![]() |
![]() |
|
|
به نظر ِ شما موضوع ِ نقاشی بالا چیست؟! تا می تونید زور بزنید و حدس بزنید، باشد که درست از آب دربیاد و رستگار بشید! نقاشی اثر طبع ِ امیرمحمودبیات، خواهرزاده ی پنج ساله ی من است. او زیاد نقاشی می کشد و از لحاظ ِ سبکی و زیبایی شناسی، همانند ِ بسیاری از کودکان از پابلو پیکاسو متابعت می کند و بهتر آن است که بگوییم پیکاسو از او پیروی می کند! هر گاه او را می بینم، نقاشی هاش را برایم می آورد و درباره ی بسیاری از تصاویر شرح می دهد. چند هفته پیش این نقاشی که مشاهده می کنید را در دفترش دیدم و پرسیدم که: دایی جون این چیه؟! و اون خیلی ساده گفت: این شبه، اینم صبحه! به من حق می دید که دچار ِ شگفتی بشم از این انتزاع ِ ژرف و سورئالیسم! جسمیت دادن به زمان واقعه ی ساده ای نیست، ولی خب به هرحال به سادگی در نقاشی ِ امیر اتفاق افتاده است. برای آشنایی ِ بیشتر با آثار ِ این هنرمند ِ خردسال ِ سورئال، به نقاشی ِ زیر توجه کنید که یکی ش مشخصاً گله و اون یکی کافه گلاسه! و این هر در کنار ِ هم اتفاق افتاده، همنشینی ِ این دو در کنار ِ هم جالب ِ توجه است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:9 توسط سعید کریمی |
|
|
یکی را از ملوک، کنیزکی چینی آوردند، خواست در حالت ِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد، ملک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لب ِ زبرینش از پره ی بینی در گذشته بود و زیرینش به گریبان فروهشته، هیکلی که صخرالجن از طلعتش برمیدی و عین القطر از بغلش بگندیدی تو گویی تا قیامت زشت رویی برو ختم است و بر یوسف نکویی ! چنان که ظریفان گفته اند: شخصی نه چنان کریه منظر کز زشتی ِ او خبر توان داد آنگه بغلی، نعوذبالله ! مردار به آفتاب ِ مرداد ! آورده اند که سیه را در آن مدت نفس طالب بود و شهوت غالب، مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت! بامدادان که ملک کنیزک را جست نیافت، حکایت بگفتند. خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام ِ جوسق به قعر ِ خندق دراندازند. یکی از وزرای نیک محضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: سیاه ِ بیچاره را در این خطایی نیست که سایر ِ بندگان و خدمتگاران به نوازش ِ خداوندی متعودند. گفت: اگر در مفاوضه ی او شبی تاخیر کردی، چه شدی؟! که من او را افزون از قیمت ِ کنیزک داداری کردمی. گفت: ای خداوند ِ روی زمین نشنیده ای: تشنه ی سوخته بر چشمه ی روشن چو رسید تو مپندار که از پیل ِ دمان اندیشد ملحد ِ گرسِنه در خانه ی خالی بر خوان عقل باور نکند کز رمضان اندیشد! ملک را این لطیفه پسند آمد و گفت: اکنون سیاه، تو را بخشیدم با کنیزک چه کنم؟ گفت: کنیزک، سیاه را بخش که نیم خورده ی او هم او را شاید! هرگز آن را به دوستی مپسند که رود جای ناپسندیده تشنه را دل نخواهد آب ِ زلال نیم خورد ِ دهان ِ گندیده ! گلستان سعدی، باب اول، در سیرت ِ پادشاهان، تصحیح محمد علی فروغی شرح و وصف ِ زیبایی ِ کلام ِ شیخ ِ اجل، فراتر از زبان ِ الکن ِ چون منی است، تنها می توانم شما را به دوباره خواندن ِ گلستان پند دهم! بی هیچ اغراقی یکی از لذات ِ دانستن ِ زبان ِ پارسی، خواندن ِ گلستان است. تنها به چند اشاره ی کوچک بسنده می کنم: 1- از قدیم الایام چینی ها در صادرات ِ جنس ِ لطیف اشتهار داشته اند و کماکان دارند و یحتمل خواهند داشت! 2- همانقدر که سعدی هنگام ِ مدح، زیبا و بلیغ سخن می گوید و ممدوح ِ خویش را به جامه ی فاخر ِ کلامش می آراید، هنگام ِ ذم نیز جادویش مذموم ِ بیچاره را نابود می کند: تو گویی تا قیامت زشت رویی برو ختم است و بر یوسف نکویی ! ! ! و تعبیر ِ "مردار به آفتاب ِ مرداد !" که بعید می دانم انزجاری بیش از این را بتوان در ذهن مجسم کرد! 3- "مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت!" ااز این موجز تر و معجزه آساتر نمی توان صحبت کرد آنهم درباره ی اتفاقی مهم که به خشم ِ پادشاه می انجامد. چنین بلیغ درباره ی هم بستری سخن گفتن تنها از سعدی بر می آید و بس! 4- مُهر برداشتن یا همان که امروزه پرده برداری! نامیده می شود موضوع ِ مهمی در نظر ِ پادشاه و سعدی است، تا آنجا که چندین بار لفظ ِ نیم خورد در متن به کار رفته است و پیداست که عدم ِ پیشرفت های پزشکی در آن دوره، ریشه ی بسیاری از اعدام ها بوده است! 5- رفتارشناسی ِ پادشاهان ِ قصه های سعدی، خود می تواند موضوعی مفصل و مفید برای تحقیق باشد، پادشاهانی که به رغم ِ خودرائی، با گفتمان بیگانه نبوده و نظر ِ وزرای نیک محضر را شنیده و به آن عمل می کرده اند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 4:31 توسط سعید کریمی |
|
|
نزدیک ِ چهارده ساله چیزایی می نویسم که عقلا بهش می گن: شعر! بعد از این همه وقت خوشوقتی م اینه که می تونم از شعر ِ خوب بیشتر لذت ببرم و گرنه به قول ِ حافظ "ما بدان مقصد ِ عالی نتوانیم رسید/ هم مگر ..." در کوی تو مشهورم و از وصل ِ تو محروم گرگ ِ دهن آلوده ی یوسف ندریده! جداً چه طور می شه جادوی سعدی رو در چنین جاهایی دید و از فرط ِ حیرت در آستانش زانوی ادب به زمین نکوفت (فعل ِ زد در این جا بی هیچ تعارفی، فاقد ِ کاربریه!) از این سطر به بعد خا ط ر ه ی طولانی من از یه شب ِ سرد و طولانیه! پس اگه حوصله ش و ندارید الساعه ضربدر ِ کنار ِ صفحه رو بزنید و بی خیال ِ این نوشته بشید و یقین کنید که چیزی رو از دست ندادید. بهونه ی این نوشتن هم زیاد قابل ِ شرح و بیان نیست، بیشترش به دلتنگی م بر می گرده که این روزا گلوی روزم و حنجره ی شبم و چسبیده و ول کن نیست، علت ِ ملموسش سرمای غریب ِ این روزهاست! قصه بر می گرده به زمستون ِ هفتاد و هفت، زمستونی که مثل ِ همین زمستون ِ نکبتی سرد بود و مزخرف و مثل ِ همه ی زمستونایی که دیدم ضجه زای و طاقت فرسای. حسن صادقی پنجاه و پنجی بود و بچه ی میدون غار، تو یه تولیدی، سر ِ نواب بود با هم آشنا شده بودیم و از اون تولیدی زده بودیم بیرون و اون رفته بود تو تیردوقلو لی می دوخت و من با این که تا اون روز فقط پارچه ای دوخته بودم به اصرارش رفتم اونجا و یه هفته لی دوختم که کار ِ مزخرف و زمختی بود و ربطی به سابقه ی پارچه ای دوزیم نداشت. اونجا با حسین ابراهیمی آشنا شدیم که پنجاه و هفتی بود و بچه ی بیست متری منصور، دوازده متری ابراهیمی. سه تایی با هم تصمیم گرفتیم مستقل شیم و تولیدی بزنیم! توضیح این که رویا و سودای همه ی چرخکارا همیشه ی تاریخ، تولیدی زدن و رَستن از قیود ِ خر حمالی واسه صاب تولیدیه. واسه شروع این شراکت می بایست هر کدوم یه چرخ می ذاشتیم و یه کم هم چپ، (سرمایه، اندوخته) چندرغاز مایه تیله که به خنسی نخوریم. من طبق ِ معمولی که نمی دونم از کی معمول شده و هنوزم با سماجتی غریب و شناعتی موهوم پا برجاست هیچ پس انداز و سرمایه ی اندوخته ای نداشتم، دست به دامان ِ عموم شدم که "عموجان دویست، سیصد تومن قرض بده تا با اینا شریک شم". عموم طبق احتیاطی دهاتی مسلک! من و از این کار بر حذر داشت و پولی بهم نداشت و این آینده نگری به طور ِ کاملاً تصادفی (رو قید ِ کاملاً، کاملاً اصرار دارم!) درست از آب دراومد و من از ضرری هنگفت، یعنی همون مبلغ ِ فوق الذکر جون ِ سالم به در بردم! مکان ِ تولیدی زیر زمین ِ خونه ی حسین ابراهیمی بود. خونه شون شمالی بود و هشتاد، نود متری، تا یادم نرفته بگم حسین عشق ِ بدنسازی بود و هیکل و از این جور خزعبلات! زیر زمینی که می گم یه آب انبار ِ قدیمی بود که قدمتش شیرین به هفتاد سال می رسید. زیر زمینی دو در دو که سقفش حدوداً صد و شصت بود و من نمی تونستم توش سرپا وایسام! حسن صادقی یه ژوکی (از مارک های معروف و خوب ِ چرخ خیاطی) داشت، اونو آورد و یه دویست هم از داداشش قرض گرفت واسه یه راسته ی دیگه و چرخ زیگزال (درستش زیگ زاگه ولی همه ی خیاطا زیگ زال تلفظ می کنن!) و بقیه ی خرت و پرا مثل ِ قیچی و اتو ... به زور چرخا رو تو اون زیر زمین جا کردیم، طوری که اون وسط به زور یه نفر می تونست بشینه! با این همت ِ عالی تولیدی افتتاح شد! حسن و حسین صاب تولیدی بودند و دو شریک ِ به روایتی شفیق(که بعداً معلوم شد این روایت مخدوشه و شفقتی در کار نیست!) و من تنها چرخکار ِ این تولیدی که به رسم ِ رفاقت به اونجا تبعید شده بودم به اون زیر زمین ِ نمور به جای این که یه جای درست و درمون کار کنم. اساساً همه ی زندگی ِ من این شکلی بوده که من تو جایی دنبال ِ چیزی می گشتم که اون چیز اصلاً نمی تونسته اون جا وجود داشته باشه حتا به زور ِ معجزه! من قرار بود اونجا پول در بیارم که پولی در نیومد و ... انگار که وسط ِ اقیانوس ِ آرام دنبال ِ خشکی باشی یا وسط ِ کویر ِ لوت، پی ِ یه رج سپیدار ِ سبز بگردی! دلخوشی، عشق، خوشبختی، آرامش چیزایی بود که من دنبالش بودم ولی تو جایی که این واژه ها نمی تونستند اونجا حضور داشته باشند و فکر می کردم هستند و زمان نشون داد که "یافت می نشود، جُسته ایم ما" ولو به اندازه ی یه چایی دم کردن! ماشین آلات ِ رویای ِ تولیدی عبارت بود از: چرخ ِ ژوکی ِ حسن + دو تا چرخ ِ راسته ی شانگونگ که چینی بود و مزخرف بود. ولی خوبیش تو آک(= نو) بودنش بود که به همین دلیل سهم ِ حسن و حسین شد و من پشت ِ همون ژوکی ِ درب و داغون نشستم. اسماً ژوکی بود و رسماً فرغون! یا زیر می ریخت یا رو، نخ پاره می کرد و کمپلتش میزون نبود و صداش مزخرف و کار پیش برش قراضه بود و خلاصه به دلیل ِ همین دلایل + رفاقت سهم ِ من شده بود. (توضیح دادن ِ این اصطلاحات مفصله و بی خیالشون می شم!) صاحبان ِ تولیدی ِ مذکور از اونجا که پولی نداشتند فقط می تونستند مزدی دوزی کنن. توضیح ِ کوتاهی درمورد ِ این واژه ی مقدس می دم تا موضوع بیشتر براتون ملموس باشه. مزدی دوزی عبارت است از گرفتن ِ کار ِ برش خورده + خرج کار از یه تولید کننده ی واقعی و دوختنش تو تولیدی ِ خودت! این وسط مثلا اگه قرار بود مزد ِ چرخکاری ِ یه کار دویست تومن باشه، مزدی دوزی ش می شد دویست و پنجاه و خونه پُرش سیصد و این وسط سود ِ چشمگیری! دست ِ اون آدم ِ مزدی دوز و می گرفت. البته می بایست، مزد ِ چرخکار و هزینه ی رفت و آمد و پول ِ برق و کرایه مغازه رو از این سود ِ چشمگیر کم کنی و اونوقت این کار یه خر حمالی ِ آبرومندانه نسبت به چرخکاری به حساب می اومد چرا که ممکن بود مزدت و چـِکی بدند و کلی این وسط اذیت بشی. به هر حال چاره ای نبود و چرخ ِ تولیدی می بایست بچرخه! حسین از یکی از آشناهای قدیمی ش تو میدون خراسان کار ِ مزدی گرفت. حدود ِ دویست و هفتاد تا پیرهن ِ آکار. توضیح این که آکار یه نوع کتون ِ نازک بود که اون سال مد شده بود و رنگ بندی ِ متنوعی داشت. من تا اون روز پیرهن ندوخته بودم. هر چند برای من که یه شلوار پارچه ای دوز ِ حرفه ای بودم و جلیقه و کت ِ مردونه هم دوخته بودم، کسر ِ شأن بود بگم "نمی تونم بدوزم"! دسته کارا رو پخش کردیم و نود تاش به من رسید و کار و شروع کردیم. کارا رنگی بود و رنگای تندی مثل ِ فسفری و آبی روشن و پوست پیازی داشت و به معنای دقیق ِ کلمه چشم و تعطیل می کرد. فکر کن روزی دوازده سیزده ساعت چشمت رو این رنگ باشه! بعیده بالا نیاری! ولی چرخکارا حق ِ بالا آوردن ندارند! با هر بدبختی ای بود گاز می دادم و پدال و فشار که پیش به سوی رزق ِ حلال. رسیدن به رزق ِ حلال اون هم تو همچین تولیدی ای اصلاً ساده نبود. تا فی خالدون ت و درد پُر می کرد تا صنار سه شاهی دربیاری و بدی اجاره خونه! معمولاً از هفت ِ عصر به بعد درد ِ مزخرفی تو پات تیر می کشید و از نخاعت بالا می رفت و وادارت می کرد که چند تا فحش آبدار به زمونه و خودت و بابات و هفت پشتت بدی که یعنی نمی شه جور ِ دیگه پول درآورد؟! واقعیت اینه که چرخکاری یکی از مزخرف ترین شغل های عالم ِ امکانه. اگه تو بخوای پول ِ بیشتری در بیاری، خان دایی ت نا گزیر از جـِر خوردنه. چرا که تو فقط باید بیشتر به خودت فشار بیاری و ساعات ِ بیشتری کار کنی وگرنه وقتی تو به طور ِ معمول روزی بیست تا کار می دوزی، با فشار و اضافه کاری می تونی بکنی ش بیست و پنج تا، ولی این عدد هزار تا در روز که نمی تونه بشه! دو سه تا نکته می تونه این نوشته رو جالب کنه که من از شما دریغ نمی کنم. حسن صادقی مگنا می کشید و قبلاً که تو تولیدی بودیم فقط پنجشنبه عصرا( که بهشت ِ موعود ِ همه ی چرخکارای طول ِ تاریخه!) چند نخ وینستون ِ قرمز می گرفت و حس ِ پولداری بهش دست می داد! حسین صادقی چپ و راست فیگور می گرفت و از پله ها می رفت بالا و پایین و داد می زد: همه چی ریدیفه!؟ و شریک ِ محترم داد می زد: بیلیفه! ( بیلیف از لحاظ ِ زبان شناسی، مهمله ی ریدیفه = ردیف است!) تا دلتون بخواد هم برای مزه پرانی اصوات نا هنجار از بالا و پایینش در می آورد که اذعان می کنم بعضی هاش بودار بود. شیشکی (صدای شنیعی که با دهان و به تقلید از مقعد تولید می شود) برکت ِ تولیدی بود و کسی و ناراحت نمی کرد و جوابش ساده بود: بمال به سبیلت (یا بابات) تا پُر پشت تر بشه! موجود ِ بامزه و ابزار ِ درام ِ این تولیدی من بودم. اون روزا شدیداً مذهبی بودم و نماز خون و قس علیهذا! از این رو بهم می گفتن: پسر ِ مطهری! (منظور مرتضی مطهری و نه خیابون ِ تخت طاووس!) ایامی که تولیدی افتتاح شد مصادف بود با ماه رمضون و من فقط تو اون جمع روزه می گرفتم و رفقا به دو علت ِ کاملاً منطقی روزه ی مذکوری که من می گرفتم و با فراغ ِ بال می خوردند! حسن نمی تونست سیگار بکشه و حسین بدنساز بود و شکم باره و خلاصه مگه می شد اون همه ساعت چیزی نخورد و تازه کار هم کرد!؟
همه ی اینا رو گفتم تا برسیم به شب ِ قدر. البته نه شب ِ قدری که نصیب ِ اخوان شد و قدرش ندانست یا شبی که "در آن ظلمت ِ شب" به حافظ آب ِ حیات دادند، اصلا و ابدا! یه شب ِ قدر ِ کاملا معمولی ِ نوزده ِ رمضونی که طبق ِ معمول و به روایتی می تونست شب ِ قدر باشه! شب ِ قدری کاملاً مستضعفی و زمینی! خبری از کائنات نبود! اون سال، شب ِ ضربت مصادف شده بود با بیست و دو ِ بهمن. خیاط جماعت چند روز در سال و خیاطی نمی کنند و به قول ِ معروف دست به قیچی نمی برند که دو تاش نوزده و بیست و یک ِ رمضونه، بیست ِ رمضون و معمولاً زیر سبیلی رد می کنند و با احتیاط و به قصد ِ کسب ِ رزق ِ حلال که پیشتر ذکر ِ خیرش رفت، دست به قیچی می برند. یکی از قوانین ِ همیشه گی و لایتغیره هر تولیدی عقب بودن ِ کار تو هر فصل از ساله و ما هم طبق ِ قانون ِ عقب بودن ِ کار، قرار گذاشتیم که شب و کار کنیم و روز و تعطیل کنیم که هم کارا جلو رفته باشه و هم خبط نکرده باشیم. تو حافظه مون هیچ نشونی از حروم بودن ِ کار تو شب ِ قدر نبود! پس ما به رای ِ هم دیگه اقتدا کردیم و وایسادیم شب کاری! اذان و که دادند حسین یه کاسه آش از خونه شون آورد و من کوکوهایی که از خونه آورده بودم و داغ کردم و به "چند خوردی از طعام و از شراب" پرداختم و بی خیال ِ "گر تو این انبان ز نان خالی کنی!" شدم. طبق ِ یه قانون ِ نانوشته ی دیگه درسته که بعضی ها روزه نمی گیرند ولی حتماً سر ِ سفره ی افطار حی و حاضرند و اتفاقاً اشتهایی مضاعف دارند. حسن و حسین که در پیروی از این گونه قوانین ید ِ بیضا داشتند با من افطار کردند. تا یادم نرفته یه کم نون و پنیر و سبزی (البته بدون ِ "تو بیش از این می ارزی!) به خوان ِ نعمت بیافزایید. طرفای ده ِ شب همه ی اهل ِ خونه ی حسین اینا تشریشون و بردند احیاء و العفو! العفو! و ما کماکان به گاز دادن و تلاش برای کسب ِ رزق ِ حلال ادامه دادیم. این تلاش تا پاسی از شب و البته با سرعت کمتر ادامه داشت. طرفای دو، حسین ابراهیمی چرخشو خاموش کرد و رفت بالا بخوابه. حسن تا نیم ساعت بعدش ادامه داد و بعد چرخش و خاموش کرد و شروع کرد به تعریف کردن ِ خاطره های چندش آورش از مخ زدن ِ فلان دختر تو نازی آبد و بُزآوردناش تو این امر ِ مقدس. مهم جالب بودن ِ خاطره برای من نبود، بلکه همین که اون مثلاً داره برای من تعریف می کنه کفایت می کرد. این جور مواقع معمولا یه کم هم از عرق خوردناش تعریف می کرد و این که: ولی من کم نیاوردم روی همه شون و کم کردم! بد نیست توضیح بدم که برای بچه های پایین شهر و رفقای اهل ِ حال، هدف از عرق خوردن، کم نیاوردن و است بس و نه خدای ناکرده سرخوشی و مستی! به همین خاطر این گونه مراسم همیشه مملو از تگری زدن و کثافت کاری های مربوطه است! قبل از اینکه رقبای حسن تو خاطره ش کنار بکشن و یکی شون رو فرش تگری بزنه (معاصرین ِ سعدی و مولانا می گفتن: اشکوفیدن، یا اشکوفه زدن! معلومه از دیرباز این سنت پسندیده و بچه های اهل ِ حال وجود داشتند و بشریت رو به فیض می رسوندند!) احساس کردم که از پام تا جایی که ستون ِ فقراتم به کله م چفت می شه، شده یه چوب ِ خشک و داره تیر می کشه. به سختی می تونستم پام و از رو پدال بردارم. چرخ و خاموش کردم و کاپشنم و پوشیدم رفتم دستشویی برگشتم که بخوابم. رفیق ِ حسن تگری ش و به احترام ِ من نگه داشته بود تا برگردم و بزنه! وقتی زد خیالم راحت شد و گفتم: حسن دمت گرم! باشه بعد از ماه رمضون با هم بشینیم و حالی کنیم ، بد! در کمال ِ شرمندگی باید خدمتتون عارض شم که هر آنچه تا این سطر نوشتم اهمیت ِ زیادی نداره و خالی از بار ِ دراماتیکه! از این لحظه به بعد قصه داغ می شه. این که تصمیم بگیری تو اون زیر زمینی بخوابی البته که طبیعیه ولی همونطور که گفتم اونجا یه آب انبار ِ نمور بود که یا چند تا پله ی کج و معوج از حیاط سرازیر می شدیم توش! آب انبار یا همون زیر زمین یا حتا اگه دوست دارید اسمش و بذارید تولیدی تا به دو شریک ِ فوق الذکر بر نخوره، در نداشت! یه پرده ی پاره پوره ی بد رنگ ِ کثیف، سردرش میخ کرده بودیم که ما رو از بیرون نبینن و ما بیرون و نبینیم. این پرده با سرما مهربون بود و اون و با تشریفات ِکامل و دست نخورده به شکل ِ باد داخل می آورد. البته که تولیدی ِ ما خالی از وسایل ِ گرما ساز نبود. یه چراغ ِ علاءالدین ِ نفت سوز (که واسه همه ی ایرانی ها خاطره انگیزه، همونقدر که چارقد ِ مادرشون!) وسط ِ تولیدی با احتیاط گذاشته بودیم و زحمتمون و زیاد کرده بود تا مبادا کارا به چراغ بخورند و تو یه چشم بهم زدن بسوزن! راستش و بخواید هنوزم بعد از گذشت ِ نه سال از این خاطره دقیقاً نمی دونم اون چراغ به چه دردی می خورد و واسه کی و واسه چی روشن بود؟!!!چراغی که فتیله ی معیوبی داشت و خوب نمی سوخت و یه کم که زیادش می کردی، دود ِ بی رنگ ِ مزخرفی بیرون می داد که چشمت و می سوزوند با خساستی مثال زدنی گرمایی تولید نمی کرد! ولی خب این چراغ همه ی سخاوت ِ حسین بود و مایه ی دلخوشی ِ من و حسن که یه چیزی داریم تا گرم شیم هر چند گرم نمی کنه! پیشتر گفتم که زیر زمین یه چهار ضلعی بود که تلاش می کرد مستطیل به نظر برسه وبه زور، سر جمع چهار متر مربع بود! ناچار بودیم روی نیمکت ِ پشت ِ چرخ، خودمون و به زور جا کنیم و روش دراز بکشیم. سعی کنیم که تکون نخوریم! البته سعی هم می کردیم جایی واسه تکون خوردن نداشتیم! کاپشنامون و تنمون کردیم کفشمون و پوشیدیم، بالشتکی که روش می شستیم و بالش ِ خواب کردیم و همه ی کارا رو ریختیم رومون که حکم ِ پتو پیدا کنه. اما همه ی اینا بی فایده بود. سوز با رهایی و آزادی ِ رشک بر انگیزی از کناره های پرده رد می شد و خودش و می ریخت رو ما و ما می لرزیدیم! با اینکه از نه صبح یه ریز پشت ِ چرخ بودیم و اندازه ی خود ِ قله ِ دماوند خسته، اما خوابمون نمی برد! هر از گاهی اباطیلی تلاوت می کردیم و دوباره چشامون و می بستیم و سعی می کردیم که یامون بره زمستونه! همه ی فکرایی که سرما اجازه می داد و از سرم گذروندم. فکرایی که بیشتر به شب ِ قدر مربوط بود و حضور ِ خدا در زندگی ِ روزمره ی ما و شکل ِ معیشت ِ ما و رزق ِ حلالی که لعنتی به این سادگی ها در نمی اومد! تا یادم نرفته بگم که قبل از خواب و به جهت ِ پسر ِ مطهری بودن اشتباه نکنم و دقیق یادم مونده باشه،دور و بر ِ بیست رکعت نماز ِ مستحبی خوندم و چند رکعتش و البته به حساب ِ بابام و شوهر عمه م حواله کردم تا اونها هم از این شب بی نصیب نمونن. اون موقع ها هنوز اونقدر با سعدی حشر و نشر نداشتم تا یاد ِ این بیفتم که هفت قرن ِ پیش شیخ فرموده " که شبی نخفته باشی به درازنای سالی!" شب خیال ِ گذشتن نداشت و سرما سر ِ سازگاری! کماکان بیدار بودیم و سعی می کردیم که عقربه های ساعت و به جلو هل بدیم تا صبح شه! ولی این شب ِ لعنتی رد بشو نبود، مات وایساده بود و خیره خیره زُل زده بود به چشمای ما و داشت به ریش ِ ما می خندید. لابه لای سوز ِ سرما و بادی که تو حیاط می پیچید و می ریخت تو زیر زمین به طور ِ وضوح صدای خنده ش و می شنیدیم. اونقدر لرزیدیم تا شد ساعت ِ هفت ِ صبح و من پا شدم. حسن که نیمه خواب و نیمه بیدار بود، گفت زوده! وایسا یه مغازه ای، جایی واشه یه چیزی بخریم، بخوریم! دارم از گشنه گی می میرم! من گفتم: خسته نباشید! من روزه ام! الانم می رم خونه مون، دارم از زور ِ خواب و سرما می میریم! همیشه چرخکارا جدا از کارهای عقب افتاده، یه نقطه ی مشترک با هم دارند، جیب ِ خالی، کمر درد یا همین لحظه که جفتمون داشتیم می مردیم! من ترجیح دادم که پاشم برم خونه مون بمیرم! حسن موند یکی دو ساعت بعد بره. خداحافظی کردم و زدم تو خیابون. چقدر صبح بود! خودم و به سه راه فراباد (فرح آباد) رسوندم تا یه نمه آفتابی که دراومده بود و بغل کنم، خورشید واقعاً گرم بود و زیبا! خورشید واقعاً زیبا بود!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 5:37 توسط سعید کریمی |
|
|
دو بال کافی نیست پرنده باید چشم داشته باشد . . . ! (مهدی عباسی، بیرجند) و انگار مرده ای، وقتی رازی برای گفتن نیست ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:33 توسط سعید کریمی |
|
|
وقتی زیاد زمین بخوری، به پا شدن شک می کنی! این یه قانون ِ ساده و تلخه اگه حتا بهش فکر نکنیم، اگه حتا ازش حرف نزنیم! هر چند که توافق کرده باشیم چیزی که ارزش ِ شنیدن نداره، ارزش ِ گفتن هم نداره! راستی! با تو هیچ وقت سردم نمی شه، اگه حتا تموم ِ دی ماه و با یه آمپول به من تزریق کرده باشند بازم به تو فکر می کنم و تو هُرم ِ تو می سوزم، این قشنگ ترین قانونیه که این روزا داره من و رعایت می کنه! به قوانین احترام بذاریم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2:27 توسط سعید کریمی |
|
|
من از شبی مُسری حرف می زنم، شبی با لکه های بزرگ ِ تعفن. ببخشید! اگر گاهی خاطر ِ شما را آزرده می کنم، من سعی می کنم، از درد حرف نزنم و از دلتنگی های مدام. من سعی می کنم همه چیز را فراموش کنم، هیچ چیز را به خاطر نیاورم، من سعی می کنم یادم برود از همسایه ها فصل را بپرسم و پیاده به ابتدای باغ برگردم. باید اعتراف کنم، ابتدای باغ وجود ِ خارجی ندارد. من در تخیلاتم باغی ساخته ام که با دریا شروع می شود و در بیت ِ سوم ِ غزلی که برای تو نوشته ام، به پایان می رسد. من از شبی مُسری حرف می زنم که پنجره ها را خفه کرده و سقف ها را تیره. شبی که در سطر سطر ِ این نوشته ها ریشه دوانده، شبی که سایه اش از پشت ِ همه ی استعاره های من پیداست. شبی خون آلود و تیغ نسب، شبی که مرا در خویش با مُردن روایت می کند. من از شبی مُسری حرف می زنم.
از بالکن به کوچه نگاه می کنم. فروشنده های دوره گرد را می بینم که داد می زنند: خوشبختی! خوشبختی! آنها خوشبختی را به شکل ِ سبدها، سطل ها و لگن های پلاستیکی به زنان ِ خانه دار می فروشند. به اتاق برمی گردم با این فکر که آیا فروشنده ها خود آدمهای خوشبختی هستند؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:30 توسط سعید کریمی |
|
|
مادربزرگ برگشته بود، سر آسیمه همه ی خونه رو زیر و رو کرده بود، پی ِ سجاده اش. از خدا حرف می زد، از حضورش که تو خونه ی ما کمتر از یه موزائیک شده، از پا دردش حرف می زد، از این همه مدت که نبوده و ما نبودیم. هنوزم نگران ِ دیرخوابیدنم بود و موهای سفیدم که بیشتر شدن. از شیشه های بخار گرفته گله کرد و از زمونه ای که هیچ وقت باهاش مهربون نبوده. از این که پیر به دنیا اومده و هیچ وقت یادش نمی آد که جوون بوده باشه. چند تا سوال هم از حروم و حلال پرسید و خیالش راحت شد که تو زندگی ش آدم ِ خوبی بوده. از مردنش هم حرف زد و این که اصلا اذیت نشده و الان دیگه از زندگی ش راضیه. معلوم بود که هنوزم پاش درد می کنه. از پروکسیکام های درمونده حرف می زد که دیگه به دردش نمی خوردن. یاد ِ پدرم افتاده بود و بغض کرده بود و از من می خواست که مواظب ِ خودم باشم. چادر نمازش و سر کرد و دو رکعت خستگی شو سبک تر کرد و خواست که بره نگام کرد و حرفش و قورت کرد و دم ِ در گفت: همین یه موزائیک مونده، مواظبش باشید! رفته بود و خونه حس می کرد که شب یه چیزی و داره پنهون می کنه. یه چیزی که گفتنش اونم تو این دی ماه ِ لعنتی، به خطر کردن نمی ارزه، وقتی همه ی اخبار اینه که "برف و سرما تمام کشور را فراخواهد گرفت، برف و سرما . . . " *** پا درد امونم و بریده، خیلی وقته، خیلی ساله، شاید به خاطر ِ این کفشهاست که بیست و نه ساله تو پامه و دنبال ِ خودم دارم می کشونمش. حتی پا برهنه هم که راه می رم، درد اذیتم می کنه. جناب ِ شب می گه: درد تو کفشم رسوب کرده و می شه به طور ِ واضح دیدش که داره شاهنامه می خونه و بعضی وقتها سرش و بالا می گیره و بهم پوزخند می زنه! کف ِ پام خطوط ِ معوج ِ یه نفرینه که تاریخ ِ خودم و بابام و همه ی خاندان و به یادم می آرن. تاریخ واسه من، یعنی یه پادرد ِ همیشه گی! *** ــ ببخشید وقتتون و می گیرم! چند سال مونده تا این زمستون تموم شه؟! من خیلی سردمه! *** ها کن ! همه ی این روزا رو، همه ی این تقویما رو، همه ای این فصلا رو، ها کن! دستام و ها کن! تا یادم نرفته بگم، ما قراره به یه اتفاق ِ بزرگ برسیم که کمین کرده تا ما رو ببینه، ما قراره روبروی هم دور ِ یه میز بشینیم و قهوه بخوریم و فراموش کنیم که زمستونه و سردمونه، همین! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:10 توسط سعید کریمی |
|
كتاب دانشنامه آكورد تاليف دوست آهنگسازم٫ مهدي ميرزاباقريان در قطع جيبي توسط انتشارات جامعه نگر به چاپ رسيد.هدف اين كتاب آموزش و يادآوري آكوردها به صورت علمي، عملي و قابل اجرا بودن (نه صرفاً تئوريك) در پوزيشن هاي مختلف مي باشد . موضوع و رسالت اين كتاب آموزش و يادآوري آكوردها به صورت علمي، عملي و قابل اجرا بودن (نه صرفاً تئوريك) در پوزيشن هاي مختلف مي باشد، كه پس از دو سال تلاش بي وقفه در قالب دايرةالمعارفي در قطع جيبي شامل حدود دوهزار آكورد سه صدايي، چهارصدايي و پنج صدايي بدون تكرار مترادف ها و آكوردهاي غير قابل اجرا بر روي گيتار، گردآوري و تاليف گرديده است.مهدي ميرزاباقريان ، با اشاره به حجيم و در دسترس نبودن دانشنامه هاي قبلي آكورد و همچنين داشتن نواقص و خطاهاي بسيار و به سختي افتاد نوازندگان جوان ، انگيزه تاليف اين كتاب را در قطع جيبي در خود ايجاد نمود. از نكات مثبت اين كتاب دو زبانه بودن فارسي – انگليسي كتاب است. مهدي ميرزا باقريان در ادامه افزود اين كتاب حاصل 2 سال تلاش و تحقيق است كه خوشحالم كه اين زحمات به ثمر تبديل شده و به تاييد اساتيدي چون استاد كيوان ميرهادي و استاد مصطفي آخوندي رسيده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 2:12 توسط سعید کریمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
درج ِ کل یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب، روزنامه، نشریه، سایت، وبلاگ و ... بی اجازه ی نگارنده ممنوع و قابل ِ پیگرد است.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| بایگانی موضوعی |
|
روزنوشت شعر و ترانه مقاله اتاق تشریح درباره ی مکث در مه نبش قبر |
| پیوندها |
|
اسد وجودی علی احمدی ساناز صفایی محمد نویری میثم یوسفی امید صیادی حمید تقی پور حسن علیشیری المیرا آقازاده مونا برزویی یغما گلرویی از عشق چیزی بگو |
|
RSS
|