تبليغاتX
تشریح شک

 

ساده نبود، هیچی برای اولین بار ساده نیست. همین که با چیزی روبروی می شی که قبلاً تجربه نکردی، هیجان انگیزه و حتی قابل ِ احترامه. "ضربه ی اول" برای من همیشه یه خاطره ی بزرگ باقی می مونه، ضربه ای که زندگی ِ من و شکل داد و به سمتی هدایت کرد که می خواست. یکه خورده بودم، گیج و مبهوت به این فکر می کردم که: حالا باید چی کار کنم؟ من کجای هستی ام؟ بعدش چی می شه؟ چه واکنشی باید داشته باشم؟ و سوال هایی از این دست که من و وصل کرد به ضربه ی دوم که تقلیدی ناشیانه از یه تجربه ی ناب بود. بهت ِ من تشدید شد و سوال هام بی جواب تر. لحظه ی سختی بود، تکرار ِ حیرت تو فضایی مخدوش و غیر قابل ِ توصیف.

 

همیشه این جور جاها " تشبیه و استعاره" دروغی فخر فروشانه ست و تقلبی ِ ادیبانه. با تمام ِ احترام به تمام ِ منتقدین، من اما فقط اسمش و می ذارم "ضربه ی دوم" همین و بس. دست و پام و گم کرده بودم که سومین ضربه رو تجربه کرده بودم، ناگهانی تر از هر دو تجربه ی قبلی. دیگه این حیرت برام تقدس نداشت. من نیاز به یه تمرکز ِ ساده داشتم تا به ادامه ی قصه فکر کنم. ولی فراموش نکن: وقتی یه گزینه داری، گزینه ی اشتباه بی معنیه! این حقیقت و ضربه ی چهارم بهم یاد داد.

 

تو ضربه ی شیشم داشتم به این فکر می کردم که نباید به این ضربه ها عادت کنم. حقیقت مایع ِ کدریه که من به هستی تزریق می کنم، وگرنه این تسلسل ِ ضربات چه قدرتی می تونن داشته باشن؟ ضربه ی دهم کاری تر از بقیه به حقیقت ِ من و هستی ای خورد که یه گوشه ول معطل نشسته بود تا من بسازمش و از عدم فرار کنه. بین ِ ضربه ی هیفده و هیژده، اتفاقاتی که برام افتاده بود و مرور کردم و هنوز گیج بودم و این گیجی درست تا ضربه ی بیست و چهارم ادامه داشت و بعدش تغییر ِ ماهیت داد و با لوندی ِ ابلهانه ای به چیز ِ مبهمی بدل شد که بعدها تو ضربه ی چهل و هفتم فهمیدم بهش می گن "عادت"

 

آره من داشتم عادت می کردم به حقیقت ِ ضربه هایی که مدام تجربه می کردم و مجال ِ درد کشیدن نبود و من مجبور بودم، دردهام و با بغض ها و ناله های پیوست، تو گلوم ذخیره کنم. بعید می دونم تا الان تونسته باشم حق ِ همه ی اون درد ها را - اون طوری که بایسته و نه به شکل ِ فرمایشی - ادا کنم. من از مقروض بودن به گریه بَدَم می آد ولی خواست ِ من با ضربه ها فرق می کنه. اوایل با توجه به سن و سال و تجربه م و یه جهان بینی ِ موروثی ِ مضحک که باهام بود، فکر می کردم که همه ی این ضربه ها تکرار ِ همه دیگه اند و دست ِ یکی رو کلید ِ "کپی- پیست" گیر کرده! ولی این طور نبود. هیچی تو هستی دقیقاً تکرار نمی شه، این و ضربه ی نود و یکم بهم یاد داد که انصافاً  ضربه ی صادقانه ای بود و من کشف ِ این حقیقت و بهش مدیونم.

 

آره اونا با هم فرق می کنن. مثلاً ضربه ی یکصد و دوازدهم، اصالتاً از طبقه ی اشراف و خودخواه بود. اگر دقت می کردی و فرصت ِ مرورش و داشتی، رد ِ نیشخندی غریب و رو تنت حس می کردی. ولی عوضش ضربه ی یکصد و بیستم این طور نبود و خیلی ساده و بی آلایش به من اصابت کرد و حتی بهم فرصت داد تا ناله کنم و داد بزنم. الان دقیقاً یادم نیست چی گفتم، ولی هر چی بود موضوع ِ جالبی برای یادآوری نیست.

 

تقویم ها که بیشتر ورق خوردند، مطمئن شدم که عادت کردم. بیماری ای که تو اونجا شیوع داشت و باعث می شد تا همه رو به هم پیوند بده. وقتی ضربه ی یکصد و شصت و پنجم بهم خورد، خیلی بلند اعتراف کردم: من نمی تونم جلوی عادتم و بگیرم و منتظر ِ ضربه های بعدی ام! حقیقت ِ وحشت ناکیه که کسی برای حیرت ِ تو اهمیت قائل نیست و یه مشق ِ احمقانه هی بهت دیکته می شه و تو در انفعالی ترین شکل ِ ممکن به گذشته فکر می کنی، گذشته ای که بعضاً واهی به نظر می رسه.

 

من حتی سعی کردم با ضربه ها ارتباط برقرار کنم، مثلاً ضربه ی دویست و بیست و سوم که خیلی مودب و با وقار بود. شتاب نمی کرد و نمی خواست خودش و به رخ بکشه، سعی کردم با ایجازی که البته خالی از درد نبود، حیرتم و باهاش در میون بذارم. حیرتی که دیگه عادت شده بود. اما اون سکوت کرد و کارش و انجام داد و رفت. بعضی وقت ها که تنها می شم بهش فکر می کنم و این که چرا هیچی نگفت؟ این سکوت چه معنی ای می تونه داشته باشه؟ آیا من زیاده روی کردم؟! ...

 

                                                                                "بخشی از خاطرات ِ کیسه بوکسی بازنشسته"

 

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:49 |

                                                        

خدایا مطربان را انگبین ده

برای ضربشان، دست آهنین ده  (مولانا)

 چند روز پیش با شهریار فریوسفی قرار ِ ضبط ِ تار داشتیم و کمی با هم گپ زدیم و صحبت به هارمونیزه کردن ِ موسیقی ایرانی کشید و از مجتبی میرزاده یاد کردیم و آلبوم "راز گل" که برای علیرضا افتخاری ساخته است.

 از لحاظ ِ صدا دهی و ارکستراسیون این آلبوم، اثری قابل توجه در موسیقی ایرانی است و بعضی دیگر از ساخته های خود ِ میرزاده به آن شباهت دارد و بس. این آلبوم در میانِ کارهای افتخاری هم منحصر به فرد است. ترانه های کمان ابرو، خونین دلان از آثار معروف این آلبوم است. تسلط ِ میرزاده به نوازندگی ِ سازهای مختلف ِ ایرانی، تجربه و شناختش از موسیقی ِ ردیفی و ذوق و نبوغ ِ ویژه اش در کمتر اثری از او مثل ِ "راز گل" نمود داشته است.

 درباره ی میرزاده بسیار می توان حرف زد که احتیاج به کتابی مفصل دارد، از نوازندگی و همکاری اش در تعداد ِ بی شماری آهنگ از سوسن، ایرج، شجریان، گوگوش، مازیار، ناظری، افتخاری گرفته تا معین و شکیلا و محمد اصفهانی یا نبوغش در برنامه ی "کافشو"ی پرویز صیاد و وصل بی وقفه ی دریاچه ی قو به آهنگ ِ خالتور ِ لاله زاری! موسیقی فیلم های زیادی نوشته که مجموعه فیلم های "صمد" از آن جمله است و ساخت وتنظیم ترانه های فراوان.

 فریوسفی به نکته ی خاصی هم اشاره کرد که در این جا نقل می کنم. چرا که من خود پی گیر ِ اطلاعاتی از این دست هستم که متاسفانه مکتوب نشده  و وضعیت ِ بایگانی ِ صدا و سیما  و دسترسی به آن هم احتیاجی به توضیح ندارد. میرزاده در سال های اول انقلاب تعداد زیادی سرود را با همان ادواتی که مجاز بود! مثل ِ گروه کر و سنج و طبل و بعضاً سازهای نظامی تنظیم کرده است. از آن جمله  است سرودهای:

 "بوی گل و سوسن و یاسمن آید" با آهنگسازی ابرآویز

"به ناله ی در خون خفته" با آهنگسازی جهانبخش پازوکی

"خمینی ای امام" و "خجسته باد این پیروزی" با آهنگسازی احمد علی راغب

 

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 22:49 |

                                                                                     

بی هیچ مقدمه چینی و تعارفی می نویسم:

 " شادمهر عقیلی" چهره ای ویژه در موسیقی ِ پاپ بعد از انقلاب ِ داخلی ست.  

 تند نروید! موضوع نه جو گیر شدن است و نه موافقت و مخالفت با جهت ِ وزش ِ باد در موسیقی ِ نه چندان گسترده ی ایرانی. شادمهر در زمینه ی نوازندگی، آهنگسازی, تنظیم و البته خوانندگی کارنامه ی تقریباً بلند بالایی دارد و با گذشت ِ بیش از ده سال از فعالیتش؛ حالا دیگر می توان با خیالی راحت تر درباره ی او حرف زد.

 اظهار نظر من درباره ی او همیشه در همه جا مختصر و مفید بوده «آدم ِ تیز و زرنگیه» زرنگ یعنی که پـَپه! نیست! حداقلش این است که می داند چه می خواهد و چه کار می کند. در موقعیت هایی هم که بوده، معمولاً بهترین گزینه را انتخاب کرده. با این توضیح که تا جایی که من می دانم؛ نه بچه ی فلان شیخ بوده و نه همسایه ی فلان آدم معروف بوده  و نه  در کیش به تور ایرج قادری خورده و نه برای فلان آدم ِ  خرمایه تریاک و مشروب و جنس لطیف برده و خیلی از این دست کرامات! اتفاقاً با خیلی ها هم در افتاده!   

 چه وقتی نوازندگی می کرد و در خیلی از کارها ویولن و گیتار می زد و حتی وقتی که فیلم بازی کرد و در آشفته بازار ِ سینمای نیمه جان ِ وطنی کارش را  کرد و رفت، چه وقتی اینجا برای عرشیا کار ساخت یا در لوس آنجلس برای فریده. اتفاقاً کاری با این موضوع ندارم که؛ این کارها یا کلاً هر کاری که ساخته، مطابق ِ سلیقه ی من بوده، هست یا نه؟! مهم اتفاقی ست که افتاده و چند بند پایین تر به آن اشاره خواهم کرد.

 لازم به یادآوری ست؛ منظورم این نیست که فقط شادمهر می دانسته و می داند چه کار بکند و لاغیر! اصلاً! کسی مثل محمدرضا چراغعلی هم البته موفق بوده و یا بهروز صفاریان و چند نفر ِ انگشت شمار ِ دیگر. ولی خوانندگی باعث ِ بیشتر دیده شدن ِ این آدم شده است.

 هم اکنون سیاق ِخوانندگی و آهنگسازی ِ  شادمهر، اگر نگوییم "جریان" به "شبه جریان" ِ مهمی در موسیقی ِ پاپ ِایرانی منجر شده و چند سالی ست که در نقد و نظر ِ کارها می شنویم که فلانی شادمهری می خواند یا اهنگ شادمهری ست! این اتفاق حداقل در این وسعت برای هیچ کدام از هم نسلان ِ او دیده نشده است.

 جالب این که کارهای آغازین شادمهر خالی از اتهام "تقلید" نبود. بعضی در خواندن او را به تقلید از سیاوش شمس و در تنظیم به تقلید از کسانی چون کاظم عالمی متهم می کردند! ولی خب آن روزها خیلی زود گذشت و استقبال از مسافر و دهاتی و دیگر آلبوم ها همه چیز را به نفع او عوض کرد. جایگاه فعلی او در موسیقی پاپ، مشخص کننده ی خیلی از قضاوت هاست.

 شادمهر به آن سوی آب ها رفت و "خیالی نیست" را منتشر کرد که کار بسیار ضعیفی مثل " اون چشای مثل گربه" ( نام دقیق ترانه خاطرم نیست!)  را در خود داشت و در مقایسه با آلبوم های قبلی نا امید کننده بود. با این حال او آنقدر کار کرد تا به تنظیم های اخیرش رسید که ترانه ی "رسیدی" از این حیث قابل تامل است. کاری جسورانه از حیث موسیقی و اجرا در قیاس با انبوه کارهای بنجل لوس آنجلسی. خیلی راحت، بی هیچ واهمه ای داد می زنم" کارهای بنجل ِ لوس آنجلسی" مثال فراوان است و علی ایحال از فراورده هایِ اخیر ِ شهرام صولتی نام می برم و آلبوم دوستان با خوانندگی: ستار، شیلا، مرتضی و سعید محمدی که باید روزی هزار بار سجده ی شکر کند که کس نه! کسانی پیدا شده اند که برای این ملودی ها به او پول بدهند!  

 بگذریم! تجربه ی سال های اخیر نشان داده که تقلید از شادمهر, عاقبت به خیر ترین! نوع ِ تقلید است و رفقایی که در خواندن و ملودی نویسی از او تقلید کرده و می کنند، خیلی زود مشهور می شوند و اتفاقا مقلد هم پیدا می کنند! نیما علامه دهر یکی از جدید ترین موارد ِ این فهرست است که کارش از لحاظ موسیقیایی بد نیست و آدم ِ مستعدی به نظر می رسد. تجربه ی حمید عسگری و مقلدانش! نشان داد که تقلید از مقلد ِ شادمهر هم خالی از لطف نیست. به هر حال در روزگاری که تقلید از ابی و ستار و داریوش، یعنی شکست ِ مطلق در میان ِ خاص و عام! شادمهر غنیمتی ست برای بعضی از رفقا که نیاز ِ مبرم به تضمین ِ سرمایه گذاری ِ مادی و معنوی در موسیقی!! دارند.

     

+ نوشته شده توسط سعید کریمی در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 1:57 |