ــ می بخشید! ولی سادگی ِ شما یه نقص ِ جدیه!
*
گوئیندو: عالیجناب! من خوشبخت نیستم!
کاردینال: کی گفته باید باشی؟! این که وظیفه ی تو نیست! کی بهت گفته ما به دنیا می آییم تا خوشبخت باشیم؟!
( هشت و نیم، فدریکو فلینی )
----
اول خودش و به شکل ِ بستنی ِ یخی و بعضاً قیفی به ما معرفی کرد، کمی بعدتر چرخ و فلک شد و بعدها نمره ی بالا تو املاء و ریاضی. کم و بیش عادت کردیم که با چیزای دیگه اشتباه نگیریمش. عکس ِ مریلین مونرو شد و همین طور ادامه داد تا رسید به دوازده، دوبل سریلی و حتی بی بی ِ پیک شد و سرباز ِ گیش. مهم ترین مشخصه ش زودگذر بودنش بود. به ثبت ِ احوال مراجعه کردیم و تنها تونستیم یه اسم ازش پیدا کنیم، اسمی که از قبل هم ازش اطلاع داشتیم: خوشبختی!
موضوعاً احمقانه بود و به غایت نامرد! بعد از کلی " پشت ِ هر شکست یه شکست ِ دیگه منتظره تا نیشش و واکنه و به ریشت بخنده " دادخواست تنظیم کردیم و به دیوان ِ عالی ِ پدربزرگ مراجعه کردیم.
ــ نه! پسرم شما جوونید و جاهل و غافل! اگه سن ِ من و داشتید و ...
ــ که می شدیم پدربزرگ!
ــ وسط ِ حرفم نپر! همین کارا رو می کنید دیگه! جمله م کامل نشده فکر می کنید منظورم و فهمیدید، هر ف که فرحزاد نیست! ممکنه فرانسه باشه! اصلاً به من چه! وقت ِ من و به خاطر ِ این کارای کوچیک نگیرید!
ــ کدوم کار ِ کوچیک پدربزرگ؟ ما داریم تا خرخره به قهقرا می ریم!
و از ما خواست که نقشه ی قهقرا رو براش بکشیم و ما این کار و کردیم و اون هم تصدیق کرد.
ــ واضح و مبرهنه که شما دارید، همین جا می رید! من چی کار کنم؟
مجبور شدیم که تمامی ِ شواهد و مدارک مون رو، رو کنیم تا معلوم شه در حق مون اجحاف شده! و اما مدارک ِ ما دال بر نیل به موفقیت و خوشبختی:
- نمره ی انضباط در کارنامه ی اتمام دوره ی دبستان، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه
- کارت پایان خدمت و بعضاً معافیت
- " پیر شی جوون " به قاعده ی ام پی تری ِ گوگوش
- دعای خیر ِ والد و والده
- بوستان ِ سعدی
- یه کامیون فال ِ حافظ از دم: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید و کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور!
- سینمای فردین
- سوء پیشینه از کلانتری ِ محل
- آشنایی با ویندوز 98 و ایکس پی
- سر کوپن
- ده لو خوشگله
- سریال ِ اوشین
پدربزرگ صبر نکرد تا قسمت ِ اول ِ اوشین تموم بشه و هر چی از دهنش دراومد به ما و یه عده ی دیگه که از آوردن ِ اسم شون معذورم داد و پا شد و رفت و درم یه جور پشت ِ سرش بست که هیچ وقت نتونسیتم بازش کنیم. سال ها از اون ماجرا می گذره و ما کماکان پشت ِ این در ِ بسته ایم تا پدربزرگ بیاد.
زیاده عرضی نیست!





