
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان ِ عشق را نالان مکن ( مولانا )
احتیاجی به مقدمه چینی نیست، یک راست می روم سر ِ اصل ِ مطلب، بیدل در زبان ِ فارسی چه معنایی دارد؟ همه ی فرهنگ های فارسی به اتفاق بیدل را : عاشق، دل از کف داده، بیمار ِ عشق و دلباخته و یا با تعابیری از این دست معنا کرده اند، نمونه:
که پرورده ی مرغ ِ بيدل شد ست
ز آب ِ مژه پای در گل شد ست ( فردوسی )
برآمد نيلگون ابری ز روی نيلگون دريا
چو رای عاشقان گردان چو طبع ِ بيدلان شيدا ( فرخی سیستانی )
با باد چو بيدلان همی گردی
نه خواب و قرار، نه خور و مسکن ( ناصرخسرو )
چو بيدلان به سر ِ کوی خويش باز روم
چو ناگهان به سر کوی بنده برگذری ( سوزنی )
شور ِ عشق تو در جهان افتاد
بيدلان را به جان زيان افتاد ( خاقانی )
گهی دل را به نفرين ياد کردی
ز دل چون بيدلان فرياد کردی ( نظامی )
هزار بيدل ِ مشتاق را به حسرت ِ آن
که لب به لب برسد، جان به لب رسانيدی ( سعدی )
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد ( حافظ )
حال معلوم نیست ( حداقل برای نگارنده ) شهیار قنبری در ترانه ی " شک می کنم " بیدل را با چه معنایی به کار برده است؟ با توجه به منطق ِ اثر نمی تواند به معنای عاشق یا معناهای مشابه و مثبت به کار رفته باشد، با این توضیح که از قضا هیچ استثنایی (حتی یک نمونه ! ) هم بر خلاف آن در ادبیات ِ فارسی برای واژه ی بیدل، نه دیده و نه خوانده و نه شنیده ام! برای چندمین بار متن ِ ترانه را با هم مرور می کنیم:
خواننده: گوگوش، کلام: شهیار قنبری، آهنگ: مهرداد آسمانی، تنظیم: اندی جی
شک می کنم به آدمک شک می کنم
به خبرای قاصدک شک می کنم
حالم به هم می خوره از فرشته های الکی
اين همه از ما بهترون، قديسای دروغکی
شيطونه می گه: همه ی فرشته ها رو لو بدم
چرا بايد وحشت کنم وقتی همه وصليم به هم
شيطونه می گه: حاکم و پيش همه فلک کنم
به فکر ِ همسايه باشم، تا به خودم کمک کنم
نون ِ خطيب ِ مجلس و دلم می خواد آجر کنم
وقت ِ موعظه مردم و از خنده روده بُر کنم
شک می کنم به آدمک شک می کنم
به خبرای قاصدک شک می کنم
دلم می خواد روز ِ عزا، پيرهن ِ قرمز تن کنم
به زور ِ نور ِ ساز ِ خوش، شبکده رو روشن کنم
نيزار ِ بيزار و می خوام، به ميکده مهمون کنم
می خوام شب ِ يلدامون و چله ی تابستون کنم
غريبه دشمن ِ تو نيست، رمال ِ بیدل دشمنه
وقتی که شلاق می زنه، اين خودشه که می شکنه
تمام ِ شواهد نشان از آن دارد که " رمال ِ بیدل " حداقل در این ترانه، عاشق نیست! البته اگر چنین باشد آن وقت مشکل همین جا حل می شود و عشق در این ترانه خلاف آمد ِ عادت، منفی ارزیابی شده و پرونده با عشق ِ رمال که علی ایحال معلوم نیست چه ربطی به شلاق دارد؟ تمام می شود!
ناگفته نماند که رابطه ی بیدل ( = عاشق ) و شلاق تاویل ِ خاص خود را دارد. رمال ِ عاشق می تواند فتیش ( Fetish ) باشد و فی نفسه چه اشکال دارد؟! به ویژه که ترانه سرا آدم ِ هزاره ی سوم است و در هزاره ی سوم فتیش و شکنجه و شلاق زدن و عشق، بدجوری به هم آمیخته اند و محصول این آمیزش ( به شکل ِ مشروع یا نامشروع ) یحتمل می شود همین ترانه ی شک می کنم!
اما نباید شتاب کرد، آقای قنبری این ترانه را برای دفاع از فتیشیسم نگفته و منظورش سرودن ِ ترانه ای اجتماعی و اعتراضی بوده و اتفاقاً همه ی شواهد از جمله مصاحبه ها و نوشته های پراکنده و نماهنگ ِ ترانه، همه از این نیت حکایت دارد. حال با خیالی بانسبه راحت تر می توانیم حدس بزنیم که شاعر " بی دل " ( همان بیدل ِ سابق ! ) را به معنای کسی که دل ندارد به کار برده است.
هر چند " بی دل " را کماکان در فرهنگ ها به اتفاق، با عنوان ِ " کسی که دل از کف داده " معنا کرده اند که از فعل ِ دل دادن ریشه می گیرد و دلالت بر عاشقی دارد و بس! این تغییر ِ نوشتاری هم به جایی نمی رسد و ما را دوباره به خانه ی اول بر می گرداند و این که جناب ِ رمال عاشق است و در عشقش هم بسیار پافشاری می کند و هی آفتاب دلیل ِ آفتاب می آید و عجب!
من بی دل و بی دستم، وز عشق ِ تو پا بستم
بس بند که بشکستم، آهسته که سرمستم
هم بنده و آزادم، ویرانه و آبادم
هم بی دل و دلشادم، ای مه تو که را مانی؟! ( مولانا )
اما چگونه می توان این اتفاق ِ عاشقانه ی بی هیچ پیش زمینه ای را در چنین ترانه ی اجتماعی – سیاسی ای توجیه کرد؟! به ویژه که شهیار قنبری بی شک و بر خلاف ِ ترانه " شک نمی کنم " که ترانه سرایی حرفه ای ست حداقل این طور به نظر می رسد. او بعد از چهل سال کار ِ حرفه ای کردن و پیشرو بودن، محال است کاری با چنین ساختار ِ مخدوش ِ معنایی و یک لنگ در هوا بنویسد، پس همت می کنیم تا معما را حل کنیم و به تاویلی درست از متن برسیم.
بی تعارف باید عرض کنم؛ به احتمال ِ زیاد منظور ِ ایشان از بیدل " کسی است که دل ندارد ولی نه به خاطر ِ عشق بلکه به خاطر این که بی رحم است "!!! و با عواطف ِ انسانی بیگانه و شلاق می زند. البته حالا که حرف از شلاق به میان آمد بد نیست بپرسیم: رمال چرا شلاق می زند؟ کار رمال فالگیری است و تا آنجا که دیده و شنیده ایم همین الان هم در همه جای دنیا جماعت ِ رمال به وفور یافت می شود و با رمل و اصطرلاب سر و کار دارد. از سویی بی شک ( کماکان بر خلاف ِ اسم ِ ترانه ) جلاد مامور ِ اجرای شکنجه و شلاق زدن است و بعضاً بریدن ِ سر و خلاصه کارهای بیدلانه! ( البته به زعم ِ شاعر و نه زبان و ادبیات فارسی و فارسی زبانان )
عجیب است ترانه سرا که به اخلاق ِ حرفه ای ( آن طور که خود بارها گفته است ) اشراف ِ کامل دارد و قاعده ی بازی را می داند، ترانه ای می نویسد که شخصیت های روایت در کار ِ هم مداخله می کنند؟! رمال در کارِ جلاد مداخله می کند! عجیب نیست؟ در این جا چند فرضیه ی مهم مطرح می شود:
1- آیا شغل ِ دوم رمال، جلادی ست؟!
2- آیا شغل ِ دوم جلاد، رمالی ست؟!
3- آیا جلاد مرخصی رفته و رمال جای او را گرفته؟!
4- آیا رمال به جای فالگیری، حالگیری می کند؟!
5- آیا پای نفر ِ سومی در کار است که تخصص ِ دیگری دارد و هم جلادی می کند و هم رمالی؟!
6- آیا رمال از عناصر امنیه خانه است و آمده تا ترانه ای ناب و البته نایاب و اعتراضی را مخدوش کند؟!
7- چرا شیطونه ی این ترانه از هر گونه اظهار ِ نظری درباره ی رمال، خودداری کرده؟!
کمی بیشتر که غور کنیم پی می بریم که شاعر در جایی از همین ترانه می گوید: " همه وصليم به هم " و شاید همین نکته ی به ظاهر کوچک، پرده از ارتباط ِ ساده ی بین ِ رمال و جلاد برمی دارد. البته وقتی که همه به هم وصل باشیم شاید بتوانیم خودمان را جای دیگری جا بزنیم! البته این نظریه ی آنارشی مآبانه می تواند همه ی بنیان های جامعه را از بین ببرد و برای نمونه دیگر کپی رایت و حقوق مولف هم معنایی نخواهد داشت چرا که همه وصلیم به هم و چه معنی دارد کسی از کسی اجازه بگیرد وقتی به او وصل است و وحشت هم که نمی کند؟! در هر صورت رمال ِ این ترانه می تواند سرآغازی باشد بر دوره ای جدید از تاریخ ِ بشریت و بی شک آیندگان بارها با خود نجوا خواهند کرد: ای کاش رمال در این ترانه حداقل! دست از شلاق زدن می کشید چرا که فقط خودش شکست و تاریخ یلخی و کیلویی عوض شد!
از بحث های حاشیه ای بگذریم و برگردیم سر اصل ِ مطلب، سوال این جاست: چرا شاعر فرض کرده کسی که دل ندارد، بی رحم است؟ تا جایی که شنیده و خوانده ایم دل نداشتن کنایه از ترسو بودن است، همانطور که دل داشتن معنی ِ شجاعت می دهد و بسیار شنیده ایم که " فلانی دل ِ این کار و نداره " یا " این کار دل می خواد " که در هر دو مورد دل به معنای جرات به کار رفته و مسلماَ باز منظور ِ شاعر این نبوده. چرا که رمال ِ بی دل ِ فوق الذکر شلاق می زند و من حیث المجموع آدم ِ با جربزه ای به نظر می رسد.
دوباره اعتراف می کنم " من تا این لحظه پاسخی منطقی برای پرسشی که در ابتدا مطرح کرده ام، نیافته ام و باید خیلی رک بگم، به احتمال ِ قریب به یقین " جناب ِ شاعر گاف ِ بزرگی داده اند " اما وقتی پای گاف های این چنینی پیش می آید، عرصه ی شارلاتان بازی در هنر فراخ است و بی صاحاب است اگر صاحابی هم دارد خود ِ ایشانند و امثال ِ ما نابلدان را ــ شکر ِ خدا ــ بدان در راه نیست! محض ِ اطلاع مهم ترین روزنه ی گریز در چنین موردی آشنایی زدایی است، ماجرا از این لحظه با مزه خواهد شد، شدید! راستی حیف فرصت نشد درباره ی نیزاری که در این ترانه بیزار شده یا بی زار ! صحبت کنم، خدا لعنت کند این رمال ِ وقت نشناس ِ بد پیله را!



