![]() |
![]() |
|
|
ز غم ِ تو زار ِ زارم ، هله تا تو شاد باشی ! صنما در انتظارم ، هله تا تو شاد باشی ! تو مرا چو خسته بینی ، نظر ِ خجسته بینی دل و جان به غم سپارم ، هله تا تو شاد باشی ! ز غم ِ دلم چه شادی ، به جفا چه اوستادی ! دم ِ شاد بر نیارم ، هله تا تو شاد باشی ! صنما چو تیغ ِ دشنه ، تو به خون ِ بنده تشنه ز دو دیده خون ببارم ، هله تا تو شاد باشی ! تو مرا چو شاد بینی ، سر و سینه پُر ز کینی سر ِ خویش را نخارم ، هله تا تو شاد باشی ! ز تو بخت و جاه دارم ، دل ِ تو نگاه دارم صنما بر این قرارم ، هله تا تو شاد باشی ! تویی جان ِ این زمانه ، تو نشسته پُر بهانه ز زمانه بر کنارم ، هله تا تو شاد باشی ! تن و نفس تا نمیرد ، دل و جان صفا نگیرد همه این شده ست کارم ، هله تا تو شاد باشی ! خداوندگار مولانا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 10:28 توسط سعید کریمی |
|
|
ــ تدبیری نیست ، سیاهه ی روزم را زخمی دیگر نمی توان نوشت. می بایست به تاراج ِ غروب تن در دهم ، درنگ میسرم نیست، چرا که مرا بازداشته اند از خویش، از راه، از . . . آه . . . . . !
( نهصد و شصت و هشت سال و شش ماه و دو روزه که قراره ما هم دیگه رو ببینیم و با هم حرف بزنیم ! )
ــ نه! این خوب نیست! خوب نیست، مثل ِ همه ی چیزایی که می بینم ، همه ی صداهایی که میشنوم، حتا چیزایی که نمی بینم اما فکر می کنم که دیدم، حتا صداهایی که قسم می خورم، هیچ وقت نشنیدم و ردش و می تونی تو ذهنم، لمس کنی! یکشنبه ی خوبی نبود، حتا به درد ِ مردن هم نمی خورد، بین ِ خودمون بمونه! همه جای هفته م درد می کنه! یکشنبه ی خوبی نبود، تفاله ی یه لعنت ِ قدیمی بود که تو بیست و چهار ساعت جاش کرده بودند و به خورد ِ من دادند ، تلخ ِ تلخ ِ تلخ ! از صبح که پا شدم، طعمش با منه تا وقتی که خوابیدم ، خوابیدم و خواب دیدم که قراره دوباره به یکشنبه برگردم، داد زدم تا از خواب بیدار شم ، پا شدم و خودم و وسط ِ کابوسی دیدم که منتظر ِ حضور ِ من بود تا شروع بشه . من از متن ِ یک کابوس دارم با شما حرف می زنم ، صدام و میشنوین ؟!!!
ــ اینجا هیچی نیست! هیچی! هیچ وقت هم چیزی نبوده، یازده بار از وقتی که به دنیا اومدم اینجا رو گشتم، همه ی کشو ها رو بالا پایین کردم، هیچی نبوده ، هیچی، می تونی خودت بگردی، هیچی نیست! اینجا هیچوقت هیچی نبوده، اینجا هیچی نیست، هیچی! هیچ چی! هیچ . . .
( ما در تقاطع ِ بعدی رسیدن را از یاد می بریم و پارو ها را به آب می سپاریم )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 22:39 توسط سعید کریمی |
|
|
Birth name: Beyoncé Giselle Knowles غزل آن سیه چرده که شیرینی ِ عالم با اوست چشم ِ می گون ، لب ِ خندان ، دل ِ خرم با اوست گرچه شیرین دهنان پادشهانند ٫ ولی آن سلیمان ِ زمان است که خاتم با اوست خال ِ مشکین که بر آن عارض ِ گندم گون است سر ِ آن دانه که شد رهزن ِ آدم ، با اوست با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل کـُشت ما را و دم ِ عیسی ِ مریم با اوست روی خوب است و کمال ِ هنر و دامن ِ پاک لاجرم همت ِ پاکان ِ دو عالم با اوست
بیت 1: معنی ِ بیت و ارتباطش با بیانسه ٫ اظهر من الشمس است و احتیاجی به توضیح ندارد. بیت 2: اشاره به این نکته دارد که کسان ِ دیگری نیز هستند که صوت و سیمای زیبایی دارند، چونان: کریستینا آگونیلرا، شکیرا و . . . ولی بیانسه آخرشه! (= خاتم) بیت 3: اشاره به اغواگری و جذابیت های جنسی ِ بیانسه دارد که پدر ِ صاب بچه (= آدم) را در می آورد! بیت 4: اشاره به مذهب ِ بیانسه دارد و این که کسی را تحویل نمی گیرد. بیت 5: اشاره به انواع و اقسام هنرهای بیانسه دارد، روی زیبا و اندام متناسب و جذابیت های جنسی ِ پیدا و پنهان و رقص و حرکات ِ موزون ِ حیرت انگیز و صوت دلنشین که همه و همه باعث شده تا همه ی آدمیزادگان ِ با ذوق لاجرم لب به تحسین وی بگشایند. درباره ی تاویل ِ دامن ِ پاک و پاکان ِ مورد ِ اشاره ی حافظ سکوت می کنم و مسئولیتش را به ایشان می سپارم و در ضمن از غیبت و افترا و تهمت ِ بی جا، تبرا می جویم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 17:49 توسط سعید کریمی |
|
|
ــ از خصوصیاتش بگو! ــ سیاه بود درست مثل ِ جلد ِ شناسنامه ی پدربزرگ ، با یه لکه ی بزرگ ِ نفرت که مچاله شده بود رو پیشونی ش ــ نه! از خصوصیاتش بگو! ــ نای رفتن نداشت، چمباته زده بود رو جاده ، به آسفالت می موند، زیر ِ سایه ی خورشید ــ نه! نه! گفتم که از خصوصیاتش بگو! ــ ساده می شد فهمید که پُره حسرت ِ فراره ، اما به این سادگی نمی شد فهمید از چی! حرف نمی زد، خیره شد بود به تاول ِ پاهاش، بی حرکت عینهو یه تیکه کلوخ ــ گفتم که از خصوصیاتش بگو! فقط همین! ــ به شب می زد، بوی صبح نمی داد! تو دستش یه مشت پاییز بود و یه ورق ماه ــ گفتم که... ــ من همینا رو دیدم ــ اما یه کلمه از خصوصیاتش و بهم نگفتی؟! بگو! از خصوصیاتش بگو! ــ یه کت ِ قهوه ای ِ پاره پوره تنش بود، با یه شلوار ِ خاکستری و یه جفت پوتین ِ درب و داغون، نگام کرد و چیزی نگفت، افق و تا کرد و تو جیب ِ کتش گذاشت و ازم خواست که تنهاش بذارم ــ همه ی مردم ِ این ناحیه همین شکلی ان ، بیا اینم لنگه ی همون افق، خوب بوش کن! ــ آره همونه، با همون شیارهای عبوس، اما من هر چی دیدم و برات گفتم، چیز ِ دیگه ای واسه گقتن ندرم ــ از خصوصیاتش بگو! از قلبش! ــ سینه ش یه حفره ی خالی بود، دلخوش ِ سایه ش بود که هی داشت قد می کشید و مهیب و مهیب تر می شد ، دور ِ خودش یه خط کشیده بود و زمان و اون تو حبس کرده بود، واسه این که حواسم و از این موضوع پرت کنه، موجی شد و زد به دریا، این طرفا هنوز دریا پیدا می شه؟! ــ آره اما نه اونقدر که بتونه کسی و غرق کنه، ما سالهاست که قایقامون و گذاشتیم پشت ِ بوم تا استراحت کنند و آفتابی شن، بیا همه ی این عقربه ها مال ِ تو! شاید باهاشون بتونی به فردا برسی ، خسته م! مرگم می آد . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:15 توسط سعید کریمی |
|
|
کاری نداریم ای پدر ، جز خدمت ِ ساقی ِ خود ای ساقی افزون ده قدح ، تا وارهیم از نیک و بد هر آدمی را در جهان ، آورد حق در پیشه ای در پیشه ی بی پیشه گی کرده ست ما را نامزد ( مولانا ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:37 توسط سعید کریمی |
|
|
_ همه ی این سالها رو برگردونید به همون جهنمی که ازش سرازیر شدن تو ذهن ِ من ، همه شون و از دم برگردونید _ این کار شدنی نیست ، ما با زمان طرفیم ، با تاریخ ، منکر ِ این حقیقت که نیستید ؟! _ حقیقت !؟ کدام حقیقت ؟! حقیقتی که من ، منم یا من ، من نیستم ؟! _ هر جور که دوست دارید فکر کنید ، من مسئولم و نمی تونم بذارم این کار صورت بگیره _ مگه من مسئول نیستم ؟ مسئول ِ خودم و این قفس ِ لعنتی ؟ کجای تاریخ قراره در ِ این خراب شده رو وا کنه ؟ از شما می پرسم ، حضرت ِ مسئول ! و تکرار می کنم که این سالها رو برگردونید ، همه ی این سالها رو _ این کار شدنی نیست و خارج از اراده ی منه ، شما صبح تا شب نشستید اینجا و با این واژه های لعنتی دوز بازی می کنید و فکر می کنید که دنیا چهار چشمی شما رو زیر نظر گرفته و خیلی مهمید ! نه ! این کار شدنی نیست _ آیا من از این نکبتی که گفتی ، سهمی هم دارم ؟ _ نمی شه گفت : نه ، به هر حال شما جزئی از تاریخ هستید ، هر چند جزئی ناچیز _ پس لطفا همون جزء ناچیزی که منم رو از این سالها برگردونید ، تکرار می کنم ، لطفا ! _ نه ! من هم تکرار می کنم : نه ! این کار شدنی نیست
*
دلتنگ می شوی ، شبیه ِ همه ی پنجره های خسته ی پاییز ، دلتنگ می شوی ، شبیه ِ همه ی پیاده رو های مملو از برگ ، دلتنگ می شوی ، شبیه همه ی سطر سطر ِ خودت ، دلتنگ می شوی همه ی من را و خودت را ، دلتنگ می شویم ، آوازت را دوباره به نجوا برایم بخوان ، شاید جایی از این آواز ، ما دوباره برگردیم و خود را بی زخم در آیینه ببینیم ، شاید . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 4:44 توسط سعید کریمی |
|
|
روز سه شنبه 13 آذر ماه به بهانه ی چاپ دوم مجموعه ترانه ی " تصور کن " نشستی در خبرگزاری مهر با حضور یغما گلرویی ، رضا یزدانی ، حسن علیشیری ، روزبه بمانی ، بابک زرین ، امیر محمد قاسم زاده نگارنده و خبرنگاران ِ این خبرگزاری برگزار شد . در این نشست حاضرین نظرات خود را درباره ی این مجموعه و ترانه های یغما بیان کردند . خبرگزاری مهر متن گفت و گو ها را هفته ی آینده منتشرخواهد کرد . اما نکته ی گفتنی این که به قول روزبه بمانی " به چاپ دوم رسیدن این مجموعه پس از شش ماه ٫ می تواند خبر خوبی برای ترانه ی ما باشد " توضیح دیگر این که پارسال پیش از انتشار مجموعه ٫ مقاله ای مفصل بر آن نوشتم که قرار بود در انتهای کتاب بیاید که بنا به دلایلی نیامد ! یغما این مقاله را در سایتش گذاشته بود که فعلا در دسترس نیست . اگر مشکلات ِ سایت برطرف نشد این مقاله را در این وبلاگ خواهم گذاشت . بخشی از گفته های من در این نشست با این عنوان که " قدما تنها نسل خود را ترانه سرا می دانند ! "
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:9 توسط سعید کریمی |
|
|
بیدار شده بودی و داد می زدی : کلمه ! کلمه ! سراسیمه کتابها را می گشتی برگهای فقیر ِ لغت نامه آزارت می داد خودت را خواب دیده بودی ، شاید گلدانهای گِلی را ، شاید و شاید آن چنار های همیشه گی را شنبه را با آیینه اشتباه گرفته بودی ( همسایه ها نگرانت هستند ) تب نداشتی فقط یادت رفته بود چراغ ِ بالکن را خاموش کنی هنوز سردت نشده بود اما خوب می دانستی که چیزی را دارند از تو پنهان می کنند . همه ی زمستان از پنجره به کوچه نگاه می کردی و به عابرانی که بی سرود می رفتند و می آمدند من در ماشین نشسته بودم تا بهار صبر کردم تا به تو بگویم خورشید دوست دارد به خانه ی ما بتابد بغلت کرده بودم و تو آهسته از من ساعت را پرسیده بودی و من به تو اطمینان داده بودم که ما هنوز وقت داریم تو مجبور شده بودی به یادم بیاوری ما چند موزائیک با خوشبختی فاصله داریم چای سرد شد و ساعت سرد تر من به ماشبن برگشتم و تو کنار ِ پنجره ایستادی همسایه ها به مسافرت رفته بودند با همه ی چمدان هایشان دیوارها با خیال ِ راحت همه ی حجم ِ اتاق را اشغال کرده بودند تو بیدار شده بودی و داد می زدی : کلمه ، کلمه کلمه ، کلمه . آذر هشتاد و شش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:4 توسط سعید کریمی |
|
|
به بهانه ی نمایش " گاو " از شبکه ی سوم سیما
1 گاو ( 1348 ) کارگردان : داریوش مهرجویی فیلمنامه نویس : داریوش مهرجویی ، غلامحسین ساعدی ( بر مبنای نمایش نامه ی عزادارن بیل ، غلامحسین ساعدی ) موسیقی فیلم : هرمز فرهت بازیگران : عزت الله انتظامی، علی نصیریان، جعفر والی، جمشید مشایخی، عصمت صفوی، مهین شهابی، پرویز فنی زاده، خسرو شجاع زاده، محمود دولت آبادی، عزت الله رمضانی فر، فیروز بهجت محمدی، یدالله شیراندامی و مهتاج نجومی 2 طبق معمول بخش هایی از فیلم نمایش داده نشد که اتفاقا جای بحث ندارد و امری عادی ست از این رو می بایست به این کار عادت کرده باشیم و گرنه می بایست عادت کنیم . 3 جدا از ارزش ِ تاریخی ، این اثر از لحاظ ِ زیبایی شناسی در تاریخ سینمای ایران بسیار حائز اهمیت است . بحث درباره ی بازی های این فیلم در این مجال ِ کوتاه نمی گنجد ، تنها به چند نکته ی کوتاه درباره ی روایت و شخصیت پردازی اشاره می کنم . 4 کدخدا : با این که کدخداست ولی همیشه تابع ِ نظرات ِ مش اسلام است ، تا جایی که وقتی مش حسن را در حال ِ نزار و راون پریش می بیند خود در این باره اظهار نظر نمی کند و از مش اسلام می پرسد که : حال ِ مشدی خوبه ؟!! همه ی نظراتش معطوف به مش اسلام است ولی کدخداست . مش اسلام : مغز متفکر ِ جامعه ، با شخصیتی استوار و محافظه کار ، گویی وظیفه ی اندیشیدن در روستا تنها به عهده ی اوست . مش حسن : نماد ِ کامل ِ طبقه ی کارگر که منافع ِ بسیاری برای جامعه ی کوچکش دارد ولی بیشترین آسیب و رنج را متحمل می شود . عباس : فردی عامی که به اندازه ی خود از هوش و خرد بهره برده است ولی چاره ای جز تابعیت ِ جمع ندارد . نماد طبقه ای که می دانند و نمی توانند کاری بکنند ! شخصی که همیشه در خانه اش نشسته و از یک روزن با دنیای بیرون ارتباط دارد و همیشه پی گیر ِ اخبار ِ روستاست ، البته دلیل ِ این پی گیری مشخص نیست ! چون که هیچ کنش و واکنشی ندارد و فقط می پرسد ! گاو ِ مش حسن : منابع و ذخایر ِ طبیعی ِ روستا بلوری ها : بیگانه گان که چشم به ثروتهای روستا دوخته اند . و . . . 5 شیوه ی رویارویی با بحران : پیش از وقوع ِ بحران ( مرگ گاو ِ مش حسن ) احتمال ِ این اتفاق وجود دارد و پیش بینی شده است ولی هیچ تدابیری برای مقابله با آن از سوی جامعه و زعمای قوم اندیشیده نمی شود و مش حسن که نگران ِ این پیش بینی است در حد ِ توان با آن مبارزه می کند و شب را در تویله به سر می برد . بحران اتفاق افتاده است و جامعه در حال شیون و آه و زاری است . مهمترین تدبیر ِ خرد ِ جمعی حذف ِ صورت مسئله و انکار ِ چنین واقعیتی است . واقعیت را دفن می کنند ، سانسور با بیل ! 6 یکی از بهترین سکانس های فیلم وقتی است که مش حسن از صحرا برگشته و به او می گویند که گاوش در رفته است ! او با حیرت و روانی درمانده و مستاصل این حرف را باور نمی کند و می گوید : مگه گاو ِ من در میره ! ( از فلسفی ترین گفت و گوهای فیلم ) 7 راه های درمان ِ روان پریشی ِ مش حسن نیز در نوع ِ خود جالب ِ توجه است ، جماعت وقتی به نتیجه نمی رسند به او می گویند که : اگه گاوی پس شاخت کو ؟! دمبت کو ؟!! و توجهی به دنیای ذهنی ِ مش حسن ندارند که چنین آدمی اگر می توانست منطقی با واقعیت کنار بیاید که گاو نمی شد و یونجه و علوفه نمی خورد ! و . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:49 توسط سعید کریمی |
|
|
مراکز فروش : * خ انقلاب ، روبروی دانشگاه تهران ، بین فروردین و فخر رازی ، کتابفروشی بیدگل ** میدان فاطمی ، میدان سلماس ، کتابفروشی فرح بخش *** خ شهر آرا ، بالاتر از گذرنامه ، خانه کتاب شهرآرا **** شهرک اکباتان ، فاز یک ، بالاترازسه راه مخابرات ، جنب خانه فرهنگ آیه ، فروشگاه نشر شهر ***** توزیع در تهران : پخش میعاد ( 66957541 ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:47 توسط سعید کریمی |
|
|
قیامت می کند حسرت ، مپرس از طبع ِ ناشادم که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم ( مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی ) " مدتی این مثنوی تاخیر شد " و قسمت نشد که این وبلاگ و نگارنده اش برای همیشه تعطیل شوند . عادت ِ سه سال و نیم وبلاگ نویسی به این سادگی ها از تن به در می نرود ! برگشتم ولی با این شکل و شمایل که می بینید ، پیشنهاد ها و انتقادهایتان را عنوان کنید ولی حداقل تا شش ماه دیگر به آنها عمل نخواهم کرد و وبلاگم همین شکلی باقی خواهد ماند . درباره ی اسم ِ وبلاگم توضیح ِ خاصی ندارم ، و نامهای قبلی ِ آن را یادآوری می کنم : فرصتی تا ما شدن بغض ِ بی لب یه جفت پا و یه جاده مکث در مه سیزیف در اتوبوس و تو مرا اشتباه صدا کردی و زمستان شد ! ( احمدرضا احمدی ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:56 توسط سعید کریمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک بایگانی |
| درباره وبلاگ |
درج ِ کل یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب، روزنامه، نشریه، سایت، وبلاگ و ... بی اجازه ی نگارنده ممنوع و قابل ِ پیگرد است.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| بایگانی موضوعی |
|
روزنوشت شعر و ترانه مقاله اتاق تشریح درباره ی مکث در مه نبش قبر |
| پیوندها |
|
اسد وجودی علی احمدی ساناز صفایی محمد نویری میثم یوسفی امید صیادی حمید تقی پور حسن علیشیری المیرا آقازاده مونا برزویی یغما گلرویی از عشق چیزی بگو |
|
RSS
|