![]() |
![]() |
|
|
اين كه زاده ی آسيايی و می گن: جبر ِ جغرافيايی اين كه پا در هوايی و صبحونه ت شده سيگار و چايی (محسن خان نامجو) . . . عجيب است اين هوا، اين روزها، اين ابرها، اين فصل زمين گويی دوباره مرگ را تكثير خواهد كرد! زمان بيهوده می گردد، مجالی نيست تا رفتن بگو: آيا دوباره نوشدارو دير خواهد كرد؟! . . . "مرگ" بهترين چيزيه كه می تونه يكی اسفندماه هديه بگيره!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:47 توسط سعید کریمی |
|
|
گفتم: این چیست؟ بگو٫ زیر و زبر خواهم شد! گفت: می باش چنین زیر و زبر٫ هیچ مگو! (حضرت خداوندگار مولانا)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:2 توسط سعید کریمی |
|
|
ما بیهوده ماه را بزرگ می پنداشتیم و با طوسی ِ احمقانه ای نقاشی هایمان را پُر می کردیم. یعنی که ما به ماه احتیاج داریم!
اینجا سال هاست که ماه نمی بارد به ما کمی ماه بدهید.
ساده نیست، گاهی اوقات هیچ چیز ساده نیست. همین که صبح چشم باز می کنی و درد ِ غامض ِ بودن رویاروی توست. بیداری ات نمی آید و خوابت نمی بَرَد. لعنت! لعنت به تمام ِ تضادهای تاریخ! لعنت به تو! لعنت به تو که تمام ِ تضادهای تاریخ را در جیبت گذاشته ای و همه جا را تاریک کرده ای. با این همه تاریکی، ماه به کارت نمی آید. پا شو! هیچ گاه روز فرا نخوهد رسید، پا شو! هیچ گاه روز فرا نخواهد رسید، پا شو!
ما بیهوده ماه را بزرگ می پنداشتیم و با طوسی ِ احمقانه ای نقاشی هایمان را پُر می کردیم. یعنی که ما به ماه احتیاج داریم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:16 توسط سعید کریمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:24 توسط سعید کریمی |
|
|
فرو گذاشته ای شست ِ دل، در این دریا! نه ماهی ای بگرفتی نه دست می داری! چگونه برقی آخر که کشت می سوزی؟! چگونه ابری آخر که سنگ می باری؟! (خداوندگار مولانا جلال الدین) * * * ![]() هر چند میثم خان یوسفی از بزرگان عرصه ی تفکر و تحیر و تشکر و تنفر و تصور و تطور و تغیر و تدبر و تخبر و تلنگر و چند تا تچَی یُز ِ دیگه! خبر داده بود، لیک دیدم این همه پست بی مصرف و بی کامنت و بی خواننده می ذارم، اینم قاتی همونا: دو هفته نامه رویش بالاخره منتشر شد. هر شماره بیشتر از سی صفحه به موسیقی اختصاص خواهد داشت و سرویس موسیقی ش هم بر عهده ی روزبه بمانی، میثم یوسفی و حقیر سراپا تقصیر است. مطالبی که تو شماره اول نوشته ام: گزارشی از آلبوم احسان خواجه امیری نقدی بر موسیقی این آلبوم (سلام آخر) پ.غ.م.د و بازرس ژاور که مطلب با مزه ای ست درباره ی موسیقی زیر زمینی و ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:2 توسط سعید کریمی |
|
|
اون سال بارون نیومد، حتا یه چیکه. تا هفت آبادی اون ورتر خبری از بارندگی نبود. تابستون هر روز گرماش و بیشتر به رخ می کشید و بیشتر یادمون می اومد که اون سال بارون نیومده. از تو هیچ خوابی، هیچ ابری رصد نشد، هیچ فالگیری ردی از آب تو فال ِ اون سال ِ ما پیدا نکرد. چاه ها هر روز خسیس تر می شدن، تا روزی که سطل ها مون و پُر ِ ماسه کردن و فرستادن بالا. تنها رودخونه ی ده خشک شده بود، پُر ِ لاشه ی غورباغه های نگون بختی که معنی ِ نفرین و نمی دونستند ولی شدت ِ آفتاب و نبود ِ آب و به خوبی درک می کردند و شاید به خاطر ِ همین درک بود که تو سایه ی سنگ ها قایم می شدند و صبر می کردند تا بمیرند و دم ِ آخر ِ مُردن تو آفتاب می اومدن تا قاتل شون و بهتر لمس کنند و بعد چشماشون و می بستند و تلف می شدند. تک تک ِ چاه ها به هم اقتدا کردند و هیچ آبی واسه خوردن نموند. حیوونا اکثراً حروم شده بودند و اونایی هم که مونده بود و می دادیم کدخدا ببره شهر، بفروشه و چند بشکه آب برامون بیاره. آب، نرخ ِ طلا شده بود، فقط وقتی تشنه گی می ریخت تو کاممون و تا جیگرمون و می سوزند، لبی تر می کردیم و سعی می کردیم تشنه مون نشه. روزا خونه می موندیم و بیرون نمی رفتیم تا بلکه تشنه گی عقب بیافته. هر چند بیرون کاری نداشتیم، وقتی آبی نداشتیم. تشنه گی و صبر، بدنهامون و قوی کرده بود و بعضی از ما می تونست تو روز فقط دو قطره آب بخوره. یادمه تو اون روزا خبر آوردند که یکی از دهاتی ها یه هفته است آب نخورده، اولش باور نمی کردیم، رفتیم پیشش، برهوت بود، شکل ِ کویری شده بود که پیرهن، شلوار تنش کردند و سرش یه کلاه نمدی گذاشتند. نا نداشت چیزی بگه، جاش، پسرش حرف می زد: "آره بابام یه هفته ست آب نخورده، بابام یه قهرمانه، تشنه گی حریف ِ بابام نمی شه". آره راست می گفت، هیچ وقت تشنه گی نتونست حریف ِ باباش بشه، حتا تکونش بده، بیست و هفت روز آب نخورد و لب از لب وا نکرد، تا خبر آوردند که مُرده! پا شد و رفت تو قبر خوابید. چشمای پسرک اشکی واسه ریختن نداشت، یه تیکه ابر توش تَرَک زده بود، ابری که هیچ وقت نتونست بباره. شب ِ یتیم شدنش خورد شد و ریخت زمین. بهش می گن: پرتاب شده گی! یه تعبیر ِ مهم و مسخره ی اگزیستانسیالیستیه! شاید باید توضیح بدم که چرا مهم و مسخره رو با هم آوردم! خب! خیلیا عقیده دارند که چیزهای مهم مسخره اند و چیزهای مسخره استعداد ِ عجیبی واسه مهم شدن دارند! چشمت و وا می کنی، می بینی: وسط ِ یه بازی ای و نوبت ِ حرکت ِ توئه و زمان داره جلو می ره، تو باید حرکت کنی، فرصت تنگ تر از اونه که بتونی داد بزنی: "نه! بازی ای که خودم شروع نکردم و ادامه نمی دم!" همه چیز از این ضمیر مزخرف ِ "خودم" شروع می شه، کدوم "خودم"؟! همون "خودم"ی که می خواد بازی و ول کنه؟! یا همون "خودم"ی که تا قبلش و بازی کرده؟! سوال ِ مزخرفیه، قبول دارم اما بحثم رو ریشه های این مزخرف بودنه، جواب ِ یه سوال می تونه سوالی و مزخرف کنه یا اون و درست نشون بده. اینم نکته ایه تو این روزای بی نکته گی! کلاه ِ لبه دار ِ مشکی ِ بلندی رو سرش بود، با یه عصای کج و معوج. قدش بلند بود و لاغر، زیادی لاغر ولی با این حال وقار ِ خاصی داشت، چشماش به رودخونه مون می زد، وقتی که آب داشت! با کت ِ چارخونه درشت ِ زیتونی ـ قهوه ای و شلواری طوسی و کفش ِ چرمی ِ قهوه ای. مرموز بود و نبود! یعنی وقتی حرف می زد، حس می کردی سالهاست می شناسیش و تو یکی از همین دهات ِ دور و بره و وقتی ساکت می شد، شرط می بستی از یه سیاره ی دیگه اومده و حتا پدربزرگتم اون و ندیده. یه روز صبح تو میدون ِ وسط ِ ده دیده بودندش که دنبال ِ آرایشگاه می گرده. به خاطر ِ همون غریبه، آرایشگر مجبور شده بود، بعد از مدت ها مغازه شو وا کنه، البته به شرط ِ اصلاح ِ خشک (بی آب)! غریبه آخر ِ اصلاح گفته بود که "من اونقدری آب دارم که بتونم همه ی ده و توش غرق کنم!" تو اون لحظه کسی به این جمله توجه نکرده بود تا ظهر ِ اون روز که تو میدون ِ شهر معرکه گرفت و همه ی ظرفای خالی ِ ده و پُر ِ آب کرد. بعدش با حالی که معلوم نبود، غروره یا تواضع! تعظیم کرده بود و از مردم خواسته بود که خونسرد باشند و اینقدر محتاج ِ آب نباشند و یه جمله ی جالب هم گفته بود: چیزی که تو دنیا زیاده، آبه! هیچ می دونید "سه چهارم ِ کره ی زمین، آبه!؟" هیچکدوم از هم دهاتی ها این حرف و نتونست باور کنه، نه به خاطر ِ اینکه جغرافی شون ضعیف بود، نه! تو ده ِ ما هیچ آبی پیدا نمی شد و ده ِ ما کاملاً روی کره ی زمین بود! لحظه های اول ِ این اتفاق، همه غریو ِ شادی سر دادند و کِل کشیدند. بعضی دستاشونا به آسمون بردند و "خدایا شکرت" گویات به سجده افتادند. هنگامه ی غریبی بود. یه کم از ماجرا گذشته بود که مردم تازه به شگفتی ِ ماجرا پی بردند، خبری از غریبه نبود! این همه آب، یه دفه از منبع ِ نا معلومی ریخته بود تو تموم ِ ظرفای خالی ِ ده، حتا استانبولی ها و دلوهای لاستیکی پُر آب شدند و این نشان از سخاوت ِ معجزه ی اون غریبه بود. بعضی ها با شک آب و بو می کردند و جرات نداشتند آب و بخورند، اول از همه بچه ها از آب خوردند و بعد پیرتر ها، همه ی نظرها حاکی از گوارا بودن و دلچسبی ِ آب داشت. تو کمتر از 20 دقیقه، همه ی اهل ِ دهاتی از آب خورده بودیم. آبی که برای بعضی ها طعم ِ رودخونه ی خشک شده ی ده و می داد و برای بعضی ها مزه ی نوشیدنی های شهری ها رو. مهم تعدد ِ روایت ها نبود، مهم رفع ِ تشنه گی بود! تا شب کسی غریبه رو ندید و این غیبت تا سه روز ادامه داشت. دقیقاً یادمه یک شنبه، یک شنبه ای یُبس و مزخرف که فقط به درد ِ لعنت می خورد و کفر گفتن. غریبه طرفای عصر مثل ِ یه روح تو میدون ظاهر شد. کسی دقیق ندید از کدوم طرف اومده. با صدای بلند "عصر به خیر" گفت. همه ی کسایی که تو میدون بودند با شادی به طرفش دویدند. این بچه ها بودند که اول بهش رسیدند. با بچه ها مهربون بود. ریش سفیدا یک یک باهاش دست دادند و ازش تشکر کردند. کدخدا اون و به خونه ش دعوت کرد. تو خونه ی کدخدا، سه تا ریش سفید ِ دیگه بودند که یکی ش پدربزرگم بود. پدر بزرگ هیچ وقت بهم نگفت که دقیقاً تو اون اتاق چی گذشته ولی اینقدری بو بُرده بودیم که توافق کرده بودند فردای اون روز غریبه تو میدون ِ ده سخنرانی کنه. وقتی خبر همه جا منتشر شد، هیشکی آروم و قرار نداشت، همه چی از حالت ِ عادی خارج شده بود، همه با چک و لگد و نذر و دعا عقربه ها رو به جلو هل می دادند تا ظهر ِ فردا بشه و سخنرانی ِ غریبه رو بشنوند و احتمالاً معجزه ش و دوباره ببینند. از قل قل ِ یه ریز ِ قلیونا می شد فهمید که همه چی تحت الشاعه سخنرانیه. اون شب حتا پدر بزرگ توخونه ی ما شاهنامه رو تعطیل کرد و رستم و شبونه تنها گذاشت. فرداش شنیدیم که تو خونه ی خان عمواینا هم امیرارسلان مسدود بوده. فردا رسید، زودتر از اونی که بشه یه پاراگراف یا دست ِ کم چند جمله رو به توصیفش اختصاص بدم. صبح با عجله رسیده بود و لب ِ نرده ها تو بالکن وایساده بود و نورش و پاشیده بود رو شیشه های نیمه شکسته ی خونه مون. صدای گاوا از تویله می اومد و غرولندهای پدربزرگ از ته ِ حیاط. ــ از روده درازی بدم می آد و نمی خوام با حرفام وقتتون و بگیرم. اگه لحنم عامیانه است حمل بر بی ادبی نشه، دو دلیل داره: یکی ش احساس ِ صمیمیته و دیگری این که من این قصه رو نمی نویسم و نویسنده ش سعید کریمیه که خب دوست داره این جوری بنویسه، مطمئناً اگه فرصت بود تا خودم بنویسم لحنم و پُر طمطراق تر و رسمی تر انتخاب می کردم، بگذریم از اونجا که از روده درازی که ادبا بهش می گن:اطناب، بدم می آد خیلی مختصر و مفید می گم. هر کی بتونه سه روز نخنده، واسه همیشه بهش آب آشامیدنی می دم، هیمشه گوارا و تازه، مثل ِ آبی که چند روز پیش بهتون دادم. این قانون شامل ِ لبخند و تبسم هم می شه. گریه مانعی نداره ولی نباید به شکلی باشه که با خنده اشتباه گرفته شه، مستحضرید که بعضی ها، خندیدن شون، شبیه گریه کردن شونه و من مواظب خواهم بود که کسی خطا نکنه. کسی سوالی داره؟! ــ از کجا معلوم دروغ نمی گی؟! چه تضمینی وجود داره؟! ــ تضمین ِ من، معجزه مه که همه تون دیدید. ثانیاً نخندیدن ِ شما چه نفعی واسه من داره؟! این فقط یه برنامه ی جادوییه که پیش از این ثابت شده. دیگه هیشکی هیچی نگفت و همه با بهت به هم نگاه می کردند. همه ی نگاه ها خشک و رسمی. انگار تو صف ِ پرداخت ِ قبض های مالیاتی اند! شب ِ اول رستم و به شغاد سپردیم و فهمیدیم که باید زور بزنیم تا ابروهامون و لب مون و سفت کنیم تا مبادا خنده ای تو صورتمون دیده شه، هر چقدر هم کم رنگ از خنده پرهیز می کردیم. شب ِ دوم امیر ارسلان و به قمروزیر دادیم و یاد گرفتیم که فک مون و سفت کنیم و دندون هامون و بهم فشار بدیم تا احتمال ِ هیچ تبسمی نباشه. شب ِ سوم و بی قصه سر کردیم و به سکوت عادت کردیم و یقین داشتیم که وقتی هیشکی هیچی نگه، محاله خنده ت بگیره، "سکوت خنده دار نیست، سکوت، مشق ِ مرگه". اینو آخر ِ شب پدر بزرگ تو گرامافونش گفت و صداش و ضبط کرد، صفحه ش و شاید هنوز داشته باشم. ظهر ِ روز ِ موعود رسید، غریبه به شکلی مرموز پیدا شد و رو سکو رفت. ــ از روده درازی بدم می آد و نمی خوام با حرفام وقتتون و بگیرم. اگه لحنم عامیانه است حمل بر بی ادبی نشه، دو دلیل داره: یکی ش احساس ِ صمیمیته و دیگری این که من این قصه رو نمی نویسم و نویسنده ش سعید کریمیه که خب دوست داره این جوری بنویسه، مطمئناً اگه فرصت بود تا خودم بنویسم لحنم و پُر طمطراق تر و رسمی تر انتخاب می کردم، از اونجا که از روده درازی که ادبا بهش می گن:اطناب، بدم می آد خیلی مختصر و مفید می گم، از الان تا 5 دقیقه دیگه صبر کنید تا واسه همیشه آب داشته باشید. ( بعد به مسخره ترین شکل ِ ممکن به ساعت مچی ش که به ساعت ِ دیواری بیشتر شبیه بود تا مچی، خیره شد و همزمان با پاهاش با سرعت ِ آهسته ادای رقص ِ لزگی رو در آورد، صحنه ی جداً مضحک و فکاهه ای بود و عجیب اینکه هیشکی نخندید جز پسر ِ خل و چل ِ کدخدا که دلش و گرفته بود رو بالا پشت ِ بوم و از خنده داشت روده بر می شد. این کار به چند تا فحش ِ آبدار و رکیک و غیر قابل ِ ذکر ِ کدخدا منجر شد، ولی پسر ادامه داد) ــ ده... نه... هشت... هفت... شیش... پنج... چهار... سه... دو... یک و تمام، آقایون و خانم ها قرار ِ ما تموم شد، شما ها دیگه هیچ وقت تشنه نخواهید شد، به خونه هاتون برگردید و از این آب ِ گوارا بنوشید و خوش باشید، گوارای وجود! اینا رو گفت و اومد پایین و راهش و به طرف ِ شمال گرفت و رفت و دیگه هیچ وقت هیشکی ندیدش؛ حتا پدربزرگ! چند نفری که ظرف با خودشون آورده بودند اولین شاهدان ِ معجزه ی شماره ی دو بودند، ولی انگار نه انگار! خیلی سرد به بقیه نگاه می کردند. دیگه خبری از غریوهای شادمانه ی معجزه ی شماره ی یک نبود. همه با سردی و رخوت از هم دیگه دور شدیم، همه سعی می کردند کماکان با اشارات دست و سر حرف بزنند و از صوت استفاده نکنند. وقتی برگشتیم خونه همه ی ظرفا رو پُر ِ آب دیدیم. معجزه ی شماره ی دو چند قانون ِ ساده داشت: 1- ظرفا هر شیش ساعت تو یه آن، پُر آب می شدند، این موضوع شامل ِ همه نوع ظرفی می شد، از استکان های کوچیک ِ چایی گرفته تا خَُمره های بزرگ ِ سفالی. 2- این موضوع شامل ِ ظرفهای خالی بود و ظرفهایی که آب داشتند، هر چقدر هم کم، دیگه پُر نمی شدند. 3- محدوده ی عملیاتی ِ این معجزه فقط شامل ِ ده ِ ما بود و اگه کسی به ده ِ مجاور می رفت، دیگه ظرفهاش پُر آب نمی شد. 4- سوراخ بودن ِ ظرف، مانع ِ پُر شدن ش نمی شد و فقط وقتی که ظرفی کامل می شکست یا تغییر حالت می داد از این معجزه استثناء می شد. 5- ظرفهای بر عکس نمی توانند پُر آب شوند، لطفاً آنها را به شکل ِ درست بر روی زمین قرار دهید. با توجه به سادگی و فراگیری ِ معجزه، هیچ مشکلی برای هیچ کس پیش نیومد و ما دیگه با تشنه گی مشکل نداشتیم و اساساً به طور ِ جدی تشنه مون نمی شد. با توجه به سخاوت ِ معجزه ی شماره ی دو، ده ِ ما به بزرگترین وارد کننده ی ظروف ِ غول پیکر در استان تبدیل شد و با ذخیره ی آب تونستیم زمینای کشاورزی و احیاء کنیم. حتا تونستیم چند تا استخر ِ تفریحی هم بسازیم که دو تاشون هنوز همه به طور ِ کجدار و مریز تو ده فعال اند. این معجزه یه پیامد ِ مهم داشت که بعضی ازش به عنوان یه مشکل یاد کردند و بعضی حُسن و یه عده آدم ِ میانه روی بی خاصیت هم بوده و هستند که می گن این یه ویژگی ِ خنثا و ساده ست. ما دیگه نتونستیم لبخند بزنیم یا بخندیم، هیچ وقت، هیچ کدوم از ما نتونست بخنده. عضلات ِ صورتمون کاملاً سفت شده بود و فاقد ِ انعطاف، حتا گریه هامون هم متوقف شد. همه ی صورت ها تو همه ی ساعات ِ شبانه روز و همه ی حالت ها رسمی و خشک بود. حتا تو خوابامون هم کسی دیگه نمی خندید و همه جدی و عبوس بودند. البته به جز یه خواب، خوابی که پدربزرگ دیده بود و توش شغاد تو نخجیرگاه به دام ِ خودش افتاده و رستم سر ِ چاهه و داره با صدای مهیبی می خنده! این خواب و پدر بزرگ اون موقع واسه کسی تعریف نکرد و ما اخیراً لابه لای غزلیاتش پیدا کردیم. اون سالها عشاق ِ ده با رسمیت ِ آزار دهنده ای هم دیگه رو ملاقات می کردند و می بوسیدند، بوسه هایی که به یه تکلیف ِ اداری می مانست تا حادثه ای احساسی. مادرا با چهره ای سرد و عبوس بی این که تغییر ِ محسوسی تو چهره شون دیده شه، بچه به دنیا می آوردند و پدربزرگا با رسمیتی مضحک، تولد ِ نوه هاشون و جشن می گرفتند. با توجه به یکسانی ِ چهره ها تو همه ی ساعات، هنر ِ نقاشی و عکاسی تو ده ِ ما از رونق افتاد. نویسنده ها و شاعرا تو هیچ اثری نمی تونستند خوشحالی شخصیت هاشون و توصیف کنند و فقط می نوشتند "فلانی از شنیدن فلان خبر خوشحال شد و به خوردن ِ چای ِ تلخش ادامه داد! " هیچ خبری از چهره ها تو آثار هنری و حتا نوشته های روزنامه ای نبود. انگار که هیشکی چهره نداشت. روزگار ِ غریبی بود. اون نسل دیگه هیچ وقت تشنه گی رو حس نکرد و حتا تو دایره المعارف های ده، روبروی تشنه گی نوشتند: حالتی بد، بسیار بد! مقابل ِ این رویه نسل ِ جدیدی بود که کم کم داشت پا می گرفت، نسلی که تشنه نبود ولی می تونست بخنده. همین ویژگی به شکاف ِ عمیق ِ بین ِ نسل ها در ده ِ ما منجر شد و آثارش تو هنر و ادبیات و فلسفه و ورزش و حتا صنعت ِ اون دوره کاملاً مشخصه. توضیح این که نسل ِ بی خنده خونه های بی پنجره و کوچه های بن بست و بی پیاده رو رو دوست داشت، ولی نسل ِ جدید با همه ی اینا مخالف بود و حتا در یه اقدام ِ وهن آمیز و بی شرمانه، خونه ای رو ساختند که همه ی دیواراش و حتا سقفش از پنجره ساخته شده بود و این کار به موج ِ شدید ِ اعتصاب و اعتراض تو ده انجامید. باید اعتراف کنم من یکی از چند یادگار ِ معدود ِ اون نسلم. نسلی که نمی خنده، ولی می خنده! و می خنده، ولی نمی خنده! سخته باور کنی دیگه تشنه ت نمی شه، سخته! پیشتر گفتم که بهش می گن "پرتاب شده گی" فیل ِ سیاهت و تکون بده و بذار جلوی شاهت تا رفع ِ کیش کنی، کرنومتر و بزن تا زمانت و هدر ندی! تو فقط یه رخ و یه پیاده عقبی و هنوز داری بازی می کنی، مهم نیست یادت نمی آد کی اون رخ ِ لعنتی و عقب افتادی، مهم خود ِ این بازی ِ لعنتیه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:21 توسط سعید کریمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
درج ِ کل یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب، روزنامه، نشریه، سایت، وبلاگ و ... بی اجازه ی نگارنده ممنوع و قابل ِ پیگرد است.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| بایگانی موضوعی |
|
روزنوشت شعر و ترانه مقاله اتاق تشریح درباره ی مکث در مه نبش قبر |
| پیوندها |
|
اسد وجودی علی احمدی ساناز صفایی محمد نویری میثم یوسفی امید صیادی حمید تقی پور حسن علیشیری المیرا آقازاده مونا برزویی یغما گلرویی از عشق چیزی بگو |
|
RSS
|