که قابل ِ شما و دوستان ِ مسئول را ندارد!

موضوع ِ یکی از کتیبه ها هم به پیروزی ِ اردشیر دوم بر جولیانوس امپراتور ِ روم است که همین یعنی اصلاً موضوع ِ مهمی نیست. از همین رو کتیبه ها را در حصار ِ شیشه ای قرار نداده اند و خیلی راحت گذاشته اند تا هر چقدر میل دارند از هوای آزاد و برف و باران و البته دستِ نوازش ِ بازدیدکنندگان بهره مند شوند.

در این جا! جا دارد از مسئولان گلایه کنم که چرا زنجیر و نرده ی فلزی جلوی کتیبه ها قرار داده و میان ِ تاریخ ِ دیروز و امروز ِ این مرز و بوم حصار کشیده اند؟ با یادآوری ِ این که به قول ِ مولانا: ما برای وصل کردن آمدیم، خواهشمندم این فاصله ها را در اسرع ِ وقت از میان بردارند. البته پیش از این که مسئولان ِ محترم به این فکر بیافتند، هم میهنان ِ فرهنگ دوست٫ خود با هُل دادن ِ این نرده ها دستِ نوازشگرشان را به کتیبه ها رسانده اند. زهی همت و زهی حمیت!

و بعدتر و بدتر!

البته عکس خود گویاست و احتیاجی به توضیحاتِ بنده ی شرمنده نیست ولی علی ایحال برای هم دهاتی های خود که مثل ِ نگارنده ممکن است برداشت ِ بد از این تصویر داشته باشند باید دو نکته را یادآوری کنم:

1- مردمسالاری در ایران از اهم ِ موضوعات ِ روز است و همه چیز باید فدای رفاه و رضایت و نظر ِ مردم شود که شکر ِ خدا شده و به کوری ِ چشم ِ استکبار بیشتر هم خواهد شد. بر خلاف ِ فرهنگ ِ منحط ِ غربی که نمی گذارند مردم حتی از آثار ِ تاریخی عکس بیاندازند، در مملکت ِ گل و بلبل عکس که بماند، می توانند با تمامی ِ اعضاء و جوارح این آثار را لمس کنند و حتی در جاهایی همانند ِ تخت جمشید که اهمیت ِ تاریخی ِ خاصی هم ندارد، مشاهده شده که بازدید کنندگان از فرط ِ صمیمیت و علاقه در پای آثار جیش کرده و بر استحکام ِ بنا افزوده اند و با توجه به نظریه ی مرگ ِ مولف، حتی در آفرینش ِ اثر مشارکت کرده و چیزی در کنار و یا در میانِ ِ کتیبه نوشته اند. زهی مشارکتِ همگانی و مردمسالاری، زهی!

2- باید از دولت ِ محترم تشکر کرد که نه تنها به فکرِ ِ مسکن و گوجه فرنگی و سیمان و ونزوئلاست، بلکه در یک برنامه ریزی ِ کوتاه مدت و زودبازده ِ "ده بیست قرنه" به فکر ِ تولید ِ آثار ِ تاریخی نیز هست، همین نوشته با مضمون ِ رازآلودِ "یادگاری آقای ...!!" که متاسفانه واضح نیست و جا دارد که مسئولان آن را بازسازی کنند، بعدها به مظاهر ِ تاریخی و فرهنگی ِ ایران تبدیل خواهد شد و جا دارد که به افتخارات ِ دولت ِ نهم افزوده شود البته اگر از آن ِ دولت های پیشین نباشد. زهی همه چیز!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:37  توسط سعید کریمی | 

 

در باغ ِ مراد ِ ما ز بیداد ِ تگرگ                       نی نخل به جا ماند، نی شاخ، نه برگ

چون خانه خراب است، چه نالیم ز سیل؟           چون زیست وبال است، چه ترسیم ز مرگ؟!

...

یارب تو کجایی که به ما زر ندهی!                   بی درد خدایی که به ما زر ندهی!

نی نی نه تو غائبی و نه بی رحمی                    بی مایه چو مایی که به ما زر ندهی!

 

                                                                                            غالب دهلوی

توضیح:

میرزا اسداله خان غالب دهلوی از آخرین شاعران ِ بزرگ ِ پارسی گوی شبه قاره ی هند است و در روزگاری نزدیک به ما می زیسته(مرگ: 15 فوریه سال 1869) او از طلایه دارن ِ شعر و ادب ِ اردو نیز هست. اشعارش از لحاظ ِ سبکی به سبک ِ بازگشت گرایش دارد ولی از ظریف اندیشی های سبک ِ هندی خالی نیست. خود اقبال ِ آن را داشته که در زمان ِ حیات، شاهد ِ چاپ ِ کلیات ِ اشعارش باشد. در همه ی قالب های شعر ِ کلاسیک آثاری از او بر جای مانده است. جدا از قصایدی که در مدح و منقبت پیامبر و ائمه دارد، قصایدی نیز برای حکمرانان هندی و سران ِ بریتانیایی ِ کمپانی ِ هند ِ شرقی دارد که در نوع ِ خود قابل ِ توجه است و ارتباط ِ معنوی ِ بریتانیایی ها با این قصاید ِ پارسی! البته او از زیبارویان ِ دیار ِ یوروپ نیز غافل نبوده است:

گفتم: این ماه پیکران چه کسند؟         گفت: خوبرویان ِ کشور ِ لندن

گفتم: اینان مگر دلی دارند؟               گفت: دارند لیکن از آهن!

برای اطلاع بیشتر از اشعار و احوال ِ او می توانید به " میخانه ی آرزو" مراجعه کنید که نشر مرکز آن را به همت ِ محمد حسن حائری منتشر کرده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:43  توسط سعید کریمی | 

 

آمد بهار جانا، چون شاخ ِ تر به رقص آ

چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ

چوگان ِ زلف دیدی، چون گوی در رسیدی

از پا و سر بریدی، بی پا و سر به رقص آ

تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی؟!

گفتم: که خیر باشد، گفتا: نه! شر! به رقص آ

از عشق ِ تاجداران، در چرخ ِ او چو باران

آنجا قبا چه باشد؟ ای خوش کمر به رقص آ

در دست جام ِ باده آمد بتم پیاده

گر نیستی تو ماده! ای شاه ِ نر به رقص آ !

پایان ِ جنگ آمد، آواز ِ چنگ آمد

یوسف ز چاه آمد، ای بی هنر! به رقص آ

تا چند وعده باشد؟ وین سر به سجده باشد؟

هجرم ببرده باشد؟ دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی؟ گوید مرا: فلانی!

کای بی خبر فنا شو، ای باخبر به رقص آ

 

و

 

گم شدن در گم شدن، دین ِ من است        

نیستی در هست، آیین ِ من است

                                     خداوندگار مولانا جلال الدین محمد بلخی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 3:8  توسط سعید کریمی | 
 

برج ِ یک به شکل ِ احمقانه ای طبیعی به نظر می رسید!

برج ِ سه بوی پاییز می داد!

برج ِ شش حدس زدم سال تموم نمی شه!

برج ِ هشت حدسم قریب به یقین شد که امسال٫ سالی نیست که تموم بشه!

برج ِ نه با اطمینان داد زدم که این سال قرار نیست تموم بشه!

برج ِ ده به شکل ِ مرموزی نظریه م و تایید کرد!

برج ِ یازده با لبخندی احمقانه بهم ثابت کرد که یقینم بی دلیل نیست!

برج ِ دوازده طوری شروع شد که انگار قراره تا ابدیت طول بکشه!

وسط ِ برج ِ دوازده٫ می شد زمختی ِ ابدیت رو حس کرد!

آخرای برج ِ دوازده خبر دادند که سال قراره تموم شه!

حدود ِ پنجاه و پنج ساعت دیگه احتمالا فاتحه ی سال ِ ۸۶ خونده ست!

.

.

.

شــــــــــــاید که آینده

                           از آن ِ ما!

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 3:39  توسط سعید کریمی | 

 

همراه شو عزيز

همراه شو عزيز

تنها نمان به درد

كاين درد ِ مشترك، هرگز جدا جدا

                                       درمان نمي شود

 

دشوار  ِ زندگي،‌ هرگز براي ما

بي رزم  ِ مشترك،  آسان نمي شود

تنها نمان به درد

همراه شو عزيز

همراه شو عزيز . . .

 

شعر و آهنگ: پرويز مشكاتيان

خواننده: محمدرضا شجريان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:53  توسط سعید کریمی | 

 

تنها يه اتفاق اين روزا من و خوشحال مي‌كنه،‌ يه اتفاق كه ساده هست و ساده نيست! هر روز صبح تو كِش و غوص ِ بيدار شدن،‌ متوجه ‌ِ يه خبر  ِ خوشحال كننده مي شم:

 

 

تقويم يه روز جلوتر رفته و يه روز به بيست و نه  ِ اسفند ‌ِ لعنتي نزديك‌تر شدم!

 

 

براي چندمين سال  ِ متوالي فقط به تموم شدن  ِ سال فكر مي‌كنم،‌ همين! بعضي شبا كابوس مي‌بينم كه فردا شده و من سر‌ ِ‌ كارم رفتم و بر فرض با اين كه منطقا دوشنبه سيزدهمه،‌ ولي همه دارند مي گن: يكشنبه دوازدهمه و من روزنامه‌ي دوشنبه رو و تو دستم گرفتم و به همه نشون مي دم، با اين حال‌ همه مي گن: نه! امروز يكشنبه است! اسم ِ اين كابوس ها رو گذاشتم: كابوس هاي لعنتي  ِ اسفندي. رقت‌بار‌ترين اتفاق وقتيه كه مي‌بينم برگشتم به مهر يا آذر 86 و دارم داد مي‌زنم: من اين راه ِ لعنتي و يه بار رفتم،‌ هيچي توش نيست، اين چه شوخي  ِ مسخره ايه!؟‌

 

***

 

ببال اي توهم، بناز اي تخيل

كه هستي گمان دارد و نيستم من!

 

                                 "مولانا بيدل"  

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:15  توسط سعید کریمی | 

 

 

آنكه عالم مست ِ گفتش آمدی

"كلمينی يا حميرا" می زدی!  

                                       (مثنوی معنوی)

 

......

 

 

 ناله ای کن عاشقانه، درد ِ محرومی بگو
پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو

هم بسوزی، هم بسازی، هم بتابی در جهان
آفتابی، ماهتابی، آتشی، مومی، بگو!

                                                  (دیوان کبیر)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:0  توسط سعید کریمی | 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:31  توسط سعید کریمی | 
 

 

اين كه زاده ی آسيايی و می گن: جبر ِ‌ جغرافيايی

اين كه پا در هوايی و صبحونه ت شده سيگار و چايی

 

                                                (محسن خان نامجو)

 

.

.

.

 

عجيب است اين هوا، اين روزها،‌‌ اين ابرها، اين فصل

زمين گويی دوباره مرگ را تكثير خواهد كرد!

زمان بيهوده می گردد، مجالی نيست تا رفتن

بگو: آيا دوباره نوشدارو دير خواهد كرد؟!

 

.

.

.

 

"مرگ" بهترين چيزيه كه می تونه يكی اسفندماه هديه بگيره! ‌

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:47  توسط سعید کریمی | 
 

گفتم: این چیست؟ بگو٫ زیر و زبر خواهم شد!

گفت: می باش چنین زیر و زبر٫ هیچ مگو!

                                               (حضرت خداوندگار مولانا)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:2  توسط سعید کریمی | 
 


فرو گذاشته ای شست ِ دل، در این دریا!             نه ماهی ای بگرفتی نه دست می داری!
چگونه برقی آخر که کشت می سوزی؟!             چگونه ابری آخر که سنگ می باری؟!


                                                                         
(خداوندگار مولانا جلال الدین)


 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:24  توسط سعید کریمی | 


فرو گذاشته ای شست ِ دل، در این دریا!             نه ماهی ای بگرفتی نه دست می داری!
چگونه برقی آخر که کشت می سوزی؟!             چگونه ابری آخر که سنگ می باری؟!


                                                                         
(خداوندگار مولانا جلال الدین)




















* * *



هر چند میثم خان یوسفی از بزرگان عرصه ی تفکر و تحیر و تشکر و تنفر و تصور و تطور و تغیر و تدبر و تخبر و تلنگر و چند تا تچَی یُز ِ دیگه! خبر داده بود، لیک دیدم این همه پست بی مصرف و بی کامنت و بی خواننده می ذارم، اینم قاتی همونا:

دو هفته نامه رویش بالاخره منتشر شد. هر شماره بیشتر از سی صفحه به موسیقی اختصاص خواهد داشت و سرویس موسیقی ش هم بر عهده ی روزبه بمانی، میثم یوسفی و حقیر سراپا تقصیر است. مطالبی که تو شماره اول نوشته ام:

گزارشی از آلبوم احسان خواجه امیری

نقدی بر موسیقی این آلبوم (سلام آخر)

پ.غ.م.د و بازرس ژاور که مطلب با مزه ای ست درباره ی موسیقی زیر زمینی و ...


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:2  توسط سعید کریمی | 

 

به نظر ِ شما موضوع ِ نقاشی بالا چیست؟!